حکایتی از دفتر چهارم مثنوی معنوی اثر مولانا جلالالدین محمد بلخی:
روزی حضرت سلیمان بر تخت خود نشسته بود. ناگهان باد وزید و تخت او کمی کج شد. حضرت سلیمان با ناراحتی گفت: «ای باد، چرا کج میوزی؟»
باد پاسخ داد: «ای حضرت سلیمان، اگر تو راست باشی، من هم راست میوزم. اما اگر تو راه کج بروی، از کج شدن من ناراحت نشو.»
مدتی بعد، تاج سلیمان روی سرش کج شد. او دست برد و آن را صاف کرد، اما دوباره کج شد. چند بار این کار را تکرار کرد، ولی تاج باز هم کج میشد.
سرانجام سلیمان از تاج پرسید: «چرا اینقدر کج میشوی؟»
تاج پاسخ داد: «اگر تو در درون خود راست باشی، من هم راست میایستم. اما وقتی در دل تو کجی باشد، حتی اگر صد بار مرا صاف کنی باز هم کج میشوم.»
سلیمان وقتی این سخن را شنید، در دل خود نگاه کرد و فهمید که درونش به چیزی نادرست مایل شده است. پس دلش را از آن خواسته نادرست پاک کرد. در همان لحظه، تاج روی سرش کاملا راست ایستاد.
از آن پس حضرت سلیمان فهمید که بسیاری از مشکلهایی که انسان در بیرون میبیند، ریشه در درون خودش دارد. بنابراین اگر ناراحتی یا مشکلی پیش آمد، پیش از آنکه دیگران را سرزنش کند، باید ابتدا به درون خود نگاه کند و خودش را اصلاح کند.
از این حکایت چند نکته آموزنده به دست میآید:
- مشکلها و ناهنجاریهای خارجی، مانند باد و تاج کج، وقتی ریشه در درون انسان دارد، با نگاه و اصلاح درونی برطرف میشود.
- قبل از اینکه دیگران را مقصر بدانیم، باید خودما را بیازماییم و نقاط ضعف و کجیهای درون خود را اصلاح کنیم.
- همانطور که تاج سلیمان هر بار صاف شد اما دوباره کج شد، رفتار یا موفقیت ظاهری انسان بدون پاکی و راستبینی درون پایدار نخواهد بود.





