
درسهای مثنوی: فریبِ طمع و سرانجامِ سادهدلی | آموزههای مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی
میگویند روزگاری گازری بود که یک خر بسیار لاغر و ضعیف داشت. این خر از بس بارهای سنگین برده بود، پشتش زخم شده و از

میگویند روزگاری گازری بود که یک خر بسیار لاغر و ضعیف داشت. این خر از بس بارهای سنگین برده بود، پشتش زخم شده و از

میگویند در روزگاران پیش، شیخ پارسا و دانایی زندگی میکرد که مردم از هر گوشه و کنار نزد او میآمدند. بیشتر کسانی که به دیدارش

میگویند روزی یکی از جاسوسان به خلیفۀ مصر خبر آورد که در شهر موصل، نزد پادشاه آن دیار، کنیزکی زندگی میکند که در زیبایی و

میگویند سالها پیش در شهری مردی بود به نام نصوح. این مرد از روی فریب نفس، خود را مانند زنها میساخت و در حمام زنانه

میگویند روزی مرد مسلمانی در راه با مردی زرتشتی روبهرو شد. پس از سلام و احوالپرسی، رو به او کرد و گفت: «برادر! چرا راه

روزی شکارچیای آهوی زیبا و خوشبو را شکار کرد. پس از شکار، او را نه در جایی مناسب، بلکه در آخور میان گاوها و خرها

روزی معشوقی خواست عاشقش را بیازماید. صبحگاه به او گفت: «راست بگو؛ مرا بیشتر دوست داری یا خودت را؟» عاشق بیدرنگ پاسخ داد: «من در

روزی حضرت موسی با شگفتی از خداوند پرسید: «ای پروردگار، چرا موجودات را میآفرینی و سپس از میان میبری؟ چرا انسانها را با این همه

مریدی نزد پیر خود آمد و دید که پیر در حال گریه است. او نیز با دیدن این حالت، شروع به گریه کرد، بدون آنکه

روزی در یک مرغزار، مرغی به جایی رفت که دامی برای شکار پهن شده بود. صیادی در آنجا دانه پاشیده و خودش هم در میان

روزی مردی گوسفند قُوچ خود را از یک جا به جای دیگر میبرد. ناگهان یک دزد آمد و قُوچ او را دزدی کرد و ریسمانش

روزی حضرت سلیمان بر تخت خود نشسته بود. ناگهان باد وزید و تخت او کمی کج شد. حضرت سلیمان با ناراحتی گفت: «ای باد، چرا