
درسهای مثنوی: مهارت نجات از ظلم و حفاظت خویشتن | مقابله با خطرها با استفاده از تدبیر و هوشمندی
در یکی از محلهها، سگی بر فقیری نابینا حملهور شد. آن نابینا که از صدای بلند و هجوم ناگهانی سگ بهشدت ترسیده و مضطرب شده

در یکی از محلهها، سگی بر فقیری نابینا حملهور شد. آن نابینا که از صدای بلند و هجوم ناگهانی سگ بهشدت ترسیده و مضطرب شده

شاعری، با امید دریافت صله، خلعت و دستیابی به جاه و مقام، قصیدهای در مدح یکی از پادشاهان سرود و با شور و اشتیاق به

شبی سلطان محمود با لباسی مبدّل، تنها در کوچهپسکوچههای شهر قدم میزد. در میان راه، ناگهان به گروهی از دزدان برخورد. یکی از آنها پرسید:

روزی شتر و گاو و قوچ یکجا راهی سفر شدند. در بین راه به یک دسته علف سر خوردند، اما مقدارش بسیار کم بود. قوچ

در روزگاری که جوحی با فقر و تنگدستی شدید روبهرو بود، چارهای نمیبیند جز اینکه از همسر زیبا و زیرکش بخواهد تا مردی هوسباز را

یهودی، مسیحی و مسلمان، همسفر شدند. وقت شام به خانهای رسیدند و صاحبخانه برایشان بشقابی حلوا بهعنوان هدیه آورد. در آن لحظه، وقت نماز مغرب

موش و قورباغهای در کنار جویباری زندگی میکردند و روزگار میگذراندند. روزی موش با قورباغه گفتوگو کرد و گفت: «دوست عزیز، دلم میخواهد بیشتر با

پسران عُزیر (علیهالسلام) دنبال پدرشان میگشتند و از هر که را میدیدند، سراغ پدرشان را میپرسیدند. تا اینکه به طور تصادفی با او روبهرو شدند،

لقمان غلامی بود که با چند غلام دیگر در خدمت یک خواجه کار میکرد. خواجه هر از گاهی غلامها را روان میکرد به باغ تا

در زمان حضرت موسی (ع)، مردی بود به نام بلعم باعور. او یکی از دانشمندان بزرگ بنیاسرائیل به شمار میرفت و در علوم دینی و

سه ماهی در یک آبگیر زندگی میکردند. روزی سه ماهیگیر از آن اطراف عبور میکردند و چشمشان به آن ماهیها افتاد. بدون معطلی، رفتند و

روزی یک مهمان به دیدار حضرت یوسف (ع) آمد. یوسف با مهربانی از او استقبال کرد و با لبخند گفت: ای دوست، ارمغانت کو؟ با