شیون شرق را از دورانیکه گریخته و ناپیوسته داستانهای از کتاب دختر بودا را پیش از چاپش در فضاهای اجتماعی نشر میکرد، میشناسم. یعنی از آن روزهایکه او خیلی تیز و آتشین بود. به تعبیر بیدل: به فلک فرو [نمیآمد] سر کاسهی گدایش.
بعد تمام داستانهای که در مجموعهداستانهایش به نام «دختر بودا» نشر کرد را از نگاه یک ویراستار با تعمق و دقت خواندم. فهمیده میشد که ایشان تشنهی ادبیات و تولید متنهای خوب است. هرچند شتابزدگی و عجله در امر چاپ و نشر رهایش نکرده بودند و هنوزم رفیق راهش استند. بگذریم از این همه غیبت و غربالگری. اما، در مورد این رمان تازهاش که گفته بودم، یافتههایم را با خودت و مخاطبهایت به اشتراک میگذارم. مشروط به این که زندگی اجازهام بدهد که در یک بلندی نسبی قرار بگیرم. اما حالا هیچ نشانی از آن بلندیها دلم را خوش نمیکند و از همین پستیِ پر از نکبت و پریشانی چند نکته را به خاطر پاسداشت از تلاش و سعی سعادتمندانهی ایشان با شما در میان میگذارم. رمان «امشب هیچ کس زنده نمیماند» قصهی دختری به نام مسیحا است که در فضایی جنگزده و سنتی در افغانستان (احتمالاً پنجشیر) شکل میگیرد. روایت با صحنهای رمزآلود از فرار مردی با اسب و دختری به نام مسیحا آغاز میشود، سپس به زندگی روزمرهی مسیحا در خانهای پدرسالار بازمیگردد، جایی که مادری سلطهگر و خشکمذهب، او را «کنچنی» خطاب میکند و تنها به کار شستن و خمیر کردن محکومش میسازد. این فضاها تاحدی مخاطب را به پیشرَوی کمک و تشویش میکند. معنایش این است که او حرفهای برای گفتن دارد. او در این رمانش تلنبار از تلخیها و نابههنجاریهای اجتماعی را به نقد گرفته است که انصافاً درخور اهیمت میباشد.
داستان میان دو زمان در نوسان است: گذشتهی جنگ شوروی (اشاره به لشکر سرخ، مجاهدین، پنجشیر) و حال زندگی مسیحا. او برخلاف میلش با مردی معیوب به نام فرامرز در کابل نامزد میشود و به خانهی برادرش (فرهوش و رودابه) میرود. زندگی در کابل جز تحقیر، فقر و تنهایی چیزی برایش به ارمغان نمیآورد. پس از مرگ فرامرز و از دست دادن پسرش در سانحهی رانندگی، مسیحا با دوست قدیمیاش تهمینه به زادگاهش بازمیگردد و پسرش را زیر درخت خاکساران، که میتواند نماد عشق، آرزو و رازهای زنان باشد، دفن میکند. پایان رمان با اشاره به قبری ناشناس کنار درخت گره میخورد که خودش میتواند صحنهای باشد در هالهی ابهام.
رویهمرفته رمان جوانب قابل وصف زیاد دارد. مثلا اینجا فشرده به چهار مورد آن توجه شما را میکشانم.
۱. واقعگرایی تلخ در تصویر فقر، جنگ، ازدواج اجباری و نقش زنان بهمثابه کالا، که به درستی به نوشته انسجام و ارزش میبخشد.
۲. شخصیتپردازی مادر مسیحا نمونهی زنی که خود قربانی نظام است اما همان نظام را برای دخترش تحمیل میکند.
۳. نمادپردازی درخت خاکساران بهمثابه تنها پناهگاه عاطفی زنان. البته از نگاه روش پرداخت، این نمادپردازی جاافتاده است.
۴. نثر شاعرانه و سیال با بهرهگیری از شعر، تکرار، ضربالمثلها و فضاسازی گرم و حسآمیز.
در پهلوی این امتیازهای تکنیکی، وجوه قابل نقد و اصلاح نیز دارد که بازهم به چهار مورد دیگر تمرکز میکنم تا جانب احتیاط و انصاف را گرفته باشم.
۱. طولانی بودن و پراکندگی برخی بخشها (مثل خاطرات کاکا اکبر از جنگ) از خط اصلی دور میشوند و فرصت مخاطب را تقریباً میسوزاند.
۲. کلیشههای جنسیتی – داستان گرچه قصد نقد دارد، گاه خود در بازتولید همان کلیشههای مانند، زن رنجکشیده، مرد معیوب و ناتوان فرو میرود که این نیز میتواند به مزاج مخاطب کممزهگی را تعارف کند.
۳. پایان شتابزده، مرگ پسر و بازگشت به روستا در صفحات پایانی فشرده و کمباور مینماید.
۴. وابستگی به فضای جنگ شوروی، ارجاعات تاریخی برای خوانندهی غیرافغانستانی نیاز به پانویس دارد.
در کل میتوان گفت که او مسیر دراز در پیش دارد و آرزومندانه این همه باتلاق و شنزار را میپیماید تا خودش را به پلههای بلند و قابل وصف برساند. همانگونه که گفتهاند«هرکسی یک داستانی برای شنیدن دارد، پسِ هر داستانی یک تجربه برای یادگیری نهفته است». بنابراین داستان شیون شرق نیز ارزش شنیدن را دارد. او تا زمانیکه روایت از نفس میافتد مسیر خودش را با دلگرمی بهپیش میرود. دمش همیشه تازه و حرفهایش همواره جاری.






