من تشنه لبم کوزه بگیر آب بیاور
بر من سخن از برکه و تالاب بیاور
عمریست که تاریکم و در حسرت نوری
بر شام سیاهم هله مهتاب بیاور
چون عاشق شعرم سر غوغا زده دارم
از دفتر دل یک غزل ناب بیاور
راضی نشد این سینه از امواج تو، ای عشق!
بر گرد و به من گوهر نایاب بیاور
دل حسرت دریاچهی آرام ندارد
بر من سخن از صخره و گرداب بیاور
خشکیده درختم پی یک قطرهی موجات
من تشنه لبم کوزه بگیر آب بیاور!





