
اورنگ هفتم: سرودۀ بهرام هیمه و دکلمهی لیزا میرزاد| دوباره آسمانت لاجوردین میشود روزی
دوباره آسمانت لاجوردین میشود روزی به کامت زندگی تلخ شیرین میشود روزی تو میبینی که بیرق های شان بر خاک میافتد پدر با افتخار از

دوباره آسمانت لاجوردین میشود روزی به کامت زندگی تلخ شیرین میشود روزی تو میبینی که بیرق های شان بر خاک میافتد پدر با افتخار از

تو میروی و غمت عاشقانه میماند کنارم این دل پر از بهانه میماند دو برگ یاد غمین از بلوط چشمانت به باغ خاطرههایم نشانه

تو میروی و دلم بیترانه میماند شکوفههای نگاهم ز دانه میماند تو میروی چو سحر سوی حجلهگاه طلوع غمی شبانه در این آشیانه میماند

در کوچههای خستهی شب ماهتاب مُرد آهی کشید سوتهدلی، آفتاب مرد دریا اسیر ساحل و ساحل سراب گشت در خشکسال حادثه رؤیای آب مرد در

از پيش من سپيده دمان کوچ میکند شب ميرسد سپيدۀ جان کوچ میکند هر جا که بود همهمهيی شاد زندگی از شاخههای سبز جوان کوچ

کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد مشت خاکم را مگر در درگهت باد آورد يک رفيق دستگيری در جهان پيدا نشد تا

روضهی عشق، باب حق، راه تمام، فارسی کوه به کوه، شهر شهر آیت عام، فارسی شورِ شعورِ مولوی، کوزهی نورِ مثنوی زمزمههای شمسالدین آه مدام،

تو دمیدی به تن من که چنین مست بهارم؟ مزن آتش به قرارم مزن آتش به قرارم نه دل از عشق تو خالی، نه تن

تو و ساحل، من و دریا، تو خوشحالی و من آزاد به توفان میسپارم دل؛ عزیزم! هرچه بادا باد! تماشاییست رقص موج با موسیقیِ دریا

میمیرم و به مرگ خودم گریه میکنم ای زندگی برای تو کم گریه میکنم؟ پایان راه و یار مسافر در ایستگاه حالا که میرسیم به

یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر

اینسان که شعلهخیز بوَد نالههای من پُر آتش است سینهٔ دردآشنای من گر دلنشین بوَد سخنانم شگفت نیست هر دم بلند میشود از دل صدای