اورنگ هفتم: سروده‌ی محمد اسحاق فایز با دکلمه‌ی لیزا میرزاد | اگرچه حُزنِ خزان است در ترانه‌یِ من

اگرچه حُزنِ خزان است در ترانه‌یِ من
هنوز ترکه‌یِ آتش پرد ز خامه‌یِ من!

نشسته لاله‌یِ خونین بر تمامیِ دشت
و می‌تکد همه‌جا تهمت از فسانه‌یِ من

قناری آمده تا بر سکوتِ من موید
میانِ ضجه نیابد ولی نشانه‌یِ من…

چه رفته باز که خیزابِ خون نمی‌خسپد
ز تاک‌زار و انارینه‌هایِ خانه‌یِ من؟

شکوفه، موجه‌یِ هفتاد رنگِ باغ شده
هزار فاجعه بین، کلِ زمانه‌یِ من!

که گفته بود نبینی تمامِ عمر، بهی؟
که بهرِ مرگ نمانده‌ست هم بهانه‌یِ من…

اشتراک گزاری از این طریق:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فراخوان