روزی معشوقی خواست عاشقش را بیازماید. صبحگاه به او گفت: «راست بگو؛ مرا بیشتر دوست داری یا خودت را؟»
عاشق بیدرنگ پاسخ داد: «من در عشق تو چنان محو و نابود شدهام که از سر تا پا وجودم از تو پر شده است. از من چیزی جز نامی باقی نمانده است. در درون من دیگر چیزی جز تو وجود ندارد.»




