بیزار از آب و دانه، از آب و دانه خوردن
پسخوردِ تازیان را با تازیانه خوردن
با شیخ چون چراغی در گردِ شهر گشتن
با شیخ گلهای را با این بهانه خوردن
از فرطِ سربلندی پا رویِ خویش ماندن
در کویِ پردهداری یک عمر، فانه خوردن
هم زیرِ پایِ ایمان، تخمِ دو زرده دادن
هم مردباره بودن، سیبِ زنانه خوردن
جز شوقِ خالهبازی اندر هنر ندیدن
جز لقمهیِ سلامت از این بلا نخوردن
با چشمِ بسته رنجِ علامگی کشیدن
از رویِ فهم، نان با نرخِ زمانه خوردن
این است اگر تعهد، بیداری، هنر را…
آن به که خویشتن را در کنجِ خانه خوردن




