بعد از غروب، میبرمت بیرون
تا بین گیسوانِ تو گم باشم
من خسته از جهانِ خودم هستم،
بگذار در جهانِ تو گم باشم
بگذار با تمامِ بدیهایم
در زندگیت باز شود پایم
مانند شعرهای خودم، خود نیز
یک بوسه در دهانِ تو گم باشم
من را که یک جهان کلاسیکم،
در عصرِ تو دچار ترافیکم
پهلوی تو اگرچه که ناشیکم،
در بُعدی از زمانِ تو گم باشم
دنیای من بدونِ تو سوزان است،
دور از تو در مدارِ تموزان است
میبینی و هنوز نمیمانی؟
در زیرِ سایبانِ تو گم باشم
ای که دلیلِ خلقتِ من هستی،
در شعر رازِ سبقتِ من هستی
اصلاً بگو دلِ تو میآید که
در بینِ شاعرانِ تو گم باشم؟
بی تو هزار کشتیِ بیجانم
افتاده روی اِسکلهها غمگین
تا که دوباره شاد شوم، باشد
در دستِ بادبانِ تو گم باشم
تا از میانِ خون بزنم بیرون،
از گورِ درون بزنم بیرون
از لای این متون بزنم بیرون،
یک لحظه در میانِ تو گم باشم!




