
اورنگ هفتم: سرودهی نصیر ندیم با دکلمهی گیتی عصیان | همیشه حل معما همیشه درگیری
همیشه حل معما همیشه درگیری به باد دادهای خود را… به باد میمیری مرا چه کار به اسطوره و حدیث جهان مرا چه کار به

همیشه حل معما همیشه درگیری به باد دادهای خود را… به باد میمیری مرا چه کار به اسطوره و حدیث جهان مرا چه کار به

جز مرگ هیچ چیز جهان خوشکننده نیست ای خوش به حال آدم خوبی که زنده نیست! خوشبختیاش زیاد کسی که شبیه من در عصر گربههای

چه سود از این همه دیوار، گر راهی نمیماند از این نسل ستمدیده بهجز آهی نمیماند میانِ این همه دیوار و این بنبستِ بیپایان یقین

ز بس که عطر مویش را هوا صرف غزل کرده مشامِ اهل دل را طعمهی خامِ اجل کرده به روی صورتش آینهبندان است و میدانم

گفتهای و شنیدهام گاهی، که بریده غمی امانت را میتوانم بخوانم از چشمت، خطِ امروزِ داستانت را بامِ خوشآفتابِ تو تختِ مادرِ پیرِ پینهدوزت بود

دلتنگ شدن سختترین درد جهان است پایان سفر نیست، بدستم چمدان است از وحشتِ ابلیس سفر کردم و رفتم آن مادرِ خوبم که هنوزم نگران

دل دیوانهای دارم که میخواهم تهی باشد هم از کین و هم از مهر بنیآدم تهی باشد جهان، یک کوچهی اسرارآمیز پر از مرگ است

فرصت برایِ با تو نشستن اگر کم است شکرِ خدا که خاطرههایت فراهم است آغوشِ تو بهشتترین نقطهیِ زمین دنیا بدونِ رویِ تو بیشک جهنم

سنجاق خورده است زنی پایِ دامنم خود را که خوب مینگرم، نصفِ یک زنم با خود دوئل میکنم و شوت… بعدِ شوت افتاده است رویِ

تو کوهِ سربلند و من بیدِ سربهزیرم تو آسمانِ آبی، من وحشتِ کویرم جایِ تو در بلندا، من در لجن همیشه تو سیبِ سرخ و

مشکلِ واقعی در این ذِلت، خودم و فکر نارسای خودم هر طرف میدواندم هر کس، هرطرف میروم بهپای خودم جاده جاری به سوی فرداها، لیک

ای به دیدهام تاریک، ماهِ آسمان بیتو سینه چاکچاکم من، همچو کهکشان بیتو یک نفس بیا پیشم، یا بخوان مرا خویشم من نمیتوانم بود، زنده