
درسهای مثنوی: کنترول خشم در برابر خشم خداوند | حکایت آموزنده از مثنوی معنوی
روزی مردی دانا نزد حضرت عیسی آمد و از او پرسید: «در این جهان، دشوارترین و سختترین امر چیست؟» عیسی پاسخ داد: «سختترین امر خشم

روزی مردی دانا نزد حضرت عیسی آمد و از او پرسید: «در این جهان، دشوارترین و سختترین امر چیست؟» عیسی پاسخ داد: «سختترین امر خشم

حکایتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی اثر مولانا جلالالدین محمد بلخی: روزی حضرت سلیمان بر تخت خود نشسته بود. ناگهان باد وزید و تخت او

روزی حکیمی در دشت میگشت. ناگهان طاووسی را دید که پرهای زیبای خود را از بیخ میکند و بر زمین میاندازد. حکیم از دیدن این

پیش از اینکه حضرت عثمان کاتب وحی شود، عبدالله بن سعد بن ابی سرح این وظیفه را داشت. هر وقت که بر حضرت محمد وحی

روزی مردم چین و روم بر سر این که کدام یک در نقاشی ماهرتر است، با هم بحث میکردند. هر کدامشان میگفتند ما برتر هستیم

لقمان حکیم در خدمت یک خواجه با چند غلام دیگر کار میکرد. هر روز خواجه غلامها را میفرستاد به باغ تا میوه بچینند. لقمان هم

مردی نزد زرگر آمد و گفت: «یک ترازو بده تا طلایم را وزن کنم.» زرگر گفت: «غربال ندارم.» مرد گفت: «من را مسخره می کنی،

روزی مادری، کودک خود را چنین اندرز داد: «اگر شبی در تنهایی، یا در جایی ترسناک مثل گورستان، خیال سیاه و وحشتناک دیدی، نترس. دلت

در شهر هرات، مردی گستاخ بود که هرگاه غلام یکی از بزرگان را میدید با جامهای اطلس و کمربندی زرین، سر به آسمان برمیداشت و

ماه رمضان فرا رسیده بود. مردم برای دیدن هلال ماه بر فراز کوهی گرد آمده بودند. در این میان، یکی از حاضران رو به حضرت

دزدی از نزد مارگیر، ماری را دزدید و از روی نادانی آن را غنیمت بسیار باارزشی پنداشت. اما آن مار زهرآگین او را نیش زد

پارسایی پیوسته گریه میکرد. دوستی به او گفت: «زیاد گریه نکن، چشمانت آسیب میبیند.» پارسا پاسخ داد: «این چشمها یا حق را میبینند یا نمیبینند.