اورنگ هفتم: سروده‌ی موسی زکی‌زاده با دکلمه‌ی الیاس غروب | گفته‌ای و شنیده‌ام گاهی، که بریده غمی امانت را

موسی زکی‌زاده

گفته‌ای و شنیده‌ام گاهی، که بریده غمی امانت را
می‌توانم بخوانم از چشمت، خطِ امروزِ داستانت را

بامِ خوش‌آفتابِ تو تختِ مادرِ پیرِ پینه‌دوزت بود
دیگر او نیست، من نمی‌دانم… یا شکستند نردبانت را؟

دخترت که خودِ خودِ ماه است، ماهِ لرزانِ داخلِ چاه است
اینچنین زندگی فرو خورده، هر زمانی جوان‌جوانت را

پسرانت که یکه‌تازانند، بی‌گمان سرنوشت‌سازانند
کنده‌اند این‌طرف زمینت را، بسته‌اند آن‌سو آسمانت را

خشتِ همسایه می‌خورند به فرق، که مگر خانه هم شود آباد
جز ستون ساختن علاجی نیست، لرزه‌یِ سردِ استخوانت را

من که روزم گذشت و خسته شدم، تو کمی فکر کن عزیزِ دلم!
چه کسی رسمِ مِهر ورزیدن، می‌دهد یادِ کودکانت را؟

اشتراک گزاری از این طریق:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فراخوان