
اورنگ هفتم: سرودهی هدایت حاذق با دکلمهی لیزا میرزاد | روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟
روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟ با ترس و ناامیدی و با تب چه میکنی؟ ناشاعرِ به لانهی غمها فرو شده با

روزت به خواب رفته و با شب چه میکنی؟ با ترس و ناامیدی و با تب چه میکنی؟ ناشاعرِ به لانهی غمها فرو شده با

زندهگی، مرگ، آرزو، حسرت، شامهایی که همچنان خالیست هیچ بالی نمیپرد در آن آسمانی که سهم بیبالیست سربهسر قصههای بدبختی، شهر ما شهر نفرت و

به کجای شب نویسم، غزلِ شبانهی خود غزلِ شبانهی خود، سخنِ زمانهی خود به کدام گوشه باید تنِ خسته را کشیدن به کرانهی کدامین، غمِ

به ساز بادها بسپار رقص گیسوانت را بزن آتش به این شبها که سوده استخوانت را اگرچه آرزوهایت به روی دار رقصیدند به خنجرهای فریادت

عشق، ای دشمنِ قدیمی من بدترین همدمِ صمیمی من دغلِ خوشخرِ کمینهفروش کولهٔ رنج عاشقان بر دوش آمدی باز تا چه رای آری کینهٔ تازهای

به من بچسپ که مارا ز هم جدا نکند مرا به عقد کس دیگری… خدا نکند شنیدنیست فقط از زبان شیرینت! کسی به غیرِ تو

من تشنه لبم کوزه بگیر آب بیاور بر من سخن از برکه و تالاب بیاور عمریست که تاریکم و در حسرت نوری بر شام سیاهم

پروانهی دور و برت بودم که سوزاندم با فندک دستان خود بال و پر خود را با هندوی چشم قشنگت در به در دایم گنگا

مثل کاغذباد بیصاحب ولم اینروزها یا شبیه کشتی تن در گلم اینروزها گرچه از دلتنگی ام چیزی نمیگویم ولی زندگی زهر است در کام دلم

پشتِسر از هرچه مرداب است، اشکم خستهتر پیشِرو از هرچه بنبست است، چشمت بستهتر جمع کن موهای خود را روی شانه، میرود مشتری دنبال گلهاییکه

با سفر کردنِ تو کوچه پر از درد شدهست آتشِ عشق به دلهای جوان سرد شدهست ناله زنجیر شده بر لبِ آیینه و گل بلبل

افیوننویس زمزمهها، کوکنارِ تلخ ای شهر بیگناهِ دلم، قندهار تلخ ای بیصدا نشسته به زخم و شکستهپا ای بیکجا روانهی من، ای دیارِ تلخ آماج