
اورنگ هفتم: سرودهی اکرام بسیم با دکلمهی حکمتالله فرهمند | دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه
دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه نفس که میکشمت، آه میرسد از راه لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم قصیدهٔ بد و بیراه

دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه نفس که میکشمت، آه میرسد از راه لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم قصیدهٔ بد و بیراه

بعد از غروب، میبرمت بیرون تا بین گیسوانِ تو گم باشم من خسته از جهانِ خودم هستم، بگذار در جهانِ تو گم باشم بگذار با

زمستان بود و خشم زوزههای باد با مردم سكوتی گریهآمیز و دلی ناشاد با مردم چه صبری داشت آیا تكدرخت پیر در توفان كه چندین

لب تر کنم بخاطر غمخواری از خودم در حدِ جملهیی بکَشم کاری از خودم بعد از مرورِ خاطرههای خراب و خوب بگذار قصهای بکنم باری

آفتاب آینهی ماست اگر بگذارند صبح پشت در فرداست اگر بگذارند خشکسالی به سرآمد نفس تازه خوش است وقت نوشیدن دریاست اگر بگذارند همزبانی گره

من ام آن مروزی خنیاگر مغموم آزادی: ” ابا این اندوه و تیمار، باید اندکی شادی” در این بازار لشم و پشم، هر چه قلب،

روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟ با ترس و ناامیدی و با تب چه میکنی؟ ناشاعرِ به لانهی غمها فرو شده با

زندهگی، مرگ، آرزو، حسرت، شامهایی که همچنان خالیست هیچ بالی نمیپرد در آن آسمانی که سهم بیبالیست سربهسر قصههای بدبختی، شهر ما شهر نفرت و

به کجای شب نویسم، غزلِ شبانهی خود غزلِ شبانهی خود، سخنِ زمانهی خود به کدام گوشه باید تنِ خسته را کشیدن به کرانهی کدامین، غمِ

به ساز بادها بسپار رقص گیسوانت را بزن آتش به این شبها که سوده استخوانت را اگرچه آرزوهایت به روی دار رقصیدند به خنجرهای فریادت

عشق، ای دشمنِ قدیمی من بدترین همدمِ صمیمی من دغلِ خوشخرِ کمینهفروش کولهٔ رنج عاشقان بر دوش آمدی باز تا چه رای آری کینهٔ تازهای

به من بچسپ که مارا ز هم جدا نکند مرا به عقد کس دیگری… خدا نکند شنیدنیست فقط از زبان شیرینت! کسی به غیرِ تو