کلیات
شعر امروز به قول رولان بارت، یک وضعیت در بینبودگی است و سرخوشی که نیز خلق میکند نه از عریان شدن کامل، بلکه از یک وضعیت در بین بودگی است. وضعیتی که بیشتر محصول خاموش و روشن شدن مداوم در ذهن نویسنده و خواننده است تا روایت پیهم و یکنواخت را به صورت عمدی دستکاری کند. این وضعیت در بین بودگی، همچنین در حیطهی تولید معنا نیز نقش مهمی دارد. امروزه منتقدین نه از وجود معنا در بطن اثر، بلکه از تولید معنا در فاصله میان ذهن نویسنده و ذهن خواننده/ نویسنده حرف میزنند. برای همین متن نویسای بارت، به تعداد خوانندگان میتواند تولید معنا کند. همین امر سبب میشود که شعر امروز از چهارچوبهای معین شده در ذهن مخاطب تهی شده و به نوعی ضد شعر تبدیل شود. به عبارتی دیگر آنچه که شعر امروز خوانده میشود یا آنچه که شعر امروز را در بر میگیرد، در واقعیت امر سعی در بیان چیزی و یا سعی در ساختن معنا و ساحتهای معنایی نیست؛ بلکه دست کم سعی در برهم زدن ساختها و ساحتهاییست زبانی است که به طور مستقیم و آشکار باعث ایجاد معنا به معنای متعارف کلمه میشوند. به قول لوی استروس شعر امروز میان دو کنش متضاد درگیر است. کنش درهم کردن زبانی و کنش از هم گسستن معنایی. این حرف استروس آدم را یاد شعرهای جرجیس میاندازد. در شعرهای جرجیس تقریباً در تمام مجموعه یک تلاش وسواسگونه و تعمدی نسبت به این مسئله دیده میشود. این مسئله هرچند از نقطه نظر خلاقیت و نوآوری و شکستن هنجارها و فضاهای تکراری زبان خودکار بسیار مفید است و از ذهن مخاطب آشناییزدایی میکند، اما در برخی موارد هنر را که دارای روحیهی لطیفیست و این همه بار تعمد را بر نمیتابد، دچار خدشه و نوعی گسست از ماهیت خودش میکند. تجربهی پرداختن چنین آگاهانه به زبان و انقطاع روایت یکنواخت در زبان فارسی، هرچند موضوع جدیدی نیست و در گذشته شاعران دیگری نظیر براهنی در شعر زبان و یدالله رویایی در شعر حجم نیز چنین تعمدی در باب استفاده از زبان داشته اند؛ اما موضوع بسیار پربسامد و تکراری هم نیست.
با این مقدمه به سراغ شعر سکانس پنجم از مجموعهی یک سکانس دیگر اثر جرجیس پارسیبان میپردازیم.
حس فوسیل، بعدِ نفت شدن
لاشهی باتلاق را هستم
خلسه در انفرادی سلول
مستطیل اتاق را هستم!
تیتر خواندیدنیترین خبرِ
بازیی جفت و تاق را هستم
تهِ بنبستهای جنسیتی
هرقدر اتفاق را هستم
که شب از ماهواره پخش کند
که علیهاش دُمی تکان نخورد
فقر از پیرتر گذشت، اما
قصد دارد هنوز نان نخورد
کودکیهای فقر میگوید
سهم یک کار شاق را هستم!
در تفاهم به زندگی کردن
تبِ تندِ اجاق را هستم
مدتی هست، نیستم خود را
رد شدن از فراق را هستم
در دلِ کودکِ خیابانی
حسرتِ نان قاق را هستم
پرم از هرکسی و هیچکسی
فرض کن اختناق را هستم
نفسم بند بند بند، تنم
ریخته روی پهلوی تختم
روی یک شهر، آفریقاییها
حک شده رنگ تیرهی بختم
در تفاهم به زندگی کردن
چقدر محکم و چه سرسختم!
چقدر میشود تکان را خورد
فرض کن بعدِ رفتنت به هدر
فرض کن اختناق را باشی
نفست بند بند در بستر
مثلِ مشتی به روی خود خوردن
مثلِ تیغی به دست یک باور
در «نمیدانمی» بزرگ شوی
پُر کند خالییی جهانت را!
تأویل متن
یکی از ویژگی این شعر و سایر شعرهای مجموعهی یک سکانس دیگر خلق نوعی از روایت است که میشود آن را روایتهای منقطع نام نهاد. روایت منقطع همانگونه که از نامش پیداست، به روایتی گفته میشود که در آن یک صحنه یا یک اتفاق به صورت نیمه نصفه روایت شود. فرض کنید شما در یک اتاق تاریک هستید که در هرگوشهی آن حادثات گوناگون در حال اتفاق افتادن است یا اتفاق افتاده و شما قرار است همزمان با مشاهده، آن را روایت کنید. چراغ این اتاق مدام در حال خاموش و روشن است. هر باری که چراغ روشن میشود، شما یکی از این اتفاقات در حال وقوع را به صورت نیمه/نصفه مشاهده کرده و روایت میکنید. به این ترتیب شعر پر میشود از روایتهای منقطع و نیمه/نصفه که پر از غرابت است برای مخاطبی که ذهنش به یک روایت خطی و یکنواخت با تسلسل زمانی عادت کرده است. مسئلهی دوم، غرابت زبان و انقطاع آن از زبان زنجیرهی زبان خودکار و زبان سایر شعرهای فارسی افغانستان است. به باور بنده شعرهای این مجموعه، این ویژگی را دارد که حتی با چندین بار خواندن نیز غرابتش را با زبان خودکار حفظ کند و وجه استتیک خود را حتی در فاصله گرفتنش از زبان معمول نشان بدهد. شعری که قرار است روی آن حرف زده شود، سکانس پنجم از یک شعر بلند چهارده سکانسی است. متأسفانه در این مقال، مجال پرداختن به همهی آن چهارده سکانس نیست که ای کاش بود. خوانندگان میتوانند با مراجعه به کتاب، همهی آن شعر بلند را بخوانند. در قدم نخست برای گشودن بابهای گفتگو با این متن سراغ ارجاعات آن میرویم. ارجاعات فرامتنی نظیر فوسیل، نفت، باتلاق، سلول، انفرادی، اتاق، تیتر خبری، بازی جفت وتاق، ماهواره، کودک خیابانی، اختناق و… که به صورت هالهیی یک کلان استعاره تشکیل دادهاند که در سراسر شعر شناور است و آن درگیری یک انسان مدرن و سرخورده است با تناقضهایی است که برایش قابل هضم نیستند. این انسان مردن که از ذهن پریشان و آشفته برخوردار است. تمرکز ذهنش مدام به سمت تصاویر مختلفی که از پیرامونش دریافت میکند، در حرکت است. این شعر از یازده روایت منقطع تشکیل شده است.
روایت اولی: لاشهیی در باتلاق با حس نفت شدن، فرسودگی و فروپاشی جسمی در ذهن. تصور از بین رفتن در باتلاق جهان، تصوری که جهان را نه براساس آنچه هست، بلکه بر مبنای آنچه باید باشد میسنجد. برای همین وقتی واقعیت تلخ موجود با سیلی سنگینی به رویش میکوبد، حس تنفرش بیدار میگردد و خود را لاشه و جهان را باتلاق تصور میکند. تصور مردن، تصور خشک از یک جهانی که عقل و علم مدعی اداره کردن آن بوده، اما نتوانسته میباشد.
روایت دوم: اتاق مستطیلی که در حالت خلسه در حال تبدیل شدن به سلول انفرادی است. حس زندانی بودن و به حدی در اتاق ماندن که خود به بخشی از مستطیل اتاق تبدیل شدن. نیچه گفته بود برای مبارزه با هیولا مراقب باشید که خود به هیولا تبدیل نشوید. شاعر در حالت خلسه تصور میکند حامل بخشی از مستطیل بودن اتاق است. البته اتاق مستطیل ذهن اوست، ذهن مستطیل یک ذهن مرکز گریز است. ذهن دایره نیست که دارای یک مرکز واحد و حاشیههای متعدد باشد، اما این تنها در عالم خلسه است.
روایت سوم: تیتر خبر و حس راوی در حال تبدیل شدن به بازی جفت و تاق. اینجا یک حرکت پستمدرنیستی است، خبر که انتظار میرود حامل پیام جدیای باشد، جدی بودنش با آوردن بازی جفت وتاق به چالش کشیده شده و به سخره گرفته میشود، هرچند هنوز هم از تلخی عمیق و سیاه مدرن بودن فاصلهی زیادی نگرفته است.
روایت چهارم: بنبستهای جنسیتی و اتفاقات حول این محور؛ پخش بنبستهای جنسیتی و پخش آن از طریق ماهواره نه در آنتن که میتواند در جغرافیای زندگی ما لااقل اشارتی بر ممنوعیت مسئله باشد؛ یا دست کم چنین خوانشی را محتمل سازد؛ زیرا این جزو روایتهای مسلط و پذیرفته شده نیست. «دم تکان ندادن» کنایت تلخ طنزآمیز از واکنش فعال نشان ندادن به مسایل جنسیتی است.
روایت پنجم: عبور فقر از پیرتر شدن، کنایه از تداوم فقر و بیانگر عمر کهن او و تمایل به تغذیه شدن و امید دوام داشتن او است. حضور کلمهی «کودکی» با دوکارکرد است، یکی کودکی فقر، یکی ارجاع دادن به فرامتن کودکان فقیر و کودک خیابانی که حسرت نان قاق در آنان بسیار چاق شده است.
روایت ششم: تب تند اجاق در تفاهم کردن با زندگی؛ تب تند اجاق نمادهای پورنوگرافیکی هستند، چون در ادبیات عامیانه به کسی که نمیتواند بارور شود، میگویند اجاقش کور است و تب تند داشتن اشاره به غلیان شهوت است. سوال این است که آیا تعریف شاعر از زندگی روزمره و تفاهم با آنچه که زندگی گفته میشود همین است؟
روایت هفتم: خود را نبودن و از خود بیگانگی؛ توانسته است از مبحث فراق عبور کند. از آنجایی که توانایی عبور از وضعیت پیش آمده را در خودش نمیدیده بعد از عبور گمان نمیکند خودش باشد و طبیعتاً خودش نیست، زیرا کسی که وارد طوفان شده با کسی که از آن بیرون آمده متفاوت است.
روایت هشتم: اختناق آمیز دانستن وضعیت پوچی یا آنچه که پوچی خوانده میشود. پر بودن از همه و پر شدن از هیچکسی، این موضوع میتواند بهترین تعریف از وضعیت پوچی باشد. به عبارت بهتر شبیه احساس تنهایی کردن در جمع است.
روایت نهم: ریختن بدن روی پهلوی تخت با بند آمدن نفس. تعبیر بکر از افتادن در کنار تخت بعد از بندشدن نفس. این تصویر نیز بیان یک گرفتاری و دوام آوردن در فضای اختناق و ناگزیری را به صورت استعاری به مخاطب تلقین میکند.
روایت دهم: آوردن آفریقاییها صرف به این جهت که رنگ تیرهی بخت بتواند یادآورد تبعیض سیستماتیک علیه سیاه پوستها و یک ارجاع تاریخی باشد و روایت را از یک آه و نالهی شخصی کمی فراتر ببرد.
روایت یازدهم: بر فرض کردن چند احتمال و شریک کردن مخاطب در نوعی کاتارسیس و بیان پوچی و خالی بودن جهان خویش ـ که بازهم حکایت از روزگاران مدرن است ـ میپردازد. این سرخوردگی و جهان را خالی دیدن حاکی از سرخوردگی است که جهان مدرن مدعی کنترول آن به واسطه عقل و علم بوده و شبیه یک شکست حزبی شاعر را زمینگیر کرده است و حالا او دارد برای اینکه مخاطب درکش کند، میخواهد علاوه بر توضیح دادن، مخاطب را یک بار در جای خودش قرار داده نشان بدهد بر آنچه میگوید او حق به جانب است.
نتیجهگیری
این شعر با بودن در جهان آغاز شده و انسان در حال «شدن» را در سراسر شعر نشان میدهد. وقتی میگوید «حس فوسیل بعد نفت شدن» از «شدن» و دگردیسی کامل حرف میزند و ادامه میدهد «لاشهی باتلاق را هستم» باقی مطلب را به عهده مخاطب میگذارد. مخاطب نیز درک می کند که این لاشه بودن و لاشه شدن در جهان است. جهان شخصی و ذهنی نویسنده یا جهانی که در آن گیر افتاده است. همچنین با ماندن در همین وضعیت در جهان پایان مییابد. آنجا که میگوید «در نمیدانمی بزرگ شوی/ پر کند خالی جهانت را» اشاره به ماندن ناگزیر در جهان پوچ و تهی از معنا دارد.






