روزی مردی گوسفند قُوچ خود را از یک جا به جای دیگر میبرد. ناگهان یک دزد آمد و قُوچ او را دزدی کرد و ریسمانش را هم برید و فرار کرد.
مرد تا خبر شد، فوراً دوید به هر طرف که شاید دزد را پیدا کند و قوچش را پس بگیرد. دید که دزد سر یک چاه است و داد و فریاد میزند که: «وای وای! کمک کنید!»





