روزی مادری، کودک خود را چنین اندرز داد: «اگر شبی در تنهایی، یا در جایی ترسناک مثل گورستان، خیال سیاه و وحشتناک دیدی، نترس. دلت را قوی کن و به سویش برو. اگر حمله کنی، همان خیال از تو فرار میکند.»
کودک مدتی با این سخن آرام میشد، اما شبی به فکر فرو رفت و گفت:




