در دل خاک گرم و تشنهٔ نیمروز، در روستایی بهنام دلارام، دو کودک چشم به جهان گشودند که سرنوشتشان از همان آغاز با هم گره خورده بود: بیبو و شادی. آنها از همان خردسالی چون دو سایه در کنار هم میروییدند. هر روز با هم به صحرا میرفتند، برهها و بزغالهها را به چرا میبردند، از گندمزاران میگذشتند و هنگام غروب، غبارآلود و خسته اما خندان، به خانه بازمیگشتند. این همنشینی روزانه، نهتنها دلهای کودکانهشان را به هم نزدیک ساخت، بلکه آتشی نهان در سینههایشان افروخت که با رسیدن به جوانی، شعلهور شد و نام عشق گرفت.




