هیچ آگه نشدم از هنر تنهایی
با هم و، خون شده دل از اثر تنهایی
بختِ برگشته نمودهست ز تو محرومم
من و اشک و غم و این کنجِ ترِ تنهایی
نالهام گر چه رسا است به تو راه نبُرد
آه و فریاد ازین گوش کرِ تنهایی
ناخنِ سعی فر ریخت و اثر هیچ نکرد
من چهسان وارهم از دست شر تنهایی؟
آنهمه یار قدیمی گذری هیچ نکرد
حال ساکن شده ام در «گذر تنهایی»
جز غمآغوشی و افسردهدلی چیست دگر؟
من «ندا»، باز فتادم به برِ تنهایی





