مشکلِ واقعی در این ذِلت، خودم و فکر نارسای خودم
هر طرف میدواندم هر کس، هرطرف میروم بهپای خودم
جاده جاری به سوی فرداها، لیک من رو به سوی دیروزم
جاده از آفتاب بگذشت و من پریشانِ گَله های خودم
چارسویم خدا کمین کرده، چارسویم چریدن است و دعا
خواب دیدم که یک کسی زان سو داد میزد که: “من خدای خودم!”
چه قدر بی نشان و بی رنگم، چه قدر از منِ خودم دورم
چه قدر هیچِ هیچِ هیچم من، اشکِ افتاده در قفای خودم
زندهگی را به خواب میبینم، هوشِ من غرقِ سازِ لالایی
نه سروری، سرودی، آوایی، گورِ گمنامی صدای خودم




