شیخ اسدالله غالب جونپوری، نبیسۀ دختری شیخ محمدافضل ثابت الهآبادی از شاعران و فحول بزرگ عصر خویش است. وی از خانوادهی اهل فضل و دانش بود. در ادبیات و شاعری استعداد ویژهای داشته است و در این راه رفتهرفته ممتاز برآمده است. مولانا غلامعلی آزاد بلگرامی وی را ستوده است و رباعیای که وی برای ضیافت مونالا غلامعلی فرستاده است؛ در تذکرۀ خویش نقل نموده است. گویند آخر عمرش را در شاهجهانآباد «دهلی» میگذرانده است و در سال ۱۱۶۳ قمری در همانجا وفات نموده است.
نمونهی سخن
رباعی ذیل را هنگام ورود غلامعلی آزاد بلگرامی به الهآباد گفته است:
چون کرد ورود سوی من یار سعید
فیالحال مهِ نو به فلک گشت پدید
از بسکه فزود عشرت از آمدنش
ماهِ رمضان برای من شد مهِ عید
***
دلِ دیوانهای دارم که خاموشیست تقریریش
به رنگِ زلفِ خوبان بیصدا افتاده زنجیرش
***
سیرِ مهتاب دوچندان کند آرایش حُسن
سایهی زلف به رخسار تو زلفِ دگر است
***
پی به فکر آن دهان از یادِ ابرو میبرم
تیغِ قاتل رهرَو ملکِ عدم را جاده است






