تذکر: این مقاله قبلاً در «مجلۀ بینالمللی مطالعات آسیایی علوم اجتماعی»، به زبان ترکی نشر شده است:
چکیده
مقاله حاضر، به بررسی تطبیقی سه روایت از شخصیت و قیام «ملای لنگ» در خوست افغانستان میپردازد. شخصیتی که در تاریخنگاری رسمی دولت اماناللهخان بهعنوان «جاسوس بریتانیا» معرفی شده، در منابع غربی و اسناد بریتانیایی بهعنوان یک رهبر «سنتگرا و مذهبی» شناخته میشود و در روایتهای شفاهی رایج در ترکیه، بهمثابهی یک «مأمور استخبارات» انگلستان با هدف سرنگونی سلطنت امانی بازنمایی شدهاست. این پژوهش، به تحلیل گفتمان هر سه روایت پرداخته و نشان میدهد که روایت درباری، بیش از آنکه بر اسناد معتبر استوار باشد، بازتاب گفتمان امنیتی دولت برای مشروعیتبخشی به سرکوب قیام «ملای لنگ»بودهاست. در مقابل، روایت غربی، با تکیه بر زمینههای فرهنگی و مذهبی مناطق شرقی افغانستان، «ملای لنگ»را صدای سنت قبیلهای در برابر اصلاحات شتابزده و سکولار دولت مرکزی میداند. روایت سوم، یعنی روایت شفاهی ترکها، برخلاف دو روایت دیگر، از پشتوانهی مستندات تاریخی برخوردار نبوده و بیشتر افسانهپردازانه، سیاسیشده و متأثر از ذهنیت ضد استعماری ترکیه معاصر میباشد. این مقاله در پایان با تکیه بر دادههای تاریخی و جامعهشناختی، نتیجه میگیرد که «ملای لنگ»، نه یک خائن یا مأمور بیگانه، بلکه نمایندهی ساختارهای مذهبی و قبیلهای افاغنه در تعارض با دولتسازی و نوسازی بوده است.
کلید واژهگان: «ملای لنگ»، اماناللهخان، قیام خوست، روایت درباری، روایت غربی، روایت شفاهی.
مقدمه
در تاریخ معاصر افغانستان، کمتر شخصیتی به مانند ملا عبدالله مشهور به «ملای لنگ» وجود دارد که روایتهای متناقضی را به خود اختصاص دادهاست (طنین، ۱۳۸۴، ص. ۴۵). چهرهای که در مورد شخصیت و قیام او، سه روایت ذیل وجود دارد:
روایت نخست، روایت رسمی دولت اماناللهخان، پادشاه افغانستان میباشد که توسط حلقات نزدیک به دربار امانی ترویج یافته و در آن، قیام خوست به رهبری «ملای لنگ»، نتیجه توطئه و تحریک حکومت هند بریتانیایی دانسته شدهاست. بهعنوان نمونه، اسناد مربوط به بازداشت و اعدام وی و همکارانش، چنین روایتی را تأیید مینماید (طنین، همان، ص.۴۵؛ مصباحزاده، ۱۳۸۷، ص. ۹۷).
روایت دوم، روایت غربی میباشد که در اسناد بریتانیایی و تحلیل برخی از نویسندهگان غیرمحلی انعکاس یافتهاست. این روایت، «ملای لنگ»را نه جاسوس، بلکه یک رهبر مذهبی و قبیلهای میداند که از بطن سنت حاکم از جامعه افاغنه برخاسته و با اصلاحات سکولار و ساختارشکنانهی اماناللهخان مخالفت کردهاست. در برخی از این تحلیلها آمده که حتا استفاده دولت افغانستان از هواپیماهای جنگی بریتانیایی و خلبانهای آلمانی در سرکوب قیام وی، موجب خشم مردم شد و اتهام جاسوسی را زیر سؤال میبرد (یوانز، ۱۳۹۶، ص. ۱۳۲-۱۳۳؛ بارفیلد، ۱۳۹۸، ص.۲۹۳-۲۹۴).
روایت سوم، این روایت که بیشتر رنگ و بوی افسانهای دارد، در ترکیه و میان برخی از نویسندهگان ترک رایج است. در این روایت شفاهی، «ملای لنگ»که بهعنوان مأمور مخفی انگلستان معرفی شده و مأموریتش سقوط نظام امانی و بازگرداندن سلطهی انگلیس بر افغانستان میباشد. این روایت ادعا میکند که وی پس از سقوط اماناللهخان، با تغییر چهره، با شاه مخلوع در سر مرز افغانستان و هند دیدار کرده و اعتراف میکند که مأمور انگلیس بوده است (Çapanoğlu: ۱۲ Ocak ۲۰۱۸؛Gül: ۲۶ Nisan ۲۰۲۲, ).
هدف این مقاله، بررسی تطبیقی این سه روایت میباشد. از رهگذر تحلیل گفتمانی، کوشش خواهد شد تا چهره واقعی «ملای لنگ»از زیر غبار تبلیغات سیاسی و برداشتهای ایدئولوژیک بیرون کشیده شود. پژوهش حاضر، بر آن است تا بر بنیاد منابع مکتوب، تاریخ شفاهی و تحلیل زمینههای اجتماعی_فرهنگی قیام خوست، نشان دهد که «ملای لنگ»، نه جاسوس، بلکه یک ملای مذهبی سنتمحور و متأثر از ساختار ذهنیت قبیلهای افغان بوده که با اصلاحات شتابزده و مغایر با ارزشهای بومی مخالفت ورزیدهاست.
پرسش اصلی مقاله این است که «ملای لنگ»در سه روایت درباری، غربی و شفاهی چگونه بازنمایی شده و این روایتها چه تفاوتها و اهداف گفتمانی را دنبال میکنند؟
همچنان روش تحقیق این مقاله برمبنای تحلیل گفتمان تطبیقی با رویکرد تاریخی_اجتماعی بوده و با استفاده از کتابها، مقالات، اسناد تاریخی و روایتهای شفاهی مکتوب انجام شدهاست.
زمینههای تاریخی قیام «ملای لنگ»: قیام خوست در مارچ ۱۹۲۴ به رهبری «ملای لنگ»آغاز شد و به مدت نُه ماه به طول انجامید (بارفیلد، همان، ص. ۲۹۱). این قیام بر بستر مجموعهای از عوامل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی شکل گرفت که عمدتاً ریشه در سیاستهای اصلاحی اماناللهخان داشت. این اصلاحات در دو مرحلهی قبل از سفر و بعد از سفر شاه به اروپا، در قالب اقدامات گستردهای چون تأسیس مکاتب دخترانه، وضع نظامنامهها، تغییر لباس و پوشش، اصلاحات قضایی، اصلاحات مالیاتی و کاهش نفوذ روحانیون مذهبی ظاهر شد. در مقابل، اقشار سنتگرا، بهویژه ملاهای محلی و سران قبایل محافظهکار، این اصلاحات را تهدید جدی علیه دین، ارزشهای سنتی بومی و منافع خویش تلقی کردند.
اماناللهخان که از پشتوانهی مردمی و نظامی قدرتمندی برخوردار نبود و نتوانست در برابر شورشها، از قوه قهریه مؤثر استفاده کند. اولین شورش بزرگ در مارچ ۱۹۲۴، توسط «ملای لنگ»علیه اماناللهخان آغاز گردید و سر انجام با شورش مردم شمال کابل به رهبری حبیباللهخان کلکانی در سال ۱۹۲۹، حکومت وی فروپاشید (اخوان، ۱۳۸۰، ص. ۴۱).
در منابع دیگر آمده است که اصلاحات شاه، با وجود نیت خیر، از سوی مردم با سوءظن نگریسته شد. در لویهجرگه ۱۹۲۳، علمای دینی به صراحت اعلام کردند که قوانین باید مطابق با فقه حنفی سنی تدوین شود و محدودیتهای وضع شده بر چندهمسری و تمایز میان مسلمان و غیرمسلمان باید لغو گردد. آنان نگران بودند که نظام حقوقی جدید، جای نظام سنتی و قوانین شرعی را بگیرد (یوانز، همان، ص. ۱۳۳؛ بارفیلد، همان، ص. ۲۸۷).
به نظر توماسجفرسون بارفیلد، افغانستانشناس آمریکایی، شورش خوست نه فقط واکنش مذهبی، بلکه پاسخی به تلاش شاه برای گسترش قدرت دولت مرکزی به مناطق قبیلهنشین نیز بود. مردم افغانستان، مالیات، خدمت اجباری نظامی و دخالت در حریم خانوادهها را نشانهی سلطهگری حکومت دانسته و این اقدامات را غیردینی خواندند (بارفیلد، همان، ص.۲۸۷).
محمد صدیق فرهنگ نیز در تحلیل زمینههای شورش خوست، از تأکید «ملای لنگ» و ملا عبدالرشید بر برتری قرآن کریم به قوانین بشری یاد میکند. به گفته او، این دو در حالی که قرآن را در یک دست و قانون جزای تصویب شده توسط اماناللهخان را در دست دیگر داشتند، از مردم میپرسیدند که کدام یکی را میپذیرند. آیا شما به قرآن کریم که قانون خداوند است ایمان دارید ویا قانون کفری اماناللهخان؟ همین کار سبب تحریک احساسات مذهبی و دعوت مردم به قیام علیه حکومت امانی شد (فرهنگ، ۱۳۹۲، ص. ۵۵۰).
همچنین، از نظر استیوارت، نقش عوامل بیرونی و تحرکات سفارت بریتانیا در کابل نیز در افزایش تنشها بیتأثیر نبود. به گفته او، سفیر بریتانیا بهصورت مخفیانه در تحریک ملاها و خانها برای مخالفت با شاه فعال بود و حضرت شوربازار، یکی از روحانیون پرنفوذ کابل نیز نقش کلیدی در تبلیغات ضدحکومتی داشت (استیوارت، ۱۳۸۰، ص. ۱۲–۱۳).
در مجموع، قیام خوست به رهبری «ملای لنگ»، نه صرفاً یک واکنش ساده قبیلهای یا مذهبی، بلکه خیزشی پیچیده در برابر شتابزدگی در نوسازی، غفلت از تفاوتهای فرهنگی و مذهبی مردم و ناتوانی در اقناع بدنه سنتی جامعه بود.
روایت درباری از قیام «ملای لنگ»: روایت درباری از قیام خوست و نقش «ملای لنگ»، یکی از قدیمیترین و در عین حال بحثبرانگیزترین برداشتهاییست که از این واقعه تاریخی در تاریخنگاری رسمی درباری افغانستان برجای مانده است. در این روایت، «ملای لنگ»بهعنوان فردی فتنهانگیز، وابسته به انگلیس و مخالف ترقی و تجدد معرفی میشود که با تحریک عدهای از متعصبهای دینی، اصلاحات دولت امانی را به چالش کشید و با ایجاد فتنه در میان مردم شرق افغانستان، به جنگ علیه دولت مرکزی به پا خاست (طنین، همان، ص. ۴۴–۴۵؛ مصباحزاده، ۱۳۸۷، ص. ۹۷).
اسناد وزارت داخله و گزارشهای منتشرشده از سوی حلقات رسمی دولت امانی، قیام خوست را توطئهی مشترک ملاهای واپسگرا و عوامل نفوذی بیگانه میخواند. این اسناد با بزرگنمایی نقش «ملای لنگ»و نسبت دادن وی به دولت هند_بریتانیایی، مشروعیت سرکوب خشونتبار قیام خوست را برای افکار عمومی فراهم ساخته است.
تاریخنگاران برجستهای چون غلاممحمد غبار و محمدصدیق فرهنگ نیز در آثار خود، همین چارچوب را بازتاب دادهاند. فرهنگ در کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» نوشته است که «ملای لنگ»با استفاده از باورهای دینی، مردم قبیله منگل را به قیام علیه دولت اماناللهخان تحریک نمود. او بهصورت نمادین در یک دست قرآن و در دست دیگر قانون جزا را گرفته و از مردم میپرسید که کدام یک را میپذیرند و همین کار او را بهعنوان محرک قیام مذهبی معرفی کرده است (فرهنگ، همان، ص. ۵۵۰).
غبار نیز در کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» قیام مردم شرق افغانستان را ناشی از جهل و برخواسته از حمایت انگلیسها معرفی میکند. او به این باور است که بریتانیاییها در جریان قیام «ملای لنگ»، شخصی را بهنام عبدالکریمخان، پسرخوانده امیر یعقوبخان از هندوستان به افغانستان فرستادند. عبدالکریمخان خودش را شهزاده و وارث تختوتاج پادشاهی میخواند (غبار،۱۳۸۶، ص. ۷۸۵). وی خودش را رهبر قیامکنندهگان و «ملای لنگ» را بهحیث معاون خویش میخواند. بهنظر میرسد که غبار نیز، مانند فرهنگ، متأثر از روایت رسمی دولت وقت بوده که هرگونه مخالفت با اصلاحات را ناشی از جهل، تعصب یا وابستهگی خارجی دانسته است.
بعضی از مورخین خارجی مانند استیوارت و عمر اردن نیز روایت درباری را تائید کردهاند. عمر اردن، یکی از مورخین ترک به این باور است که حکومت هند_ بریتانیایی از اماناللهخان ناراض بود و نمیخواست او پادشاه افغانستان باشد. در مقابل، اماناللهخان میخواست علیه انگلیسها به مانند سال ۱۹۱۹، مردم کشورش را متحد سازد. اما انگلیسها از این اقدام باخبر شده و در زمانیکه شاه در سفر اروپایی بهسر میبرد، توسط مأموران استخباراتی خویش، اغتشاش علیه حکومت وی را در افغانستان به راه انداختند (Erden, ۲۰۱۰, s. ۲۰۵- ۲۰۶).
نکتهی مهم در روایت درباری این است که هیچ توجهی به ساختار فرهنگی و قبیلهای خوست، وضعیت اجتماعی ملاهای مذهبی در جامعه پشتون و نوع واکنش مردم به اصلاحات شاه دیده نمیشود. روایت رسمی با حذف زمینههای تاریخی و اجتماعی، با برچسب زدن «جاسوس»، سعی دارد هرگونه مخالفت را غیرمشروع و مزدورانه معرفی کند. این در حالی میباشد که بسیاری از منابع و شواهد خارجی و داخلی، حاکی از آن است که قیام خوست، برخاسته از تنش میان سنت و تجدد، و تضاد اصلاحات مدرن با ساختارهای سنتی قبیلهای و مذهبی بودهاست.
بنابراین، روایت درباری از «ملای لنگ»را میتوان بخشی از گفتمان قدرت در دوره امانی دانست که بهمنظور سرکوب مخالفان و تبرئهی دولت مرکزی، صورتبندی شدهاست. شخصیتسازی «ملای لنگ»در این روایت، نه بر مبنای اسناد بیطرفانه، بلکه بر اساس اهداف سیاسی و امنیتی صورت گرفتهاست. این نوع روایتسازیها، همانگونه که در تحلیلهای انتقادی تاریخنگاری پسااستعماری نیز مطرح است، بخشی از استراتژی «شیطانیسازی دشمنان داخلی» برای تحکیم مشروعیت دولت مرکزی میباشد.
روایت غربی از قیام «ملای لنگ»: در برابر روایت درباری که «ملای لنگ»را بهعنوان جاسوس انگلیس و دشمن ترقی معرفی میکند، بخشی از پژوهشهای تاریخنگاران غربی و مدارک بریتانیایی، تصویری متفاوت از وی ارائه میدهند. این روایت، نهتنها اتهام جاسوسی را رد میکند، بلکه بر ریشههای فرهنگی، مذهبی و قبیلهای پشتونیزم در پیوند به قیام خوست تأکید میورزد و آن را واکنش طبیعی در برابر اصلاحات شتابزده و غیرمنطبق با بستر اجتماعی و فرهنگی میداند.
توماسجفرسون بارفیلد در اثر خود، اصلاحات اماناللهخان را از منظر جامعهشناسی سیاسی و مردمشناسی مورد توجه قرار داده و یادآور میشود که واکنشهای قبیلهای و مذهبی به این اصلاحات، صرفاً مخالفت با ترقی نبود، بلکه دفاع از ساختارهای موجود سنتی پشتونیزم در برابر دولتی بود که میخواست نظم جدید غربمحور را بر جامعه قبیلهای تحمیل نماید. به باور او، قیام خوست برخاسته از زمینههای محلی و فرهنگی ذهنیت قبیلهای بوده و نباید آن را پروژهای انگلیسی دانست (بارفیلد، همان، ص. ۲۹۳–۲۹۴).
همین دیدگاه را مارتین یوانز نیز مطرح میسازد. وی نقش علمای دینی در مخالفت با نوگرایی را در بستر وظیفهی شرعی و حراست از ارزشهای جامعهی پشتون تعبیر مینماید و خاطرنشان میسازد که چنین مخالفتهایی در مناطق قبیلهنشین، نشانهی نفوذ انگلیس نبود، بلکه بازتاب تعارض سنت با قانونگرایی مدرن غربی بوده است (یوانز، همان، ص. ۱۳۲–۱۳۳).
از میان تاریخنگاران غربی، جاناتان لی یکی از دقیقترین و عمیقترین تحلیلها را از قیام خوست و نقش «ملای لنگ»ارائه کردهاست. به باور لی، جرقهی قیام خوست زمانی زده شد که «ملای لنگ»فتوایی علیه قوانین جدید صادر کرد و شاه را کافر خواند. این فتوا، برخاسته از تعارض شدید میان مذهب و فرهنگ قبیلهای علیه اصلاحات حقوقی شمرده میشد که از سوی دولت اماناللهخان معرفی شده بود (Lee, ۲۰۱۸, s. ۴۷۶).
آقای لی در سراسر روایت خود، هیچ اشارهای به وابستهگی «ملای لنگ»به انگلیسها نمیکند. او از این ملای مذهبی بهعنوان نماد مقاومت فرهنگی و مذهبی در برابر دولتی یاد میکند که بدون توجه به ساختارهای اجتماعی، خواستار تحمیل نظم مدرن غربی بر جامعهای سنتمحور بود (Lee, ibid, s. ۴۷۹).
زمانیکه جنگ بین نیروهای حکومتی و قیامکنندهگان به شدت جریان داشت، بریتانیا دو فروند هواپیمای جنگی را برای اماناللهخان سپرد تا قیام «ملای لنگ»را خاموش کند (آدمک، ۱۳۷۷: ۱۲۹). دولت افغانستان نیز با طرحهای نظامی مشاوران روسی و آلمانی، خطوط مقدم نیروهای «ملای لنگ»را با حملات هوایی، مورد هدف قرار داد
(Lee, ibid, s. ۴۷۹). نیروهای زمینی ارتش افغانستان تحت قیادت جمال پاشاه، یکی از ژنرالان ترکی، مانع پیشرویی قیامکنندهگان به سمت کابل گردید (Lee, ibid, s. ۴۷۶). این کار دولت، آتش خشم بسیاری از ملاها و خوانین قبایل را برانگیخت. در نهایت، نهتنها قیام خونین خوست به تضعیف دولت انجامید، بلکه زمینه را برای قدرتگیری مجدد ملاهای مذهبی و بازنگری در قوانین کشور فراهم ساخت.
از اینکه دولت بریتانیا دو فروند هواپیمای جنگی را برای سرکوب مخالفان دولت برای افغانستان تحویل کرد، بینانگر حمایتش از اماناللهخان محسوب میگردد. همچنان در دفتر اوراق رسمي هند کدام شواهدی موجود نیست که كمك برتانیا را در تقویه عبدالکریم، حامی سرسخت «ملای لنگ» ارایه دهد (آدمک، ۱۳۷۷، ص. ۱۳۰). این نکته، ادعای وابستهگی «ملای لنگ»به انگلیس را بیش از پیش زیر سؤال میبرد و تأکید میکند که روایت جاسوسسازی، ابزار تبلیغاتی دولت برای سرکوب مخالفان داخلی بودهاست.
در مجموع، روایت غربی، چهرهای کاملاً متفاوتتری از «ملای لنگ» ارائه میدهد. از این منظر، او نه یک جاسوس، بلکه یک رهبر سنتگرا محسوب میشود که در بستر اجتماعی و مذهبی خوست میزیست و اصلاحات نوگرایانهی دولت را تهدیدی برای نظم دینی، حقوقی و قبیلهای میدانست. این روایت، با استناد به اسناد تاریخی و تحلیل ساختاری، روشن میسازد که اتهام جاسوسی نه حقیقت، بلکه ابزار سرکوب «ملای لنگ»و قیام خوست بودهاست.
روایت شفاهی ترکها از «ملای لنگ»: در میان برخی محافل سیاسی ترکیه، روایت شفاهی و افسانهگونه در مورد قیام خوست و نقش «ملای لنگ» شکل گرفته است که با دو روایت قبلی، بهویژه روایت تاریخی و غربی، تفاوتهای اساسی دارد. در این روایت، «ملای لنگ»نه یک عالم دینی سنتگرا و بومی، بلکه یک مأمور حرفهای استخبارات بریتانیا تصور میشود. این تصور، عمدتاً نه از دل اسناد تاریخی بلکه از تخیلات سیاسی و فرهنگی معاصر ترکیه برآمدهاست.
مطابق این روایت، «ملای لنگ»در دهه ۱۹۲۰، در افغانستان ظاهر میشود. او با جامهی دینی، ریش بلند، عمامه و تسبیح، خود را بهعنوان پیر و مرشد بزرگ معرفی میکند و با تبلیغات سازمانیافته، هزاران مرید گرد میآورد. بهگفتهی منابع شفاهی ترکی، تعداد پیروان وی تا سال ۱۹۲۵، به بیش از ۳۰۰ هزار تن میرسید. پس از کسب چنین نفوذی، او قیام خونینی را علیه شاه آغاز میکند که منجر به کشته شدن هزاران نفر و سقوط سلطنت اماناللهخان میگردد.
اما بخش اصلی این روایت در گفتوگوی نمادین و داستانی بین «ملای لنگ» و اماناللهخان بازتاب مییابد. بنابراین روایت، زمانی که اماناللهخان از کابل به قصد فرار در مرز افغانستان رفته حضور داشت، ناگهان مرد ناشناسی با لباس اروپایی، کلاه فِدورا، کراوات و بدون ریش به او نزدیک شد. این شخص همان «ملای لنگ»بود.
«ملای لنگ»خطاب به اماناللهخان گفت: «مرا شناختید؟ من همان «ملای لنگ» هستم. من مأمور سرویس مخفی بریتانیا بودم. مأموریتم ایجاد آشوب در افغانستان و سرنگونی سلطنت تو بود. اکنون که این مأموریت را با موفقیت به پایان رساندهام و دوباره به لندن بازمیگردم».
اماناللهخان پس از سکوت تلخ، چنین پاسخ میدهد: «من میدانستم که تو جاسوس انگلیس هستی، اما تو چنان در دل و دین مردم جا باز کرده بودی که نمیتوانستم این را برایشان ثابت بسازم».
در پایان، «ملای لنگ» با چهرهای تازه، بدون لباس دینی و با شمایل یک مأمور پیروز استخباراتی بریتانیایی، با غرور پیروزی، خاک افغانستان را ترک میکند (Çapanoğlu: ۱۲ Ocak ۲۰۱۸؛Gül: ۲۶ Nisan ۲۰۲۲, ).
این روایت، گرچه از نظر روایی پرکشش و از نظر سیاسی جذاب بهنظر میرسد، اما از منظر روششناسی تاریخی کاملاً فاقد اعتبار میباشد. در هیچیک از منابع اولیۀ افغانستان، اسناد آرشیوی بریتانیا، یا روایتهای بیطرفانه، کوچکترین نشانی از چنین دیداری وجود ندارد. «ملای لنگ»در سال ۱۹۲۵ همراه با پنجاه تن از نزدیکانش توسط حکومت افغانستان اعدام شدند (یوانز، همان، ص. ۱۳۳)، اما اماناللهخان در سال ۱۹۲۹، از کشور فرار نمود. این خود بیانگر نادرست بودن روایت شفاهی و بدون اسناد، بعضی از نویسندهگان ترک میباشد.
علاوه برآن، این روایت بهشدت شباهت به داستان لورانس عربستان و شگردهای استعمار در جهان اسلام دارد که در ادبیات سیاسی ترکیه و افغانستان بارها تکرار شده است. روایت شفاهی در افغانستان وجود دارد که توماس ادوارد لورنس بریتانیایی با نام مستعار حاجی سیدپیر کرمشاه در زمان حاکمیت اماناللهخان به مدت بیست سال، امام مسجد جامع پلخشتی کابل بودهاست. او پس از اینکه مأموریتش در کابل تمام میگردد، دوباره به لندن بازگشت مینماید. حاجی سیدپیر کرمشاه، یک نامهی را در مسجد از خود بهجا مانده که در آن چنین نوشته بود: «من یک بریتانیایی هستم که شما را به مدت بیست سال نماز دادم. شما نمازهای خویش را دوباره بخوانید که من مسلمان نسیتم، بلکه یک مسحی هستم» (آزادی، ۱۶ جون ۲۰۲۴؛ مرادی، ۲۳ جنوری ۲۰۲۳).
این روایت شفاهی نیز برساختهی سیاسی است. در حقیقت، توماس ادوارد لورنس، یک مأمور بریتانایی در خاورمیانه بهخصوص در مصر، عربستان و شام در سالهای قبل و جریان جنگ اول جهانی بوده است. هیچ سند رسمی و شواهد تاریخی از حضور او در افغانستان وجود ندارد (Murphy, ۲۰۱۱, s. ۱۰- ۲۰)
همینطور روایتی در میان ترکها وجود دارد که «جاسوس انگلیسی بهنام توماس ادوارد لورنس، زبان عربی و قرآن را به اندازه کافی خوب آموخت تا امام جماعت شود و در عربستان جاسوی میکرد. او حدود پنج هزار زندانی ترک را به بادیهنشینان عرب تحویل داد و قتل عام آنها را تضمین نمود» (Seyhan Çağla Emen: ۰۷ Kasım ۲۰۲۱).
بنابراین، بهنظر میرسد که روایت «ملای لنگ»، بیشتر از آنکه محصول پژوهشهای تاریخی باشد، ساخته و پرداختهی ذهنیت سیاسی ترکیه در عصر جمهوریت است. برخی از نویسندهگان ترکیه، مانند احمدکمال گل و احمدقادر چاپاناوغلو، چنین وانمود میکنند که چگونه کشورهای استعمارگر با استفادۀسو از دین و مذهب، یک رهبر سیاسی تجددگرای مسلمان را توسط مردم خودش شکست میدهند.
از سوی دیگر، چنین روایتهایی زمینهساز انتقال این باور به مخاطبان است که هر جنبش مذهبی، یا هر رهبری دینی که محبوبیت عمومی دارد، ممکن است مأمور بیگانه باشد. این خود میتواند بازتاب بیاعتمادی عمیق در گفتمانهای سیاسی متأخر باشد که دین را نه منبع هویت، بلکه ابزار نفوذ تلقی میکند.
در مدخل «افغانستان» دایرهالمعارف اسلام، که مدتها پیش توسط وزارت آموزش ملی منتشر شده است، متنی متفاوت از روایت رایجی که در سالهای اخیر در مورد این شورش مطرح شده است، برجسته است. طبق این روایت نوشته عبدالوهاب طرزی، در مارس ۱۹۲۴، قیامی مذهبی در خوست، استان جنوبی افغانستان، به رهبری یک عالم دینی معروف به «ملا لنگ»، علیه قوانین جدید وضع شده توسط امانالله خان، به ویژه ابتکارات او در مورد حقوق زنان و تأسیس مدارس دخترانه، آغاز شد. این جنبش که به تدریج به یک شورش گسترده تبدیل شد، با واکنش قاطع و خشن امانالله خان روبرو شد. جغرافیای منطقه و خط تأمین مهمات شورشیان که تا هند امتداد داشت، سرکوب شورش را دشوار میکرد. علاوه بر این، مشارکت عبدالکریم، یکی از پسران یعقوب خان که در هند زندگی میکرد، در این شورش با ادعای تاج و تخت، بُعد سیاسی به این موضوع بخشید. در واقع، ادعا میشود که عبدالکریم توسط بریتانیا هدایت و برای خلع امانالله خان فرستاده شده بود. در نتیجه، این شورش پس از حدود نه ماه پایان یافت، که با افزایش تظاهرات وفاداری به امانالله خان، تقویت حمایت مردمی و وعدههای تغییر در برنامه اصلاحات سراسری تشدید شد. امانالله خان پس از سرکوب این «اولین شورش ارتجاعی»، روند اصلاحات را از سر گرفت و به مبارزه خود علیه محافظهکاران مذهبی ادامه داد (طرزی، ۱۹۶۴، ص ۱۷۳).
در نتیجه روایت شفاهی ترکها، در اصل، تکرار روایت رسمی اماناللهخان با رنگ و لعاب داستانی و استعمارستیزانهی معاصر میباشد. این روایت، نه بر واقعیتهای اجتماعی خوست تمرکز دارد، نه ساختارهای قبیلهای و مذهبی افغانستان را تحلیل میکند و نه در پی بازسازی علمی یک رخداد تاریخی است. از این رو، این روایت را باید در چارچوب حافظهی سیاسی و افسانهپردازی ایدئولوژیک بررسی کرد، نه تاریخنگاری مستند.
تحلیل تطبیقی روایتها و بازخوانی چهرهی تاریخی «ملای لنگ»: قیام «ملای لنگ» در خوست، بازتاب روایتهایی متفاوت با زمینههای ایدئولوژیک و تاریخی خاص است. در چارچوب تحلیل گفتمانی، روایت درباری با گفتمان اقتدار و امنیت، روایت غربی با رویکرد جامعهشناختی تاریخی و روایت ترکی با گفتمان فرهنگی پسااستعماری در پی پاسخ به دغدغههای زمان خود هستند. تفاوت روششناسی این روایتها از منابع رسمی گرفته تا تخیل شفاهی، میزان اعتبار هر یک را روشن میسازد. در نهایت، روایت غربی با نگاهی ساختاری و بیطرفانه، به واقعیت تاریخی نزدیکتر است. در حالیکه روایتهای درباری و شفاهی در تلاش برای بدنامسازی شخصیت «ملای لنگ» اند.
بازسازی چهرهی واقعی او، مستلزم تحلیل عمیق فرهنگی، دینی و اجتماعی مردم خوست در زمان اصلاحات دولت امانی است. مخالفت «ملای لنگ» علیه اصلاحات، برخاسته از فتواهای دینی و ساختار سنتی جامعهی مذهبی و قبیلهای شرق افغانستان بوده، نه وابستهگی به قدرتهای خارجی.
به نظر نویسنده این مقاله، در نگاه کلانتر، جنگ، نزاع و بحرانهای سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان جدا از عوامل خارجی و مداخلات کشورهای ذینفع و ذیدخل در امور این کشور، بیشتر بهمنظور بهدستآوردن قدرت، زر، زمین و زن میان شاه، خوان و ملا میباشد. هریک از آنان برای غالب شدن بر دیگری، از دین، مذهب و قبیله بهعنوان ابزار سرکوب و قیام استفاده مینمایند. بنابراین، قوانین وضع شده توسط اماناللهخان، ملاها و خوانین را از منابع یادشده محروم ساخته بود. روی این دلیل، آنان دست به قیام علیه حکومت وی زدند.
نتیجهگیری
بازخوانی قیام «ملای لنگ» از منظر سه روایت عمدهی درباری، غربی و شفاهی ترکی، نشان میدهد که فهم چهرهی واقعی این شخصیت تاریخی، نیازمند عبور از گفتمانهای سیاسی و تبلیغاتی و ورود به بستر تحلیلهای جامعهشناختی و تاریخی است.
روایت درباری، برآمده از گفتمان امنیتی و اقتدارگرای دولت اماناللهخان میباشد که تلاش دارد با حذف زمینههای فرهنگی و اجتماعی، هرگونه مخالفت را به بیگانهگان نسبت دهد و بدینوسیله مشروعیت سرکوب قیام را تضمین کند. در سوی دیگر، روایت غربی، با رویکرد جامعهشناسی و بیطرفانه، “
«ملای لنگ»را نه یک جاسوس، بلکه نمایندهای از جامعهی سنتمحور مذهبی و قبیلهای شرق افغانستان میداند که در برابر اصلاحات تحمیلی و شتابزده دولت واکنش نشان دادهاست. همین طور، روایت شفاهی ترکها، بر مبنای حافظهی سیاسی و گفتمان استعمارستیز معاصر، «ملای لنگ» را بهصورت یک مأمور استخباراتی بریتانیا بازتاب میدهد. روایتی که فاقد هرگونه سند تاریخی معتبر بوده و بیشتر بیانگر نگرانیهای فرهنگی ترکیه نسبت به نفوذ دین در سیاست میباشد.
از منظر گفتمانشناسی، هر سه روایت بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشند، پاسخ به دغدغههای تاریخی، سیاسی یا فرهنگی دوران خود را دنبال میکنند. تفاوت در منابع، روششناسی و اهداف هر روایت، میزان اعتبار و قابلیت استناد آنها را مشخص میسازد. روایت درباری مبتنی بر اسناد دولتی، روایت غربی متکی بر تحلیل ساختارهای جامعهشناسیتاریخی و روایت شفاهی ترکها بر پایه تخیل سیاسی شکل گرفته است.
بر این اساس، نتیجهگیری مقاله تأکید میکند که بازسازی واقعگرایانه چهرهی «ملای لنگ»، تنها در پرتو تحلیل زمینههای دینی، قبیلهای و اجتماعی شرق افغانستان در دهه ۱۹۲۰ ممکن است. مخالفت وی با اصلاحات امانی نه برخاسته از وابستهگی خارجی، بلکه ریشه در سنتهای بومی، شریعت و نظم قبیلهای داشت که در برابر نوسازی دولت نوپای افغانستان مقاومت نشان میداد. در سطح کلانتر نیز، منازعات تاریخ معاصر افغانستان، از جمله این قیام، بیانگر رقابت قدرت میان شاه، ملا و خوان بوده که هریک از دین بهعنوان ابزار مشروعیتبخش بهره میگیرند.
منابع
اخوان، صفا، (۲۰۰۱)، تاریخ شفاهی افغانستان، انتشارات مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، تهران_ ایران.
استیوارت، ریهتالی، (۲۰۰۱)، جرقههای آتش در افغانستان، برگردان یارمحمد کوهسارکابلی، انشارات مرکز نشراتی میوند، پشاور_ پاکستان. ترجمه از انگلیسی به پارسی.
آدامک، لودیک، (۱۹۹۸)، روابط خارجی افغانستان در نیمه اول قرن بیستم، برگردان محمدفاضل صاحبزاده، چاپ دوم، انتشارات فضل، پشاور_ پاکستان. ترجمه از انگلیسی به پارسی.
آزادی، سالار، (۱۶ جون ۲۰۲۴)، طالبان در نقش حاجی سید پیرکرمشاه؛ جاسوس انگلیس که سالها پیش نماز مسجد پلخشتی بود، خبرگزاری پایگاه. paigah-news.com/?p=۱۲۷۹۱
بارفیلد، توماسجفرسون، (۲۰۱۹)، تاریخ فرهنگی_سیاسی افغانستان، برگردان عبدالله محمدی، انتشارات عرفان، تهران_ایران. ترجمه از انگلیسی به پارسی.
طنین، ظاهر، (۲۰۰۵)، افغانستان در قرن بیستم، انتشارات محمدابراهیم شریعتی افغانستانی، تهران_ ایران.
غبار، غلاممحمد، (۱۹۸۸)، افغانستان در مسیر تاریخ، انتشارات مرکز انقلاب، تهران- ایران.
فرهنگ، محمدصدیق، (۲۰۱۳)، افغانستان در پنج قرن اخیر، انتشارات میوند، کابل_ افغانستان.
مرادی، محمد، ۲۳ جنوری ۲۰۲۳، ماجـرای جاسـوس انگلیس که در قنـدهار پیشنمـاز شد، سامانه همایون. tinyurl.com/۲d۵۳۳kej
مصباحزاده، سیدمحمدباقر، (۲۰۰۸)، تاریخ سیاسی مختصر افغانستان، انتشارات مرکز پژوهشهای آفتاب، _____.
یوانز، مارتین، (۲۰۱۸)، افغانستان؛ مردم و سیاست، برگردان سیما مولایی، انتشارات ققنوس، تهران_ ایران. ترجمه از انگلیسی به پارسی.
Çapanoğlu, A.Kadir, (۱۲ Ocak ۲۰۱۸), Topal Molla, Yozgat Gazetsi. is.gd/Vp۷۷Ni
Erden, Ö. (۲۰۱۰). Afghanistan’da gerici bir hareket “BEÇÇE-İ SAKA” (A reactionary movment in Afghanistan), “BEÇÇE-İ SAKA”. Atatürk Dergisi, ۴ (۱). is.gd/CPfU۴n
Gül, A.Kemal, (۲۶ Nisan ۲۰۲۲), Topal Mollah olayi, Aydınlar Ocağı; Fikir, kültür ve düşünce kuruluşu. aydinlarocagi.org/topal-molla-olayi/
Jonathan L. Lee, (۲۰۱۸), Afghistan A history from ۱۲۶۰ to the presen, published by Rektion Books lTD. Printed and bound in Great Britian, Landan- England.
Murphy, D. (۲۰۱۱). Lawrence of Arabia (Vol. ۱۹). Bloomsbury Publishing. is.gd/y۵۵kY۱
Tarzî, Abdülvehhâb, “Efganistan”, (۱۹۶۴) İslâm Ansiklopedisi, C.۴, Milli Eğitim Basımevi, İstanbul- Türkeya.






