زمستان بود و خشم زوزههای باد با مردم
سكوتی گریهآمیز و دلی ناشاد با مردم
چه صبری داشت آیا تكدرخت پیر در توفان
كه چندین بار برمیخاست و میافتاد با مردم
و دستان كرختی چارسوی یك اجاق سرد
و سرما ـ ببر خنجرخوردهٔ شیاد ـ با مردم
كسی از كوچههای بیاجاق شهر میآمد
سراسر قصه از شبگرد و از صیاد با مردم
نه یك لبخند سالم بر لبان ماه جاری بود
كه یك لبخند با خود، صد گلو فریاد با مردم




