اگرچه حُزنِ خزان است در ترانهیِ من
هنوز ترکهیِ آتش پرد ز خامهیِ من!
نشسته لالهیِ خونین بر تمامیِ دشت
و میتکد همهجا تهمت از فسانهیِ من
قناری آمده تا بر سکوتِ من موید
میانِ ضجه نیابد ولی نشانهیِ من…
چه رفته باز که خیزابِ خون نمیخسپد
ز تاکزار و انارینههایِ خانهیِ من؟
شکوفه، موجهیِ هفتاد رنگِ باغ شده
هزار فاجعه بین، کلِ زمانهیِ من!
که گفته بود نبینی تمامِ عمر، بهی؟
که بهرِ مرگ نماندهست هم بهانهیِ من…





