مولانا و ارادهی سِتَمناپذیری؛
از چاهِ استبداد تا مبارزه برای رهایی
خداوندگار بلخ، مولانا جلالالدین محمد بلخی را بیشتر با عشق، عرفان، معنویت و زبان شاعرانهاش میشناسیم؛ اما در ژرفای اندیشه او، تصویری روشن از انسان، جامعه، قدرت و مناسبات میان حاکم و مردم نیز وجود دارد. مولانا تنها عارفی گریزان از جهان نبود؛ او بارها در مثنوی، قدرتِ بیمهار، ظلم، خودکامگی، جهل، تعصب و سوءاستفاده از دین را به نقد کشیده و عدالت، آزادگی، خردورزی و دفاع از مظلوم را ستوده است.
در نگاه مولانا، ظلم تنها تجاوز به دیگری نیست؛ ظالم پیش از آنکه دیگری را نابود کند، خویشتن را در چاه تباهی میاندازد و این عاقبت هر فرد یا گروه ظالم است:
«ای که تو از ظلم، چاهی میکنی
از برای خویش دامی میتنی»
این بیت میتواند یکی از فشردهترین پیامهای اجتماعی مولانا باشد. نیز جامعهای که ظلم را تحمل میکند، تنها قربانیان ظلم را از دست نمیدهد؛ بلکه بنیان اخلاقی و انسانی خود را نیز فرسوده میسازد.
عدالت؛ گذاشتن هر چیز در جای خویش
مولانا عدالت را مفهومی انتزاعی و دور از زندگی مردم نمیداند. او با زبانی ساده، عدالت را «وضع اندر موضع» معرفی میکند:
«عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش
ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعش»
و برای توضیح آن مثال روشنی میآورد:
«عدل چه بود؟ آبده اشجار را
ظلم چه بود؟ آب دادن خار را»
در این نگاه، عدالت یعنی امکانات، مسوولیتها، قدرت و فرصتها در جای شایسته خود قرار گیرند. قدرت اگر به دست انسان ناآگاه، متعصب و بیخرد سپرده شود، خود میتواند به ابزار ظلم تبدیل گردد.
مولانا حتی درباره سپردن قدرت به افراد نالایق هشدار میدهد:
«چون سلاحش است و عقلش نه، ببند
دست او را، ورنه آرد صد گزند»
این سخن فقط درباره یک فرد یا یک دوره تاریخی نیست؛ یک اصل عمومی درباره حکومت و قدرت است. جامعهای که در آن خرد، شایستگی و مسوولیتپذیری کنار گذاشته شود و قدرت در اختیار کسانی قرار گیرد که تحمل نقد و مخالفت ندارند، دیر یا زود هزینه سنگینی خواهد پرداخت.
گروه طالبان نمونهی کاملی از تصویر ظالم
افغانستان امروز نیز با پرسشهایی از همین جنس روبهرو است و با گروهی از انسانهای بیخِرد و جاهل و ستمگر سردجار است؛ گروه طالبان. گروهی که با نگاه معطوف به بدبینی، خشونت نسبت به دیگری و تعصب کور، به جامعه مینگرد و هیچ درسی از انسانیت یاد نگرفته و هیچ رحمی به انسانها ندارد. یک ملت را به گروگان گرفته و میخواهد هرچه ذهن خالی و دل عقدهمندش دستور داده، بر سر مردم بیدفاع و زنان رنج کشیدهی این کشور، اجرا کند.
سازمان ملل متحد در گزارشها و بیانیههای سال ۲۰۲۶، از ادامه محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران، محرومیت دختران از آموزش بالاتر از صنف ششم و گزارشهایی درباره بازداشت خودسرانه، شکنجه و بدرفتاری علیه اقوام، شیعیان و زبانها، سخن گفته است. اکنون افغانستان تنها کشوری است که شاهد آپارتاید تباری، آپارتاید جنسی، آپارتاید آشکار مذهبی و آپارتاید زبانی، در خود است.
ظالم پیش از قربانی، خویشتن را به چاه میاندازد
یکی از زیباترین وجوه اندیشه مولانا، پیوند میان ظلم و نابودی خودِ ظالم است. در دفتر نخست مثنوی معنوی، حکایت نخچیران و شیر و خرگوش، قدرتِ همراه با غرور و نادانی سرانجام به سقوط صاحب قدرت منجر میشود. مولانا هشدار میدهد:
«هر که ظالمتر چَهاش باهولتر
عدل فرمودهست بتّر را بتر»
و سپس خطاب به ستمگر میگوید:
«ای که تو از ظلم چاهی میکَنی
از برای خویش دامی میتنی»
این نگاه، ظلم را صرفاً یک رفتار سیاسی نمیبیند؛ ظلم یک بیماری اخلاقی است که دستگاه ادراک انسان را نیز دگرگون میکند. انسان مستبد، به تدریج جهان را از دریچه ترس، بدگمانی و دشمنسازی میبیند. مخالف، دشمن میشود؛ منتقد، فتنهگر؛ گناهکار، تهدید.
از همینجا تاریکاندیشی آغاز میشود: جایی که انسان به جای شنیدن سخن دیگری، میکوشد او را خاموش کند.
مولانا در جای دیگری هشدار میدهد:
«ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان»
این بیت، نقدی عمیق بر نگاه مطلقگراست. کسی که همیشه دیگران را شرور، منحرف و مستحق مجازات میبیند، باید پیش از صدور حکم درباره دیگران، آینهای در برابر خویش بگذارد.
نه به تعصب؛ نه به انحصار، نه به حقستیزی
یکی از مهمترین وجوه اندیشه مولانا، مخالفت با جزماندیشی و تعصب است. او انسانها را در چارچوب یک قالب واحد محصور نمیکند و معرفت انسانی را محدود و نسبی میبیند؛ چنانچه در دفتر دوم آمده است:
«همچنانکه هر کسی در معرفت
میکند موصوف غیبی را صفت»
و در جایی دیگر همین دفتر میگوید:
«پس مگو این جمله دمها باطلاند
باطلان بر بوی حق دام دلند»
مولانا با این نگاه، راه گفتوگو را باز میگذارد. برای او اختلاف اندیشه الزاماً به معنای دشمنی نیست. انسانها میتوانند متفاوت بیندیشند و در عین حال کرامت یکدیگر را پاس بدارند.
این اندیشه در روزگار افغانستان اهمیت ویژهای دارد؛ کشوری با تنوع قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی گسترده. برتریخواهی قومی، مذهبی یا زبانی، هرگاه به ابزار قدرت تبدیل شود، زمینه حذف دیگری را فراهم میکند. هیچ گروهی نباید خود را معیار مطلق انسانیت بداند و دیگران را به دلیل زبان، مذهب، قومیت یا اندیشه از حقوق انسانی محروم کند. امروز همهی مردم و گروههای افغانستانی علیه رفتار خشونتگرانه و برتریخواهی طالبان ایستادهاند و این تنها یک عامل دارد و آن، تفکر خود طالبان است.
مولانا حتی درباره خیر و شر نیز از داوریهای ساده و مطلقگرایانه پرهیز میکند:
«خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز
شر مطلق نیست زینها هیچ نیز»
پیام این سخن، دعوت به اندیشیدن است؛ نه تسلیم شدن در برابر یک روایت بسته و از پیش تعیینشده؛ این یعنی منطق مبارزه و ایستادگی با روشهای ممکن.
دفاع از مظلوم؛ مسوولیت انسان آزاد
اما مولانا تنها به نکوهش ظالم بسنده نمیکند. در جهان فکری او، در برابر ظلم باید صدای مظلوم را شنید و برای رهایی او ایستاد.
در دفتر سوم، داستان پشه و سلیمان، پشه نماد موجودی ناتوان است که برای دادخواهی میآید:
«داد ده ما را که بس زاریم ما
بینصیب از باغ و گلزاریم ما»
و سلیمان، به عنوان نماد فرمانروای دادگر، به جای تحقیر پشه، سخن او را میشنود. این تصویر، تفاوت میان قدرت عادلانه و قدرت استبدادی را روشن میکند: قدرت عادل، گوش شنوا دارد؛ قدرت مستبد، تنها فرمان میدهد.
مولانا همچنین جایگاه ناصحان و منتقدان را برجسته میکند. در دفتر نخست، حکایت پادشاه ستمگر، ناصحان به او هشدار میدهند:
«ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکب استیزه را چندین مران»
اما مستبد به جای شنیدن هشدار، منتقدان را سرکوب میکند:
«ناصحان را دست بست و بند کرد
ظلم را پیوند در پیوند کرد»
اینجا یکی از بنیادیترین درسهای مولانا برای سیاست آشکار میشود: جامعه زمانی به سوی استبداد میرود که حاکم نهتنها ظلم میکند، بلکه صدای اعتراض به ظلم را نیز جرم میشمارد.
از همین منظر، دفاع از مظلوم و ایستادگی در برابر ظلم، تنها یک واکنش سیاسی نیست؛ دفاع از شأن انسان است. این ایستادگی البته میتواند در شکلهای گوناگونِ مدنی، فکری، فرهنگی، حقوقی، اجتماعی و یا راهاندازی نبردی گرم در صورت وجود گروهی چون طالبان، نمود پیدا کند؛ اما اصل اخلاقی آن روشن است: ظلم نباید به هنجار تبدیل شود و مظلوم نباید به دلیل مظلوم بودن، تنها بماند.
پیام مولانا از پشت بیش از هشت قرن هنوز زنده است: قدرت بدون عدالت، به ظلم تبدیل میشود؛ دین بدون اخلاق، میتواند به ابزار قدرت بدل گردد؛ و حقیقتجویی بدون آزاداندیشی، به تعصب میانجامد.
او در برابر ظالم، سکوت را فضیلت نمیداند و در برابر مظلوم، بیتفاوتی را نیکویی نمیشمارد. جهان مطلوب مولانا جهانی است که در آن عشق جای ترس را بگیرد، خرد جای جهل را، گفتوگو جای تحمیل را و عدالت جای ظلم را.
و شاید مهمترین هشدار او همین در دفتر چهارم مثنوی معنوی، باشد:
«ظالمان مُردند و ماند آن ظلمها»
پس مبارزه با ظلم تنها برای نجات انسان امروز نیست؛ برای جلوگیری از انتقال فرهنگ ظلم به فرداست. هر نسلی که در برابر ستم سکوت کند، بخشی از آن را به نسل بعد به ارث میگذارد؛ و هر نسلی که در برابر تاریکاندیشی، برتریخواهی و حقکشی بایستد، میتواند چراغی برای آینده روشن کند.
مولانا از هشتصدسال پیش به ما میگوید که چاه ظلم، هرچقدر عمیق باشد، نخست پای کسی را میگیرد که آن را کنده است.






