سقوط جمهوری اسلامی افغانستان در آگست ۲۰۲۱، با وجود نزدیک به دو دهه حمایت بینالمللی، با سرعتی رخ داد که تبیینهای صرفاً نظامی، سیاسی یا ژئوپولیتیکی را ناکافی میسازد. این مقاله با بازخوانی مفهوم «عصبیت» ابنخلدون و گسترش آن از بستر قبیلهای به دولت مدرن، استدلال میکند که فروپاشی جمهوری، پیش از آن که در میدان نظامی رقم بخورد، در سطح پیوندهای اجتماعی میان دولت و جامعه آغاز شده بود. عصبیت در این پژوهش نه پیوند خون؛ بلکه ظرفیت یک نظم سیاسی برای تبدیل مشروعیت، اعتماد و تعلق اجتماعی به وفاداری و بسیج جمعی در وضعیت بحرانی تعریف میشود. مقاله با رویکردی کیفی و تفسیری، بر پایه گزارشهای نهادی، دادههای پیمایشی و مشاهدات میدانی، فرسایش این ظرفیت را از طریق چهار مؤلفه مشروعیت، اعتماد، تعلق و وفاداری بررسی میکند. یافتهها نشان میدهد این فرایند نخست در بسیاری از مناطق پیرامونی آشکار شد و سپس، همزمان با فروپاشی زنجیرهای ولسوالیها و مراکز ولایات، به مرکز سرایت کرد. همچنین، کاهش حمایت از جمهوری صرفاً به انتقال آن به طالبان محدود نبود؛ بلکه بخشی از آن در قالب انفعال، مهاجرت و بازگشت به شبکههای محلی و خانوادگی از عرصه سیاست ملی خارج شد؛ هرچند طالبان توانستند از طریق شبکههای دینی، اجتماعی و محلی از این فرسایش به سود خود بهره ببرند. این پژوهش چارچوب عصبیت را جایگزین تبیینهای رایج سقوط جمهوری نمیداند؛ بلکه آن را سازوکاری میداند که توضیح میدهد چگونه ضعفهای سیاسی، نظامی و نهادی در بستری از پیوندهای اجتماعی فرسوده، به فروپاشی سریع نظام انجامید. یافتههای پژوهش نشان میدهد ایجاد نهادهای رسمی شرط لازم؛ اما ناکافی بقای دولتهاست؛ زیرا دولتها زمانی در برابر بحران تابآورند که بتوانند مشروعیت، اعتماد و تعلق اجتماعی را به وفاداری و آمادگی برای دفاع از نظم سیاسی تبدیل کنند.