من ام آن مروزی خنیاگر مغموم آزادی:
” ابا این اندوه و تیمار، باید اندکی شادی”
در این بازار لشم و پشم، هر چه قلب، یکسر قلب
دو تایی می کند حتی، تب بالای شمشادی
الا ای در به در شاعر، بدین وزن و عقب گردی
سبک تر از پر کاهی، چو برگ رفته بر بادی
مشو غره بدین بازار و کالایی که در گردش
به دام ات می کشد روزی، به بوی ” کیله” چون شادی
توان در سایه پری، کشیدن صد پری از جیب
به یاد نوبهار و جلوه جاوید نوشادی
شرنگ بیستون در کش که شیرین است خمار اش
چکاد خسروی بشکن، اگر همسنگ فرهادی
ایا رویای رویین تن، چه سودی از پلنگیدن
پر سیمرغ و تیر گز، تگ روباه و پهپادی
کسی جز خوشنواز آیا در این آورد پیروز است؟
نداری گربزی، باید گرو دادنت ” کوادی”!
خروش و داد و واویلا، فغان و لابه افشانی
نزیبد چون خسان بردن به روی آب قوادی
نهنگ آرزو باید ستیزد با غرور بحر
بگوید آفدم او را شط تاریخ آزادی!





