تو میخندی، دلم هر بار عاشق میشود با تو
همان دیوانهیِ دلتنگِ سابق میشود با تو
تو میخندی، تمامِ داغهایِ خفته در جانم
یکایک زنده مانندِ شقایق میشود با تو
دروغِ محض بودم سالهایِ سالها بیتو
تو میخندی، کسی شکلِ حقایق میشود با تو
تو میخندی، تب و تردید در من ریشه میگیرد
تو میخندی، غم و امید در من ریشه میگیرد
نمیدانی که اینجا شاعری را «غم» بغل کرده
نمیدانی که اینجا شاعری «ماتم» بغل کرده…
نمیدانی غرورش را زمانه خطخطی کرده
همه شعر و شعورش را زمانه خطخطی کرده
تو خندیدی… غروب و غصه و باران گرفت اینجا
خداحافظ عزیزم! مثنوی پایان گرفت اینجا





