درس‌های مثنوی: هرچه می‌کاری، همان می‌خوری | داستان آموزنده و جذاب از خداوندگار بلخ

در شهر هرات، مردی گستاخ بود که هرگاه غلام یکی از بزرگان را می‌دید با جامه‌ای اطلس و کمربندی زرین، سر به آسمان برمی‌داشت و می‌گفت: «ای خدا، چرا از این خواجه بنده‌داری نیاموختی؟ بنده‌پروردن را از شاه ما بیاموز!»

این سخنان را می‌گفت در حالی‌که خود تهی‌دست و برهنه بود؛ زمستان‌ها از سرما می‌لرزید و نانی برای سیر شدن نداشت.

اشتراک گزاری از این طریق:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فراخوان