
اورنگ هفتم: سروده و دکلمۀ اسحاق ثاقبی داراب| روضهی عشق، باب حق، راه تمام، فارسی
روضهی عشق، باب حق، راه تمام، فارسی کوه به کوه، شهر شهر آیت عام، فارسی شورِ شعورِ مولوی، کوزهی نورِ مثنوی زمزمههای شمسالدین آه مدام،

روضهی عشق، باب حق، راه تمام، فارسی کوه به کوه، شهر شهر آیت عام، فارسی شورِ شعورِ مولوی، کوزهی نورِ مثنوی زمزمههای شمسالدین آه مدام،

تو دمیدی به تن من که چنین مست بهارم؟ مزن آتش به قرارم مزن آتش به قرارم نه دل از عشق تو خالی، نه تن

تو و ساحل، من و دریا، تو خوشحالی و من آزاد به توفان میسپارم دل؛ عزیزم! هرچه بادا باد! تماشاییست رقص موج با موسیقیِ دریا

میمیرم و به مرگ خودم گریه میکنم ای زندگی برای تو کم گریه میکنم؟ پایان راه و یار مسافر در ایستگاه حالا که میرسیم به

یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر

اینسان که شعلهخیز بوَد نالههای من پُر آتش است سینهٔ دردآشنای من گر دلنشین بوَد سخنانم شگفت نیست هر دم بلند میشود از دل صدای

اگر شراب دهد پیر میفروش مرا درین بهار نبینی دگر بههوش مرا دهان قلزم مواج بستن آسان نیست توانِ کیست کُند منع از خروش مرا

چهسان این لحظههای سرد را باید تحمل کرد نمیدانم چقدر این درد را باید تحمل کرد رسیدن تا حضور روشن خورشید آسان نیست که زخم

ناله به دل شد گره، راهِ نیستان کجاست؟ خانه قفس شد بمن، طرفِ بیابان کجاست؟ اشک بخونم کشید، آه ببادم سپرد عقل به بندم فگند،

شب است، داد بزن بانو! سکوت سرد سترون چیست؟ صدا، صداست که میماند، دلیل حنجره بستن چیست؟ تمام پنجرههایت، کور؛ میان گور خودت ماندی و

آزادم وآزادم فریاد من آزادیست هست وهمه بودمن بنیادمن آزادیست من قصه سرای عشق در شهرشدم شهره شیرین غم خویشم فرهاد من آزادیست درکشتن تبعیض

بادی وزید و دشت سترون درست شد طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید اینسان برای ما و تو میهن