پروانهی دور و برت بودم که سوزاندم
با فندک دستان خود بال و پر خود را
با هندوی چشم قشنگت در به در دایم
گنگا به گنگا میبرم خاکستر خود را
در سجده با من گفته که یار تو میآید
در هر قنوتم یادِ رخسار تو میآید
عمری گذشت و تازه فهمیدم که بعد از تو
با خاطراتت پر کنم باید سر خود را
بعد از تو باید دستهایم را ببّرم من
وقتی که قصد لمس گیسوی کسی دارد
تا عکس تو در دیدهگانم تا ابد باشد
از کاسه بیرون میکشم چشم ترِ خود را
باید که چیزی از تو را با خود نگهدارم
گلهای روی دامنت یا عطر آغوشت
یا هم بسازم مثل مجنون های سرگردان
از پیچ و تاب کاکلت انگشتر خود را
میخواستم چون در کنار گل بیارامم
از دست دادم زندهگانی زلالم را
مرداب گشتم تا که با تو همنشین باشم
در سینه جا دادم دمی نیلوفر خود را
یک روز میبینم تو را هنگام بازی ات
وقت نیایش کردن و بتخانهسازی ات
همراه گلهای قشنگ جا نمازی ات
با گریه باید بگذرانم محشر خود را
فردوس را شرمنده خواهد کرد آغوشت
با عطر تو تا میتراود از بر و دوشت
حتماً فرشته باز میگوید دَرِ گوشت
مردانه عوض کرده ام پیغمبر خود را





