
درسهای مثنوی: سادهدلی و فریب دزد زیرک | حکایتی از مثنوی معنوی
روزی مردی گوسفند قُوچ خود را از یک جا به جای دیگر میبرد. ناگهان یک دزد آمد و قُوچ او را دزدی کرد و ریسمانش

روزی مردی گوسفند قُوچ خود را از یک جا به جای دیگر میبرد. ناگهان یک دزد آمد و قُوچ او را دزدی کرد و ریسمانش

روزی حضرت سلیمان بر تخت خود نشسته بود. ناگهان باد وزید و تخت او کمی کج شد. حضرت سلیمان با ناراحتی گفت: «ای باد، چرا

مثنوی معنوی، اثر ماندگار خداوندگار بلخ مملو از حکایات و اندرزهای آموزنده است. این حکایت نیز از مثنوی معنوی برگزیده شده است. عاشقی نزد معشوق

حکایتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی اثر مولانا جلالالدین محمد بلخی به این شرح آمده است: روزی مرد لجوج و ناآگاه نزد حضرت علی بن

روزی مردی دانا نزد حضرت عیسی آمد و از او پرسید: «در این جهان، دشوارترین و سختترین امر چیست؟» عیسی پاسخ داد: «سختترین امر خشم

حکایتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی اثر مولانا جلالالدین محمد بلخی: روزی حضرت سلیمان بر تخت خود نشسته بود. ناگهان باد وزید و تخت او

روزی حکیمی در دشت میگشت. ناگهان طاووسی را دید که پرهای زیبای خود را از بیخ میکند و بر زمین میاندازد. حکیم از دیدن این

پیش از اینکه حضرت عثمان کاتب وحی شود، عبدالله بن سعد بن ابی سرح این وظیفه را داشت. هر وقت که بر حضرت محمد وحی

روزی مردم چین و روم بر سر این که کدام یک در نقاشی ماهرتر است، با هم بحث میکردند. هر کدامشان میگفتند ما برتر هستیم

لقمان حکیم در خدمت یک خواجه با چند غلام دیگر کار میکرد. هر روز خواجه غلامها را میفرستاد به باغ تا میوه بچینند. لقمان هم

مردی نزد زرگر آمد و گفت: «یک ترازو بده تا طلایم را وزن کنم.» زرگر گفت: «غربال ندارم.» مرد گفت: «من را مسخره می کنی،

روزی مادری، کودک خود را چنین اندرز داد: «اگر شبی در تنهایی، یا در جایی ترسناک مثل گورستان، خیال سیاه و وحشتناک دیدی، نترس. دلت