
درسهای مثنوی: ادعای پیامبری و تدبیر شاهِ حکیم | مفهوم حکمت در داستان مولانا جلالالدین محمد بلخی
روزی کسی ادعای پیامبری کرد. مردم او را گرفتند و نزد پادشاه بردند و خواهش کردند که او را تنبیه کند تا دیگران جرأت چنین

روزی کسی ادعای پیامبری کرد. مردم او را گرفتند و نزد پادشاه بردند و خواهش کردند که او را تنبیه کند تا دیگران جرأت چنین

در دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی آمده است که روزی مرغ خانگی، از سرِ شوق و بیتجربگی، شتری را برای مهمانی به

یک پشه از باغ و علفزار برخاست و راهی بارگاه عدل حضرت سلیمان نبی شد. پیش از رسیدن باد، به او شکایت کرد و گفت

در دفتر ششم مثنوی معنوی مولانا جلالالدین محمد بلخی، آن عارف دلسوخته و صوفی پاکیزه مشرب، حکایت تمثیلیای آمده است که مراد آن را میشود

در یکی از روایاتِ تمثیلی مثنوی معنوی، از رفتار پیامبر اسلام (ص) با گروهی از اسیران یاد میشود. روزی پس از نبردی سخت، پیامبر (ص)

کرهاسبی کنار چشمهای زلال ایستاده بود و با آرامش آب مینوشید. در همان هنگام، چوپانان برای تشویق اسبها به نوشیدن آب، با صدای بلند «اشپلاق»

در دفتر ششم مثنوی معنوی مولانای بزرگ، حکایت آموزندهای این چنین نقل شده است: روزی خداوند به عزرائیل فرمود: از میان همه جانهایی که ستاندهای،

روزی پادشاهی بزم و مهمانی بزرگی برپا کرد. در همان نزدیکی، فقیهی در حال گذر بود. شاه دستور داد مأمورانش او را به مجلس بیاورند

شیبان راعی، با کنیه ابو محمد، از پارسایان قرن سوم هجری بود که در کوههای لبنان چوپانی میکرد. او اصالتاً اهل دمشق بود و از

امرؤالقیس، نامدارترین شاعر دوران جاهلیت عرب، فرزند حُجر کِندی بود که در سال ۴۹۷ میلادی در نجد چشم به جهان گشود. خاندانش از بزرگان عرب

یکی از صوفیان برای اینکه کمی از گرفتاریهای روزمره فاصله بگیرد و روحش را آرام کند، وارد باغی شد و در گوشهای نشست و به

شبی ابراهیم ادهم، پادشاه بلخ، روی تخت سلطنتیاش در حال استراحت بود. نگهبانان روی بام کاخ کشیک میدادند که ناگهان صدای عجیبی از بالای کاخ