
اورنگ هفتم: سرودهی نعیم رحیم با دکلمهی حکمتالله فرهمند | گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید
گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید خیابان جادهی بیداد شد اما کسی نشنید به خانهخانه آمد باد طوفانزای بربادی دلم از بیدلی برباد

گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید خیابان جادهی بیداد شد اما کسی نشنید به خانهخانه آمد باد طوفانزای بربادی دلم از بیدلی برباد

آخ! دستی که به موهایِ گروگان بند است رگِ نهساله لطیف است و به آن، جان بند است راه، ابری و در آن، آینگی، جرمِ

برای من بنشینی کمی ترانه بخوانی میان چشم من از عشق، عاشقانه بخوانی بخندی سوی من و غرق چشمهات شوم بخندی ذوق کنم عمرمن! فدات

دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه نفس که میکشمت، آه میرسد از راه لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم قصیدهٔ بد و بیراه

بعد از غروب، میبرمت بیرون تا بین گیسوانِ تو گم باشم من خسته از جهانِ خودم هستم، بگذار در جهانِ تو گم باشم بگذار با

زمستان بود و خشم زوزههای باد با مردم سكوتی گریهآمیز و دلی ناشاد با مردم چه صبری داشت آیا تكدرخت پیر در توفان كه چندین

لب تر کنم بخاطر غمخواری از خودم در حدِ جملهیی بکَشم کاری از خودم بعد از مرورِ خاطرههای خراب و خوب بگذار قصهای بکنم باری

آفتاب آینهی ماست اگر بگذارند صبح پشت در فرداست اگر بگذارند خشکسالی به سرآمد نفس تازه خوش است وقت نوشیدن دریاست اگر بگذارند همزبانی گره

من ام آن مروزی خنیاگر مغموم آزادی: ” ابا این اندوه و تیمار، باید اندکی شادی” در این بازار لشم و پشم، هر چه قلب،

روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟ با ترس و ناامیدی و با تب چه میکنی؟ ناشاعرِ به لانهی غمها فرو شده با

زندهگی، مرگ، آرزو، حسرت، شامهایی که همچنان خالیست هیچ بالی نمیپرد در آن آسمانی که سهم بیبالیست سربهسر قصههای بدبختی، شهر ما شهر نفرت و

به کجای شب نویسم، غزلِ شبانهی خود غزلِ شبانهی خود، سخنِ زمانهی خود به کدام گوشه باید تنِ خسته را کشیدن به کرانهی کدامین، غمِ