
اورنگ هفتم: سرودهی میرحسین مهدوی با دکلمهی حبیبالرحمن زریاب | شبیهِ نور که در شیشهای شکست مرا
شبیهِ نور که در شیشهای شکست مرا درونِ آیینهیِ چشمِ خود نشست مرا نگاه کرد به اندامِ کهنهام چندی و بعد بینِ دو پلکش کشید

شبیهِ نور که در شیشهای شکست مرا درونِ آیینهیِ چشمِ خود نشست مرا نگاه کرد به اندامِ کهنهام چندی و بعد بینِ دو پلکش کشید

سیهچادر مرا پنهان ندارد نمایِ مو مرا عریان ندارد چو خورشیدم ز پشتِ پرده تابم سیاهیها نمیگردد نقابم نمیسازد مرا در پرده پنهان اگر عابد

دوشیزگانِ یخزده در باد، گم شدند عاشق شدند و در شبِ میعاد، گم شدند در شامگاهِ سخت، بدونِ پلنگ و ماه دنبالِ یک ستارهیِ نوزاد،

تو میخندی، دلم هر بار عاشق میشود با تو همان دیوانهیِ دلتنگِ سابق میشود با تو تو میخندی، تمامِ داغهایِ خفته در جانم یکایک زنده

به غیرِ لاله ز چشمِ ترم نمیریزد به غیرِ ناله ز بال و پرم نمیریزد چنان تپیده درآتش، گَرش به باد دهی به غیر شعله

خروشِ نالهیِ خاموش را، ترانه کجاست؟ جهانِ پویشِ فریاد را، کرانه کجاست؟ شکوهِ شورِ پریدن، درین کرانه نماند پرنده مُرد، پرش سوخت… آشیانه کجاست؟ بهغیرِ

اگرچه حُزنِ خزان است در ترانهیِ من هنوز ترکهیِ آتش پرد ز خامهیِ من! نشسته لالهیِ خونین بر تمامیِ دشت و میتکد همهجا تهمت از

در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است یعنی خیالِ بودنِ آزاد ممکن است تردید نیست اینکه شکستی تو بال و پر پرواز در تفکرِ آزاد

چون زنی پابه ماه، میشمرم روزها را برای دیدارت هیجان میزند لگد به دلم؛ شب برو! غم تمام شد کارت! آسمان هم لباسِ الماسی به

چقدر شد خبر از آشیانه نیست که نیست دل پدر سگ من گرم خانه نیست که نیست دوباره آخر پاییز، کوچه، سیب، درخت… هوای شهر

گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید خیابان جادهی بیداد شد اما کسی نشنید به خانهخانه آمد باد طوفانزای بربادی دلم از بیدلی برباد

آخ! دستی که به موهایِ گروگان بند است رگِ نهساله لطیف است و به آن، جان بند است راه، ابری و در آن، آینگی، جرمِ