در چنین روزگارانی که خشونت، تعصب، تظاهر و فروکاستن انسان به «خودی» و «غیرخودی» بر بخش بزرگی از زندگی اجتماعی ما سایه انداخته است، بازخوانی شخصیتهایی که اخلاق، مدارا، دانایی و عشق را در زندگی خویش به عمل تبدیل کرده بودند، تنها ادای دَین به گذشته نیست؛ نوعی جستوجوی گمشدهای است که جامعه امروز بیش از هر زمان دیگر به آن نیاز دارد.
شادروان استاد محمدعمر فرزاد از همین جنس آدمها بود؛ مردی که دانش را از اخلاق جدا نمیکرد، عرفان را از کنه انسانیت بیگانه نمیدانست و ادبیات را صرفاً صنعت کلمه نمیدید. او برای نسلهایی از شاعران و فرهنگیان بلخ، تنها یک استاد ادبیات نبود؛ تکیهگاهی فکری، محرم راز، منتقدی منصف، آموزگاری دلسوز و در معنای عمیق کلمه، استاد اخلاق و عشق بود.
اگر بخواهیم شخصیت استادمان، فرزاد پیر را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: او نمونهای از پیوند کمیاب دانش، خِرَد، عرفان و اخلاق بود؛ پیوندی که در او از کتاب به زندگی و از اندیشه به رفتار رسیده بود. دوست دارم در هفت محور برای شناخت و بازگویی آن گنجِ از دسترفته -استاد سفرکردهیمان، مکث کنم.
۱. بلخ و مردی که خود به بخشی از تاریخ فرهنگ آن بدل شد
بلخ، این خاک کهنِ خراسان، در طول تاریخ زادگاه و پرورشگاه چهرههایی بوده است که مرزهای جغرافیا را درنوردیدهاند؛ از رابعه بلخی و ابوشکور گرفته تا ابوعلی سینا، ناصرخسرو و مولانا جلالالدین محمد بلخی. در چنین سرزمینی، ظهور یک چهره فرهنگی را نمیتوان صرفاً در چارچوب زندگی شخصی او بررسی کرد؛ زیرا برخی آدمها خود به بخشی از حافظه فرهنگی یک شهر تبدیل میشوند.
چنانچه میدانیم محمدعمر فرزاد، فرزند پادشاه، در سال ۱۳۲۲ خورشیدی در مزار شریف زاده شد. تحصیلاتش را در علوم اسلامی، ادبیات فارسی و زبان عربی دنبال کرد و از دهه ۱۳۴۰ خورشیدی وارد عرصه کار فرهنگی و مطبوعاتی شد. از تصحیح روزنامه و فعالیت در چاپخانه تا مدیریت بخشهای فرهنگی و فنی، زندگی حرفهای او با فرهنگ، کتاب، چاپ و نشر گره خورد.
اما اهمیت آن پیر بلخ، تنها در سمتهای رسمی او نبود. دفتر کارش، بهویژه در چاپخانه دولتی بلخ، برای سالها به پناهگاه اهل فرهنگ تبدیل شد؛ جایی که شاعران جوان و پیر، نویسندگان، پژوهشگران و جویندگان معرفت گرد میآمدند و از او چیزی میآموختند.
به همین دلیل است که برخی او را «کاج بلند فرهنگ» و شماری «پدر معنوی» نسلهای ادبی بلخ دانستهاند.
۲. شاعر و پرورشدهنده شاعران
روانشاد استاد فرزاد خود شعر میسرود و با تخلصهای «خیرانی» و «شادیانی» مینوشت، اما شهرتگریزی از ویژگیهای برجسته او بود. برخلاف بسیاری که برای ثبت نام خود در تاریخ فرهنگ میکوشند، او بخش بزرگی از توان خویش را صرف ساختن دیگران کرد.
استاد شعر شاعران را میخواند، اصلاح میکرد و از آنان میخواست بهتر ببینند، بهتر بیندیشند و سپس بهتر بنویسند. صفحه ادبی «غنچهها» در روزنامه بیدار نیز در دوره فعالیت او به بستری برای رشد استعدادهای جوان تبدیل شده بود.
روایتهای شاعران و نویسندگان نشان میدهد که چندین نسل از اهل ادب بلخ، مستقیم یا غیرمستقیم از او تأثیر پذیرفتهاند. روانشاد استاد واصف باختری خود را شاگرد استاد فرزاد میدانست و شاعرانی چون روان شاد صالحمحمد خلیق، روانشاد استاد حیدری وجودی، داکتر سمیع حامد، سیدرضا محمدی و شمار دیگری از اهل قلم، از جایگاه علمی و تربیتی او سخن گفتهاند.
اما استاد فرزاد تنها آموزگار شعر کلاسیک نبود. افق ادبی او گسترده بود؛ شعر نو، شعر کلاسیک و ادبیات جهان را میشناخت و از جوانان میخواست در حصار یک سبک و یک دوره تاریخی باقی نمانند. همین نگاه باز سبب شده بود که نقد ادبی نزد او بیشتر به معنای پرورش استعداد باشد تا تحقیر صاحب استعداد.
۳. تاریخدان و باستانشناس؛
تاریخ در نگاه او فقط گذشته نبود
یکی از ابعاد کمتر برجستهشده شخصیت استاد فرزاد، دانش عمیق او در تاریخ بود. او تاریخ را مانند فهرستی از پادشاهان، جنگها و تاریخ وقوع حوادث نمیدید؛ تاریخ برایش عرصه فهم انسان، قدرت، اخلاق، تمدن و تغییر بود.
در گفتوگوهایش درباره تاریخ باستان، گاه چنان سخن میگفت که شنونده احساس میکرد در محضر یک فیلسوف تاریخ نشسته است. شخصیتهای تاریخی را نیز با انصاف میسنجید؛ نه شیفته اسطورهسازی بود و نه گرفتار نفرتورزی تاریخی.
این ویژگی بسیار مهم است. کسی که تاریخ را عمیق میفهمد، میداند انسانها محصول زمانه خویشاند و داوری درباره آنان بدون شناخت شرایط اجتماعی، علمی، دینی و ساسی عصرشان، آسان اما غالباً نادرست است.
استاد فرزاد همین نگاه تاریخی را به مسائل روز نیز میآورد. او میان گذشته و اکنون پل میزد و از تاریخ برای فهم انسان معاصر استفاده میکرد.
باری من(نگارنده) با جناب فیاض مهرآئین، روانشاد صالحمحمد خلیق و روانشاد استاد فرزاد به شهرستان بلخ رفتیم. وقتی به سنگهای قبرهای نامشخص و مجهولالهویه که قبلا توسط وزیر محمدگل مهمند(قاتل زبان و فرهنگ فارسی در افغانستان)، تراشیده و دور انداخته شده بود، نگاه میانداختیم، پیر بلخ، استاد فرزاد با عجله دست به روی آن سنگهای شکسته با خطوط نامشخص، میکشید و سعی به خوانش آن خطوط میکرد. استاد با نگاهی به سنگ و خطوط پاکشدهی آن، پی میبرد که دقیقاً مال چه زمانی و چه دورهی تاریخی هست. من شخصاً به ظرفیت سرشار و توانایی کممانندش در حیرت بودم. بنابرین، او یک باستانشناس بسیار مستعد نیز بود.
۴. از مولانا تا سقراط؛ عرفان و فلسفه در یک افق
در کنار شعر و تاریخ، عرفان از بلندترین قلههای جهان فکری استاد فرزاد بود. او در کنار استاد حیدری وجودی از چهرههای برجسته عرفانی روزگار خود بهشمار میرفت و با میراث مولانا و بیدل اُنس عمیق داشت.
نخستینبار بسیاری از مفاهیم دشوار عرفانی، از جمله وحدت الوجود، برای من(نگارنده) که در سال ۱۳۹۲ دانشجوی ادبیات فارسی بودم، از زبان او قابل فهم شد. او عرفان را مجموعهای از اصطلاحات پیچیده نمیدانست؛ عرفان برایش راهی برای فهم نسبت انسان، خدا، هستی و عشق بود.
در همینجا فلسفه نیز وارد جهان فکری او میشد. استاد فرزاد فیلسوفان باستان از خانوادهی تالس ملطی تا سقراط و افلاطون و هراکلیتوس را به خوبی میشناخت و با تفصیل تمام برای ماها که تشنهی آموختن بودیم سخن میگفت و سخنان آنان را با اندیشههای فیلسوفان و عارفان شرق مقایسه میکرد. این مقایسهها نشان میداد که در ذهن او، شرق و غرب دو جزیره جدا از هم نبودند؛ بلکه تجربههای گوناگون بشر برای پاسخدادن به پرسشهای بنیادین هستی بودند.
شاید به همین دلیل بود که گفتوگو با او از یک شعر میتوانست به عرفان برسد، از عرفان به فلسفه و از فلسفه به تاریخ، انسانشناسی و نجوم.
۵. پیر بلخ، کیهانشناسی که خاموشانه عمل میکرد
جالب است بدانید یکی از ویژگیهای شگفتانگیز شخصیت استاد فرزاد، دانش او در نجوم و کیهانشناسی بود. او سالها با محاسبات تقویمی سروکار داشت و تقویم سال را برای نشریات و مراکز چاپ آماده میکرد. کسانی که او را از نزدیک میشناختند، از تسلط او بر نجوم و محاسبات مربوط به تقویم سخن گفتهاند.
این دانش تنها یک مهارت فنی نبود. برای پیر فرزانهی بلخ، شناخت آسمان و نظم کیهانی بخشی از فهم هستی بود.
شاید بتوان از همین منظر بهتر فهمید که چرا عرفان در ذهن او با کیهانشناسی پیوند میخورد. کسی که به عظمت جهان و نسبت انسان با این جهان میاندیشد، آسانتر میتواند از خودمحوری فاصله بگیرد و انسان را جزئی از یک هستی بزرگتر ببیند.
برای او، آسمان تنها مجموعهای از ستارگان نبود؛ پرسشی بود درباره جایگاه انسان در هستی. جایگاه ذرّهای در میان ذرّات نامتناهی که به یک اصل ختم میشود، ذات حق؛ وحدتالوجود.
۶. اخلاق؛ ماندگارترین میراث مردی که انسان را پیش از عنوانش میدید
با این همه، اگر بخواهیم مهمترین میراث استاد فرزاد را انتخاب کنیم، شاید باید از اخلاق آغاز کنیم.
او اخلاق باستان، اخلاق دینی، اخلاق عرفانی و اخلاق مدرن را میشناخت و درباره تحول مفهوم اخلاق در تاریخ بشر میاندیشید. جملهای از او که هنوز در ذهنم مانده، این است:
«اخلاق جوامع براساس تغییرات علمی و تخنیکی و آگاهی انسان نسبت به خدا و جهان متغیر است.»
این جمله، در ظاهر ساده اما در باطن بسیار عمیق است. اخلاق در تاریخ بشر ایستا نبوده است. فهم انسان از خود، جهان، خدا، جامعه، علم و حقوق دیگران تغییر کرده و همراه با آن، برداشت او از مسوولیت و رفتار اخلاقی نیز دگرگون شده است.
استاد فرزاد این تغییر را میفهمید، اما در عین حال، اخلاق را نسبی و بیمعنا نمیکرد. در رفتار او، عدالت، مدارا، شنیدن دیگری، حفظ حرمت انسان و وفاداری به رابطه، ارزشهایی بنیادی بودند.
او راز کسی را فاش نمیکرد، جوانی را که برای راهنمایی نزدش میآمد تحقیر نمیکرد و در برابر نیازهای انسانی دوستان و شاگردانش بیتفاوت نبود. با کسی چنان رفتار میکرد که گویی مهمترین انسان حاضر در آن لحظه همان مخاطب اوست.
این همان چیزی است که مولانا از آن به «همدلی» نزدیک میشود:
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
استاد فرزاد تنها از اخلاق سخن نمیگفت؛ اخلاق را اجرا میکرد.
۷. پیر بلخ، پیر عشق بود؛ میراثی که با مرگ پایان نیافت
برای همهی پیران و جوانانی که به دفتر او میرفتند، دیدار با استاد فرزاد نوعی پناهبردن از آشفتگی جهان بود. میشد نزد او از سیاست گفت، از شعر، از تاریخ، از فلسفه و حتی از خصوصیترین زخمهای زندگی. او نخست میشنید، سپس آرام میکرد و آنگاه سخن میگفت.
این هنر کمیابی است: شنیدن پیش از داوری.
استاد فرزاد در سالهای طولانی زندگی فرهنگی خود، برای بساری از اهل قلم چنین جایگاهی یافت. او نه فقط معلمی برای شعر، بلکه آموزگاری برای چگونه زیستن بود. به همین دلیل، فقدانش تنها فقدان یک شاعر یا فرهنگی نبود؛ غیبت انسانی بود که میان دانش و محبت، میان عرفان و عقل، و میان فرهنگ و اخلاق پلی ساخته بود.
پیر بلخ، فرزانهمرد بلخ، سرانجام، در هجدهم حمل/فروردین ۱۳۹۴ خورشیدی، در پی یک رویداد برقآسای ترافیکی در مزار شریف، مرکز ولایت بلخ، چشم از جهان پوشید و پیکرش در زادگاهش در بلخ به خاک سپرده شد.
اما برخی انسانها با مرگ پایان نمییابند. آنان در حافظهی جریانها، دوستان و شاگردان، در شعرهایی که اصلاح کردهاند، در کتابهایی که معرفی کردهاند، در اندیشههایی که منتقل کردهاند و در رفتارهایی که از آنان آموختهایم، ادامه پیدا میکنند.
استاد محمدعمر فرزاد از همین شمار بود.
او برای بلخ فقط یک ادیب دانا نبود؛ کاخ بلندی بود که فرهنگ، شعر، تاریخ، عرفان، فلسفه، نجوم و اخلاق در وجودش به هم میرسیدند.
و شاید امروز، در روزگاری که جامعه بیش از دانش به اخلاق و بیش از شعار به انسانیت نیاز دارد، بازگشت به یاد او از همیشه ضروریتر باشد.
مولانا روزی با چراغ در جستوجوی انسان میگشت. استاد فرزاد اما در زمانهی ما، خود یکی از همان انسانهایی بود که میشد در حضورش بوی انسانیت را استشمام کرد.
شادباد یاد آن پیر عشق و آموزگار اخلاق؛
مردی که رفت، اما درس انسانبودن او هنوز ادامه دارد.







