دوشیزگانِ یخزده در باد، گم شدند
عاشق شدند و در شبِ میعاد، گم شدند
در شامگاهِ سخت، بدونِ پلنگ و ماه
دنبالِ یک ستارهیِ نوزاد، گم شدند
لبهایشان به سمتِ شکفتن حواله شد
موها درونِ هودجِ پولاد، گم شدند
دوشیزگان ـ که طرزِ صداشان همیشه باد ـ
در یک قبیله، رنجِ خداداد، گم شدند
در حجرههایِ زمزمه، سُکری بهانه شد
رعناتران به صورتِ فریاد، گم شدند
چرخی زدند و بیغمِ افسون و آبرو
لولیوشانه در پیِ داماد، گم شدند
مانندِ مردهایِ جوانی که صبحِ پیش
در شطِ چشمِ نسلِ پریزاد… گم شدند…
در گیرودارِ لرزش و رقصی که گُر گرفت
سرها به زیرِ موزهیِ* جلاد، گم شدند
رعناترانِ حافظِ آیاتِ زندگی
در ازدحامِ سورهیِ اجساد، گم شدند
در چین و چینِ دامنِ پُرچینِ دردشان
از عشق و کینه، هرچه خدا داد، گم شدند
وقتی که عشوههایِ نفسگیرِ دختران
در زیرِ برف و بارشِ بیداد، گم شدند
یک دسته روحِ غمزده از شهرِ خوبِ ما
در جادههایِ «بیکسیآباد»… گم شدند…
ــــــــ
[*] موزه: پوتین یا چکمهیِ نظامیِ





