در شهر هرات، مردی گستاخ بود که هرگاه غلام یکی از بزرگان را میدید با جامهای اطلس و کمربندی زرین، سر به آسمان برمیداشت و میگفت: «ای خدا، چرا از این خواجه بندهداری نیاموختی؟ بندهپروردن را از شاه ما بیاموز!»
این سخنان را میگفت در حالیکه خود تهیدست و برهنه بود؛ زمستانها از سرما میلرزید و نانی برای سیر شدن نداشت.




