ز بس که عطر مویش را هوا صرف غزل کرده
مشامِ اهل دل را طعمهی خامِ اجل کرده
به روی صورتش آینهبندان است و میدانم
خدا در خلقتش تجدیدِ فکری در ازل کرده
شبیه سرخط اخبار میهن، جذبهای دارد
تنی که شهر را درگیر صدها راهحل کرده
من از جامی که روی کوزهی میبود، فهمیدم
لبی که با لبت جنگیده، کندوی عسل کرده
چه کیفی میکنم شالِ میان گردنت باشم
به رقصم آوری زیباتر از باد «حمل» کرده
به فنِ مهربانی، مافیا بود و نفهمیدم
مرا دزیده با خود برد و جایش را بدل کرده
ز بعد سالها زندانی و دور از وطن بودن
اسیری مادرش را دیده و محکم بغل کرده




