دیشب فلم “یعقوب دروغگو” (Jakob the Liar) را تماشا کردم. این فلم هالیودی در ژانر درام-کمدیِ تلخ، به کارگردانی “پیتر کاسویتز” (Peter Kassovits) در سال ۱۹۹۹ بر اساس رمان آلمانیای به عینِ نام “یعقوبِ کذاب” ساخته شده است. نقش مرکزی این فلم را هنرپیشهی جاوید نام “روبین ویلیامز” بازی کرده است. این فلم، هرچند پس از تولید و پخش نتوانست انتظار سازندگان، مخاطبان و منتقدان زمان خود را فراهم کند و با درآمد ۴ میلیون دالری بر ریش بودجهی تولیدی ۴۵ میلیون دالریاش، بخندد، اما من که خود را مخاطب فلمهای جدی – نه مخاطب جدی فلمها – میدانم، ارتباط دیگری با این فلم و محتوای آن قائم میکنم و بازخوردی دیگری – حداقل از سه منظر – به این فلم ارائه میدارم؛ آنهم به عنوان مخاطبی که ۲۶ سال پس از تولیدِ این فلم، آن را تماشا کرده است:
یک – داستان و محتوا
داستان فلم در جریان جنگ جهانی دوم و در یک گتو یا محلهی یهودیانِ تحت نظارت قبل از تبعید به اردوگاههایهای کار اجباری وتنورهای آدمسوزی هیتلر، رخ میدهد. یهودیانِ قرنطینهشده در گتوها در فقر، ترس و نا امیدی کشندهای به سر میبرند و هرروز و هرلحظه منتظر مرگ یا تبعید به اردوگاههای کارهای اجباری هستند. یعقوب مردِ ساده و کمحرفی است که با شماری دیگری از یهودیان در این محله اسیر و قرنطینه شده است. زندگی در گتو زیر فرمان افسران ارتش آلمان و در زیر سایهی ناامیدی به حدی سخت و جانکاه است که یکی از قرنطینهشدگان که دوست یعقوب هم است سعی به خودکشی میکند، اما یعقوب با شگردی او را از انجام این کار منصرف میکند.
یعقوب در یکی از روزها که طبق معمول مؤظف به انجام کار اجباری در منطقهی فرماندهی افسران آلمانی است، بیش از حدِ معمول معطل میشود و دیر میماند. برای خروج از آن محدوده و بازگشت به خانهی مخروبهاش، به “نام/رمزِ شب” نیاز پیدا میکند؛ از همین رو برای دریافت رمزِ شب از افسر مؤظف، وارد ساختمان فرماندهی میشود. در آنجا، بهطور تصادفی در یکی از دفاتر افسران آلمانی، از دستگاه گیرندهای خبر پیشروی نیروهای متفقین را میشنود. هنگامی که یعقوب این خبر را با دیگران در میان میگذارد، بار دیگر جرقهای از امید در دل ساکنان ناامیدِ گتو روشن میشود. روز دیگر شایعه میشود که یعقوب رادیوی مخفی دارد – چیزی که داشتناش در گتو جرم است و جزای مرگ دارد – حال آنکه این خبر، حقیقت ندارد. یعقوب سعی میکند جلو این شایعه را بگیرد، اما وقتی در پاسخ به پُرسش یکی از یهودیان، تاکید بر نداشتن رادیو میکند، فردای آن روز، آن شخص، در اثر نا امیدی، دست به خودکشی میزند. پس از آن واقعه، یعقوب تصمیم خطرناکی میگیرد. او برای امیدوار نگهداشتن ساکنان گتو و جلوگیری از خودکشیها، وانمود میکند که رادیوی مخفی در اختیار دارد و اخبار بیبیسی و سایر نیروهای متفقین را میشنود. او برای زندهنگهداشتن امیدِ ساکنانِ اسیر در گتو، مجبور میشود دروغهای بیشتری بسازد؛ دروغهای که در آن مقطع زمانی و شرایط حاکم بر گتو، ابزاری میشود برای زنده نگهداشتن ساکنان اسیر در گتو. او سرانجام، زندگیاش را پای این “دروغ اخلاقی”اش میگذارد، اما برای زنده نگهداشتن امید در دل ساکنان گتو – به شمول دختربچهای که در نتیجهی پیامدهای جنگ و از دست دادن خانوادهاش در منزل یعقوب مخفی شده است – تا آخرین لحظه اقرار به نداشتن رادیو و کذب اخبار امیدبخشی که پخش کرده است، نمیکند.
داستان با چنین درونمایهای، نه دروغ را مطلقاً توجیه میکند و نه آن را محکوم؛ بلکه آن را در بستر پدیدهی خشنِ جنگ، به عنوان ابزاری انگیزشی و زندهنگهدارنده، میسنجد و روایت میکند که حتا پدیدههای منفیای مانند “دروغ” میتوانند در شرایطی، یک “مسوولیت اخلاقی مؤثر” باشند و باعث ایجاد انگیزه و بقا شوند.
دریافت دیگری که میتوان از محتوای داستان داشت، کمرنگ جلوه دادن خشونت ساختاری نازیها در قیاس با واقعیتهای تاریخی جنگ جهانی دوم است. این امر شاید ناشی از تمرکز بیش از حد روایت بر شخصیت یعقوبِ دروغگو و پیام اخلاقی داستان باشد؛ تمرکزی که سبب شده سایر پدیدهها و عناصر موجود در داستان، کمنماتر جلوه کنند. به نظر من، همین امر، باعث شده است فلم یعقوبِ دروغگو بیش از آنکه سندی تاریخی باشد، روایت تمثیلی است که بر محور مسوولیت اخلاقی در بستر یک ناهنجاری اخلاقی و انسانی، طرح و بنا یافته است؛ روایت تمثیلی که سازوبرگهای فلسفی و معیارهای سبک و سنگین کردن پدیدههای اخلاقی را تحت شرایط غیرعادی، بازتعریف میکند.
دو – نقش و بازیگری
روبین ویلیامز بازیگری شگفتانگیز بود؛ از آن دست هنرمندانی که هر بار بر پرده ظاهر میشد، چیزی در دل تماشاگر بیدار میکرد و ذهناش را درگیر میساخت. من هنوز نتوانستهام از کنار هیچیک از فلمهایش بی آنکه مسحور جادوی نقشآفرینیهای منحصر به فردش نشوم، رد شوم. او در این طنزِ آرام ولی تلخ نیز نقش را به جای شیوهی ارائهی آشکار، پُرطمطراق و انفجاری، به زیر پوستاش میبرد؛ با این تفاوت که این نقش و بازیگریِ زیرپوستی، با مکثها و نزاکتها و ژستهای آرام هنری طوری در هماهنگی با محتوا و داستان فلم به طور زنده و تجربی ارائه میشود که تماشاگر به جای تلاش سخت برای درک نقش، ناگاه خود را در همان فضا و مکانی که ویلیامز در آن به تمثیل پرداخته است، مییابد. خود را در ویلیامز مییابد و میانگارد که آن شرایط را خود او به تجربه نشسته است. میانگارد که او خودِ قهرمانِ داستان است. این یعنی توانمندی بازیگر و سازندگان فلم در ارائهی بصری داستان.
ویلیامز در این نقش، خیلی انسانی است. از جلوهآفرینیهای قهرمانانه و اسطورهای، پرهیز میکند. او یک انقلابی نیست. او یک انسان معمولی و ترسیده است که در یک بازی خطرناکِ پوشیده، به امیدباوری و امیدبخشی میپردازد. با آنکه میداند این عملکردش هر آن، ممکن است به قیمت جانش تمام شود، ولی او در یک تضاد درونی – یک طرف شخصیت آرام و طرف دیگر پخش خبر خوب و امیدبخش اما پُرخطر – به کارش ادامه میدهد.
روبین ویلیامز از دید من یکی از بزرگترین هنرپیشگان تاریخ سینمای هالیود و جهان بود. او خود، انسانی ساده نبود. به همین دلیل مرگ او هم به گونهی ساده، اتفاق نیفتاد. او پس از افسردگی شدید، در آگست ۲۰۱۴ میلادی گلویش را به حلقهی ریسمانی سپرد و با نا امیدی تمام – بی آنکه به خاطر بیاورد خود زمانی در نقشِ یعقوبِ دروغگو به امیدباوری میپرداخت – با دنیا و شر و شورش، نومیدانه وداع کرد. وقتی میگویم مرگ او ساده نبود منظور این نیست که نفسِ “خودکُشی” را عملی خارقالعادهای معرفی کنم و یا او را برای این کار، مورد ستایش قرار دهم. پرداختن به دلایل و انگیزههای این نوع خودکشیها فضا و مبحث خیلی گسترده میخواهند و خیلی هم پُر ابعاد اند که فضای این پرداخت به گستردگی آن کم میآورد و حوصلهی خوانندگان را باریکتر و تنگتر میسازد.
سه – پیام داستان و ابعاد فلسفی ــ اخلاقی آن
فلم «یعقوب دروغگو» با وجود عناصر تاریخی که در آن استفاده شده است، نه تاریخیست و نه مستند، بل روایتگر یک پدیدهی اخلاقی در بستر یک موضوع تاریخی است؛ پدیدهی اخلاقیِ که ابعادِ فلسفی آن باز تعریف میشود و خوبی و زشتی آن در محدودهی شرایط حاکم و در تقابل با “امید و امیدآفرینی” سنجیده میشود. یعنی “دروغ و دروغگویی” در آوردگاه اخلاقی به مصاف “امید و امیدآفرینی” کشانیده میشود و در پایانِ این رویارویی، یک پدیدهی غیراخلاقی به یک مسوولیت اخلاقی مبدل میشود و تیترِ “برای زنده نگهداشتن، باید دروغ گفت!” را به مثابهی شعار اخلاقی، با خود حمل میکند.
این فلم نقشِ حقیقت در بقای انسانی را از بُعد دیگری میکاود و به جای “حقیقتِ عریان” که در شرایط حاکم جز نا امیدی، مرگ و فروپاشی روانی چیزی به همراه ندارد، واقعیتِ جایگزینی را از منظر اگزیستانسیالیستی به تماشاگر معرفی میکند؛ واقعیتِ جایگزین بر اساس آنچه هست، نه بر اساس آنچه باید باشد. اگزیستانسیالیستها “Existentialists” یا وجودگرایان، به ارجحیت “انسان” بر “معنا” تاکید دارند. وجودگرایی هیچ معنای را مطلق نمیانگارند و بر انفعال انسانی، خط بطلان میکشند. نویسندهی «یعقوبِ دروغگو» و سازندگان آن دقیقاً با تکیه بر اصل وجودگرایی، واقعیتِ جایگزین را در این فلم بازتاب میدهند. آنها یعقوب را در وضعیتِ بیمعنایی، تاریک و عبوس، رها میسازند و سپس معیارهای اخلاقی او را در شرایطی به چالش میکشند که در آن، همه چیز در تقابل با معیارهای آموختهی او، عمل میکنند. در اینجا، معیار اخلاقی یعقوب – دروغ نگفتن – بازتعریف میشود. او در چنین وضعیتی به مخاطب و تماشاگرش پیام میدهد که حقیقت، ارزش مطلق نیست، بل در شرایط غیرمعمول و غیرانسانی، میتواند معنای دیگری ارائه دهد. او در دل بیمعنایی، دست به ساختن معنا و ارزش میزند. او یک “دروغ” را معنای ارزشمند میدهد. جانمایهی پیام فلم «یعقوب دروغگو» هم دقیقاً دور همین محور میچرخد که معنا برآیندی از کنشِ انتخاب شده است، نه نتیجه و تعریف مطلقِ از قبل تعیین شده. روی این اصل، امیدی که یعقوب دست به خلقت آن میزند شاید از نظر عینی دروغ باشد، اما از نظر وجودی، حقیقی است؛ چون انسان را در همان شرایط خاص فراتر از یک قربانی منفعل، تعریف میکند و او را به بازتعریف یک پدیدهی از قبل تعریف شده، وا میدارد. در نهایت، یعقوبِ دروغگو به ما میگوید در جهانی که پیامدِ حقیقت جز مرگ نیست، انسان میتواند با انتخابِ اخلاقی، “بودن” خود را معنا دهد و خود را از یک قربانی منفعل به فاعلِ معنادار بازتعریف کند.
باید خاطرنشان ساخت که بازتعریف معیارها و پارامترهای اخلاقی در محدودهی شرایط حاکم بر آن معیارها، ممکن است در همه موارد صدق نکند، اما آنچه روشن است فلم یعقوبِ دروغگو در بحبوحهی جدال “مرگ و حیات”، وجود انسان را بر معنای مطلقِ ارزشها و پدیدهها ارجحیت میدهد و حداقل معنا و ماهیت یکی از پدیدههای اخلاقی – دروغ گفتن – را با تیترِ “برای زنده ماندن، باید دروغ گفت!” بازتعریف میکند و آن را به مثابهی یک “حقیقت حیاتی” معنا میدهد.
این فلم را تماشا کنید؛ نه برای اینکه توجیه و دستاویزی برای بازتعریف پدیدههای اخلاقی در هر شرایطی بجویید، بل برای آنکه دریابید هر معنا و ارزشی، مطلق و دُگم نیست و میتواند نظر به شرایط حاکم بر آن معناها و ارزشها، باز تعریف شود و معنای دیگری یابد.






