
اورنگ هفتم: سرودهی نایل لاجوردینشهری با دکلمهی حکمتالله فرهمند | در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است
در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است یعنی خیالِ بودنِ آزاد ممکن است تردید نیست اینکه شکستی تو بال و پر پرواز در تفکرِ آزاد

در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است یعنی خیالِ بودنِ آزاد ممکن است تردید نیست اینکه شکستی تو بال و پر پرواز در تفکرِ آزاد

چون زنی پابه ماه، میشمرم روزها را برای دیدارت هیجان میزند لگد به دلم؛ شب برو! غم تمام شد کارت! آسمان هم لباسِ الماسی به

چقدر شد خبر از آشیانه نیست که نیست دل پدر سگ من گرم خانه نیست که نیست دوباره آخر پاییز، کوچه، سیب، درخت… هوای شهر

گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید خیابان جادهی بیداد شد اما کسی نشنید به خانهخانه آمد باد طوفانزای بربادی دلم از بیدلی برباد

آخ! دستی که به موهایِ گروگان بند است رگِ نهساله لطیف است و به آن، جان بند است راه، ابری و در آن، آینگی، جرمِ

برای من بنشینی کمی ترانه بخوانی میان چشم من از عشق، عاشقانه بخوانی بخندی سوی من و غرق چشمهات شوم بخندی ذوق کنم عمرمن! فدات

دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه نفس که میکشمت، آه میرسد از راه لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم قصیدهٔ بد و بیراه

بعد از غروب، میبرمت بیرون تا بین گیسوانِ تو گم باشم من خسته از جهانِ خودم هستم، بگذار در جهانِ تو گم باشم بگذار با

زمستان بود و خشم زوزههای باد با مردم سكوتی گریهآمیز و دلی ناشاد با مردم چه صبری داشت آیا تكدرخت پیر در توفان كه چندین

لب تر کنم بخاطر غمخواری از خودم در حدِ جملهیی بکَشم کاری از خودم بعد از مرورِ خاطرههای خراب و خوب بگذار قصهای بکنم باری

آفتاب آینهی ماست اگر بگذارند صبح پشت در فرداست اگر بگذارند خشکسالی به سرآمد نفس تازه خوش است وقت نوشیدن دریاست اگر بگذارند همزبانی گره

من ام آن مروزی خنیاگر مغموم آزادی: ” ابا این اندوه و تیمار، باید اندکی شادی” در این بازار لشم و پشم، هر چه قلب،