لقمان حکیم در خدمت یک خواجه با چند غلام دیگر کار میکرد. هر روز خواجه غلامها را میفرستاد به باغ تا میوه بچینند. لقمان هم با آنها میرفت. چون رنگ پوستش سیاه بود، میان دیگران زود به چشم میخورد.
غلامها وقتی میوه میچیدند، یک مقدارش را آرام خودشان میخوردند. روزی خواجه فهمید که از میوهها کم شده. پرسید کی خورده؟





