
اورنگ هفتم: سرودهی الیاس خسرو سیدی با دکلمهی حکمتالله فرهمند | دلتنگ شدن سختترین درد جهان است
دلتنگ شدن سختترین درد جهان است پایان سفر نیست، بدستم چمدان است از وحشتِ ابلیس سفر کردم و رفتم آن مادرِ خوبم که هنوزم نگران

دلتنگ شدن سختترین درد جهان است پایان سفر نیست، بدستم چمدان است از وحشتِ ابلیس سفر کردم و رفتم آن مادرِ خوبم که هنوزم نگران

دل دیوانهای دارم که میخواهم تهی باشد هم از کین و هم از مهر بنیآدم تهی باشد جهان، یک کوچهی اسرارآمیز پر از مرگ است

فرصت برایِ با تو نشستن اگر کم است شکرِ خدا که خاطرههایت فراهم است آغوشِ تو بهشتترین نقطهیِ زمین دنیا بدونِ رویِ تو بیشک جهنم

سنجاق خورده است زنی پایِ دامنم خود را که خوب مینگرم، نصفِ یک زنم با خود دوئل میکنم و شوت… بعدِ شوت افتاده است رویِ

تو کوهِ سربلند و من بیدِ سربهزیرم تو آسمانِ آبی، من وحشتِ کویرم جایِ تو در بلندا، من در لجن همیشه تو سیبِ سرخ و

مشکلِ واقعی در این ذِلت، خودم و فکر نارسای خودم هر طرف میدواندم هر کس، هرطرف میروم بهپای خودم جاده جاری به سوی فرداها، لیک

ای به دیدهام تاریک، ماهِ آسمان بیتو سینه چاکچاکم من، همچو کهکشان بیتو یک نفس بیا پیشم، یا بخوان مرا خویشم من نمیتوانم بود، زنده

بیزار از آب و دانه، از آب و دانه خوردن پسخوردِ تازیان را با تازیانه خوردن با شیخ چون چراغی در گردِ شهر گشتن با

در آیینه نگاهی میکند بر مردنش یک زنو میلرزد به آهنگِ شکستن در تنش یک زنبه لب دارد سرودِ خشمِ مردان را به جیغِ بغضسکوتش

گیرم سوادِ خط و نوشتن نداشتی چیزی بهنامِ عاطفه اصلن نداشتی یک قریه را بهخاطرِ تو دوست داشتم قدرِ مرا برابرِ سوزن نداشتی آتشفشان و

شبیهِ نور که در شیشهای شکست مرا درونِ آیینهیِ چشمِ خود نشست مرا نگاه کرد به اندامِ کهنهام چندی و بعد بینِ دو پلکش کشید

سیهچادر مرا پنهان ندارد نمایِ مو مرا عریان ندارد چو خورشیدم ز پشتِ پرده تابم سیاهیها نمیگردد نقابم نمیسازد مرا در پرده پنهان اگر عابد