
اورنگ هفتم: سرودۀ استاد حیدری وجودی با دکلمۀ نقشبند حیدری | به دل بیا که به جان خود آشنات کنم
به دل بیا که به جان خود آشنات کنم به جانم آنچه بود جملگی فدات کنم به دام عشق ترا باز بال و پر بندم
به دل بیا که به جان خود آشنات کنم به جانم آنچه بود جملگی فدات کنم به دام عشق ترا باز بال و پر بندم
همه جا دکان رنگ است، همه رنگ میفروشند دل من به شيشه سوزد، همه سنگ میفروشند به کرشمهای، نگاهش، دل سادهلوح ما را چه به
بانت قند مصری، گونه هایت سیب لبنان را روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را من از هر جای دنیا، هر که باشم، عاشقت هستم
از میان دود و آتش مأمن هموارۀ آزادی آغوش شماست خود، اسارت یک غلام حلقهبرگوش شماست ماردوشان جهان را فرصت بیداد نیست تا درفش کاویان
شب را گریستیم، سحر را گریستیم ما گامگامِ راهِ سفر را گریستیم وقتی که میزدند سپیدارِ باغ را ما یکبه یک صدایِ تبر را گریستیم
چه روزگار شگفتی، چه سال نامرد است پیام ها، همه شان، از حوالی درد است درون خانه چراغی، گلی، گیاهی نیست دو شاخه نور
جهنم است، جهنم جهنم است، جهنم نه نیمروزان است گلوی کوچه چو دلهای کینه توزان است به هر کرانه که بینی کفن فروشانند که گفته