روزی شکارچیای آهوی زیبا و خوشبو را شکار کرد. پس از شکار، او را نه در جایی مناسب، بلکه در آخور میان گاوها و خرها انداخت و در را بست. آهو که عمرش را در دشتهای سبز، میان چشمهها و گلزارها گذرانده بود، ناگهان خود را در میان حیواناتی غریب و در فضایی تاریک و پر از گرد و غبار یافت.
خرها و گاوها شب هنگام با اشتها کاه میخوردند و از آن لذت میبردند؛ اما آهو با ترس و بیقراری از گوشهای به گوشه دیگر میرفت. نه بوی آخور را تاب میآورد و نه غذای آنجا را. او مثل ماهیای بود که از آب بیرون افتاده باشد؛ بیقرار، مضطرب و در عذاب.




