مردی نزد زرگر آمد و گفت: «یک ترازو بده تا طلایم را وزن کنم.» زرگر گفت: «غربال ندارم.» مرد گفت: «من را مسخره می کنی، از تو ترازو خواستم.» زرگر گفت: «جارو هم ندارم.» مرد عصبانی شد و گفت: «بس کن! این شوخیها را کنار بگذار. من ترازو میخواهم، خودت را به نشنیدن نزن.»





