میگویند روزی مرد مسلمانی در راه با مردی زرتشتی روبهرو شد. پس از سلام و احوالپرسی، رو به او کرد و گفت: «برادر! چرا راه ایمان را نمیگیری؟ بیا و در جمع مؤمنان داخل شو تا هم در دنیا آسوده باشی و هم در آخرت رستگار.»
مرد زرتشتی لبخندی زد و گفت: «اگر خدا بخواهد، روزی ایمان میآورم. اگر لطف و مهربانی او بیشتر شامل حالم شود، شاید به مرتبۀ یقین هم برسم.»


