
اورنگ هفتم: سرودهی فایقه جواد مهاجر با دکلمهی حکمتالله فرهمند | دوشیزگانِ یخزده در باد، گم شدند
دوشیزگانِ یخزده در باد، گم شدند عاشق شدند و در شبِ میعاد، گم شدند در شامگاهِ سخت، بدونِ پلنگ و ماه دنبالِ یک ستارهیِ نوزاد،

دوشیزگانِ یخزده در باد، گم شدند عاشق شدند و در شبِ میعاد، گم شدند در شامگاهِ سخت، بدونِ پلنگ و ماه دنبالِ یک ستارهیِ نوزاد،

تو میخندی، دلم هر بار عاشق میشود با تو همان دیوانهیِ دلتنگِ سابق میشود با تو تو میخندی، تمامِ داغهایِ خفته در جانم یکایک زنده

به غیرِ لاله ز چشمِ ترم نمیریزد به غیرِ ناله ز بال و پرم نمیریزد چنان تپیده درآتش، گَرش به باد دهی به غیر شعله

خروشِ نالهیِ خاموش را، ترانه کجاست؟ جهانِ پویشِ فریاد را، کرانه کجاست؟ شکوهِ شورِ پریدن، درین کرانه نماند پرنده مُرد، پرش سوخت… آشیانه کجاست؟ بهغیرِ

اگرچه حُزنِ خزان است در ترانهیِ من هنوز ترکهیِ آتش پرد ز خامهیِ من! نشسته لالهیِ خونین بر تمامیِ دشت و میتکد همهجا تهمت از

در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است یعنی خیالِ بودنِ آزاد ممکن است تردید نیست اینکه شکستی تو بال و پر پرواز در تفکرِ آزاد

چون زنی پابه ماه، میشمرم روزها را برای دیدارت هیجان میزند لگد به دلم؛ شب برو! غم تمام شد کارت! آسمان هم لباسِ الماسی به

چقدر شد خبر از آشیانه نیست که نیست دل پدر سگ من گرم خانه نیست که نیست دوباره آخر پاییز، کوچه، سیب، درخت… هوای شهر

گلوها پاره از فریاد شد اما کسی نشنید خیابان جادهی بیداد شد اما کسی نشنید به خانهخانه آمد باد طوفانزای بربادی دلم از بیدلی برباد

آخ! دستی که به موهایِ گروگان بند است رگِ نهساله لطیف است و به آن، جان بند است راه، ابری و در آن، آینگی، جرمِ

برای من بنشینی کمی ترانه بخوانی میان چشم من از عشق، عاشقانه بخوانی بخندی سوی من و غرق چشمهات شوم بخندی ذوق کنم عمرمن! فدات

دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه نفس که میکشمت، آه میرسد از راه لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم قصیدهٔ بد و بیراه