روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟
با ترس و ناامیدی و با تب چه میکنی؟
ناشاعرِ به لانهی غمها فرو شده
با این غزل، بدون مخاطب چه میکنی؟
گیرم که سادهگی کنی و شعرِتر شوی
با پوچیِ نهایت مطلب چه میکنی؟
ای در جهانِ فتنهبهسر، مست غصهها
لب را ببر به جام لبالب، چه میکنی!
با دیوهای خیرهسر و فکرهای پوچ
با گرگِ میشروی موُدب چه میکنی؟
حالا که در ضمیر خودت پرشکستهای!
در شهر با لباس مرتب چه میکنی؟





