
درسهای مثنوی: مردانگی در سلاح نیست، خودگذری، ایستادگی و شجاعت ـ درسی برای زندگی
مردی مسلح با هیبتی خشن و ترسانگیز، بر اسبی اصیل سوار بود و از میان بیشهای میگذشت. در همان هنگام، تیراندازی او را دید و

مردی مسلح با هیبتی خشن و ترسانگیز، بر اسبی اصیل سوار بود و از میان بیشهای میگذشت. در همان هنگام، تیراندازی او را دید و

بلال حبشی غلام یکی از ثروتمندان مکه بود. وقتی بلال به اسلام گرایش پیدا کرد، صاحبش بسیار خشمگین شد و برای شکستن ایمان او، روزها

روزی یکی از جاسوسان به خلیفه مصر خبر داد که پادشاه موصل کنیزی بسیار زیبا دارد که نظیرش در جهان پیدا نمیشود. خلیفه بیدرنگ پهلوان

بیماری نزد طبیب رفت. طبیب نبض او را گرفت و دریافت که بیمار دچار نوعی بیماری روانی شده است. سپس به او گفت: «برای درمان

در دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانای بلخی حکایت زیبایی را چنین آورده است: ایاز، غلام محبوب سلطان محمود غزنوی، وقتی به مقام و منصب دولتی

روزی کسی ادعای پیامبری کرد. مردم او را گرفتند و نزد پادشاه بردند و خواهش کردند که او را تنبیه کند تا دیگران جرأت چنین

در دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی آمده است که روزی مرغ خانگی، از سرِ شوق و بیتجربگی، شتری را برای مهمانی به

یک پشه از باغ و علفزار برخاست و راهی بارگاه عدل حضرت سلیمان نبی شد. پیش از رسیدن باد، به او شکایت کرد و گفت

در دفتر ششم مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی، آن عارف دلسوخته و صوفی پاکیزه مشرب، حکایت تمثیلیای آمده است که مراد آن را میشود

در یکی از روایاتِ تمثیلی مثنوی معنوی، از رفتار پیامبر اسلام (ص) با گروهی از اسیران یاد میشود. روزی پس از نبردی سخت، پیامبر (ص)

کرهاسبی کنار چشمهای زلال ایستاده بود و با آرامش آب مینوشید. در همان هنگام، چوپانان برای تشویق اسبها به نوشیدن آب، با صدای بلند «اشپلاق»

در دفتر ششم مثنوی معنوی مولانای بزرگ، حکایت آموزندهای این چنین نقل شده است: روزی خداوند به عزرائیل فرمود: از میان همه جانهایی که ستاندهای،