در روزگاری که هنوز در بسیاری از نقاط جهان، زن برای ابتداییترین حقوق انسانی خود، احتیاج به همکاری مردان دارند. با این حال سخن گفتن از شعر یک زن، بازتاب روایتی است که زیر بار ساختارهای نابرابر اجتماعی و سیاسی خاموش مانده است. اگرچه زنان در کشورهای مختلف با چالشهای گوناگونی روبهرو هستند، اما افغانستان در سالهای اخیر به یکی از تلخترین نمونههای محرومیت نظاممند از آموزش، حضور اجتماعی و فرصتهای فرهنگی برای زنان و دختران بدل شده است؛ واقعیتی که سایهاش بر وجدان هر دوستدار فرهنگ و انسانیت سنگینی میکند.
در چنین چشماندازی، انتشار دفتر شعری از یک بانوی فارسیزبان تاجیکستانی، یادآور این حقیقت است که صدای زن، هرگاه مجال بالیدن بیابد، میتواند از مرزهای جغرافیا و سیاست عبور کند و به بخشی از میراث مشترک فرهنگی ما تبدیل شود. از همین منظر، نگاه به مجموعهی «سرمهی شب» اثر بانو شهادت امانزاده، تأملی است بر جایگاه زن شاعر در گسترهی فرهنگ فارسی و امیدی که هنوز در نبض کلمات زنده مانده است.
اگر بخواهیم رٌک و راست و با معیارهای فنی سخن بگوییم، شعر معاصر تاجیکستان با وجود برخورداری از پشتوانهی استوار زبان فارسی، ادامهی سنتهای تثبیتشده از میراث ادبی دوران شوروی نیز است و در بسیاری موارد مضایق صحنهی تجربههای جسورانه و زیباییشناختی بدون چشم مسلح مشاهد میشود.
در برخی از آثار، روایت مستقیم، بر کشف شاعرانه غلبه دارد و زبان کمتر به سوی تأویل و ساختارشکنی حرکت میکند.
روی راست مسئله همین است که ادبیات روس به شعر معاصر تاجیکستان انضباط روایی، نگاه اجتماعی و افقهای تازه بخشید، اما در برخی دورهها نیز موجب تقویت گرایشهای ایدئولوژیک و کاهش ریسکپذیری هنری در تجربههای زبانی و فرمی شد که نمونههای آن را تاهنوز در شعر امروز تاجیکستان میبینیم.
از این منظر میتوان گفت که بزرگترین سرمایهی شعر تاجیکستان، سلامت و اصالت زبانی آن است و به عنوان یک چالش هنوز نیاز به رهایی از چنگ محافظهکاری دارد.
مجموعهشعر «سرمهی شب»، نشانهای امیدبخش از پیوند دوبارهی فارسیزبانان در دو سوی آمودریاست. هرچند بانو شهادت امانزاده، شاعر تاجیکستانی میگوید که این شعرهایش محصول تجربههای نخستین و کارهای روزگاران پیشین او بودهاند و پس از سالها چشمانتظاری، نشر این گزینه به همت آقای گلنور بهمن، کاریست کارستان و سزاوار سپاس.
بانو امانزاده، در روزگاری پا به عرصهی شعر نهاده که سالها و دههها، شاعران آن سوی مرز از خط و رسمالخط فارسی دور مانده بودند. اما آنچه امروز شاهدیم، رویش دوبارهی اینگونه نهالهای درخت تناور فرهنگ و ادب پارسی است. نسل تازهای از شاعران تاجیکستان، که خانم شهادت امانزاده یکی از آنهااست، با تمرین خط فارسی و بازگشت به میراث آبایی خویش، میان گذشته و امروز رابطهی معنادار برقرار میکند. این بازگشت، نوعی بازیابی هویت و پیوند دوباره با سرچشمهی زلال ادب پارسی است.
همکاری مسئولین محترم انتشارات برگ، در نشر این اثر با خط فارسی و سیریلیک نماد همبودگی و پیوند ناگسستنی دو ملت است که مرزهای جغرافیایی نتوانسته است میانشان جدایی بیفکند. این همکاری، گواه آن است که میراث فرهنگی و زبانی، فراتر از سیاستهای روزگار، میتواند دلها و نگاهها را به هم نزدیک کند.
چنین حرکتهای نویدبخش، شکوفایی دوبارهی فرهنگ و ادب فارسی را بیشتر میکند و میتواند زمینهساز هماندیشی و همزبانی فارسیزبانان در سراسر جهان باشد.
من این مجموعه را به کمک سرایشگر آن تهیه نمودم و در گرمی نفسگیر پشاور دوبار خواندم. این مجموعه نیز مانند هر اثر ادبی دیگری، هم ابیاتی دارد که بیهیچ تردیدی خواننده را مجذوب میکند و هم سرودههایی که از منظر زبان، تصویر یا پرداخت هنری، جای بحث و بازنگری دارند. کاش برخی شعرهای ابتدایی دراین گزیده از نشر میماندند؛ آنگاه عطش و انتظار خواننده نیز پاسخ شایستهتری مییافت.
رویهمرفته، اگر مسئولانه نگاه شود، هنوز برجستهگیهای فراوان در میان بیتهای شعری این گزیده وجود دارد که یکی از آن برجستهگیها، ایجاز و پرهیز از توضیحهای اضافی است.
این ایجاز، در بسیاری از سرودههای او با فشردگی تصویر همراه میشود؛ چنانکه در بیت:
«بحر در قطره بُدن میطلبد عشق از ما
من همان قطره که طوفان دلم پنهان نیست»
دراینجا، شاعر با بهرهگیری از نسبت جزء و کل، معنایی گسترده را در تصویری کوچک جای میدهد و بدون شرح و بسط، ظرفیت انفجاری عاطفه را در قطره متمرکز میسازد.
شعرهای این دفتر، در بسیار موارد به وضعیت روحی انسان معاصر میپردازد و غربت مکانی آن را نیز تبیین مینماید.
«به نظر نشسته مرغ به قفس غریب، اما
چه بگویم از عقابی که در آسمان غریب است»
یا:
«دارد حجاب نور و جلا داغ حسرتم
ناکامی است در سبد کامگاریام
عمرم بهپای لحظه روان است، ای عزیز
عشق است در مسیر زمان یادگاریام»
تقابل نور و حسرت و نیز همنشینی ناکامی با کامگاری، نشان میدهد که شاعر به خلق تنشهای درونی و پارادوکسهای عاطفی علاقهمند است.
طبیعت در شعر بانو امانزاده، بخشی از ساختار عاطفی و فکری بوده که به نظام استعاری شعر تبدیل میشود.
برای مثال:
«کنار باغ و گل و غنچههای خوابیده
شکوفه میدمد از لالهی سیاه امشب»
در اینجا رویارویی شکوفه و لالهی سیاه، تصویری چندلایه میآفریند که خواننده را به تأویل فراتر از معنای ظاهری فرامیخواند.
«گل میدرد قبای خود از عشق آفتاب عریاندلی ز چشم محبت گناه نیست»
به راستی، آنچه به شعر خانم شهادت امانزاده امتیاز میبخشد، نوع نگاه متعالی او به شعر است. او شعر را بخشی از فضایل انسانی و هنری شاعر میداند. همین منش والای اخلاقی، در فرم و هندسهی سرودههایش انعکاس یافته و به آنها وقار و ماندگاری میبخشد.
کتاب «سرمهی شب» حاصل تأمل شاعری است که زبان را میشناسد، با تاریخ شعر فارسی آشنایی ژرف دارد، ادبیات جهان را از طریق ترجمه و شعر و ادبیات روسی را مستقیم و با دقت مطالعه کرده و پیوند خود را با شعر، رابطهای اخلاقی و هنری میداند. به گواهی این نمونهها:
«وجود خستهام که او به بالهای مخملی
مرا به اوج میبرد، به انقلاب میکشد
نگر، فرشتهی غزل دیگر به بال روشنی مرا ز سایههای شب به آفتاب میکشد»
این سطرها نشان میدهد که شعر نزد بانو امانزاده، نیرویی است برای استحالهی درونی و تعالی انسان؛ نگاهی که به اثر او بُعدی اخلاقی و معرفتی میدماند.
امید میبرم در موارد ظرفیت شاعرانه و قدرت تصویرسازی شاعر، این بیتها بتوانند به صفت شاهد، استدلال مرا تقویت کنند:
«غربال نقرهفام نسیم از کنار باغ
بخشندهی شمیم گل و عطر ناز بود
لبهایت آب شکّر و لطف شراب داشت
هر بوسهات ترنم صدها نیاز بود»
حتی که شاعر از شکست و اندوه سخن میگوید، روزنهی امید را نمیبندد:
«بشکسته است قلب من، اما سیاه نیست
دامان شام پردهی فانوس ماه نیست»
بیت بالایی جهانبینی شاعر را بازتاب میدهد، با وجود آگاهی از رنج، به یأس مطلق تن نمیدهد و همواره امکانی برای روشنایی در دل تاریکی باقی میگذارد. برای اینکه سخنانم همه رشوهی همزبانی و پیوند تباری اطلاق نشوند، این غزل را به عنوان مصداق مسئله میآورم و همه باهم میخوانیم.
دمی که آسمان ز شب به رو نقاب میکشد
مرا هوای شعر نو به اضطراب میکشد
وجود خستهام که او به بالهای مخملی
مرا به اوج میبرد، به انقلاب میکشد
به پردههای تار دل چو شعله پنجه میزند
غم نهفتهٔ مرا به بازتاب میکشد
چه دیر شد به عاشقی از این حیا و سرکشی
مپرس حال دل که او سر از جواب میکشد
کنون من و شب و قلم که موج خاطرات و غم
به آتشم زند گهی و گه به آب میکشد
خلاصه گشت شعر و این سکوت پرحلاوتش
فراتر از شراب شب مرا به خواب میکشد
نگر، فرشتهٔ غزل دیگر به بال روشنی
مرا ز سایههای شب به آفتاب میکشد






