
درسهای مثنوی: دیدن پایانِ کار | حکایت آموزنده و جذاب از مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی
مردی نزد زرگر آمد و گفت: «یک ترازو بده تا طلایم را وزن کنم.» زرگر گفت: «غربال ندارم.» مرد گفت: «من را مسخره می کنی،

مردی نزد زرگر آمد و گفت: «یک ترازو بده تا طلایم را وزن کنم.» زرگر گفت: «غربال ندارم.» مرد گفت: «من را مسخره می کنی،

روزی مادری، کودک خود را چنین اندرز داد: «اگر شبی در تنهایی، یا در جایی ترسناک مثل گورستان، خیال سیاه و وحشتناک دیدی، نترس. دلت

در شهر هرات، مردی گستاخ بود که هرگاه غلام یکی از بزرگان را میدید با جامهای اطلس و کمربندی زرین، سر به آسمان برمیداشت و

ماه رمضان فرا رسیده بود. مردم برای دیدن هلال ماه بر فراز کوهی گرد آمده بودند. در این میان، یکی از حاضران رو به حضرت

دزدی از نزد مارگیر، ماری را دزدید و از روی نادانی آن را غنیمت بسیار باارزشی پنداشت. اما آن مار زهرآگین او را نیش زد

پارسایی پیوسته گریه میکرد. دوستی به او گفت: «زیاد گریه نکن، چشمانت آسیب میبیند.» پارسا پاسخ داد: «این چشمها یا حق را میبینند یا نمیبینند.

هنگامی که مادر حضرت یحیی (ع) باردار بود، با حضرت مریم (ع) که حضرت عیسی (ع) را در رحم داشت، سخن میگفت. او به مریم

مردی مسلح با هیبتی خشن و ترسانگیز، بر اسبی اصیل سوار بود و از میان بیشهای میگذشت. در همان هنگام، تیراندازی او را دید و

بلال حبشی غلام یکی از ثروتمندان مکه بود. وقتی بلال به اسلام گرایش پیدا کرد، صاحبش بسیار خشمگین شد و برای شکستن ایمان او، روزها

روزی یکی از جاسوسان به خلیفه مصر خبر داد که پادشاه موصل کنیزی بسیار زیبا دارد که نظیرش در جهان پیدا نمیشود. خلیفه بیدرنگ پهلوان

بیماری نزد طبیب رفت. طبیب نبض او را گرفت و دریافت که بیمار دچار نوعی بیماری روانی شده است. سپس به او گفت: «برای درمان

در دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانای بلخی حکایت زیبایی را چنین آورده است: ایاز، غلام محبوب سلطان محمود غزنوی، وقتی به مقام و منصب دولتی