میگویند روزی یکی از جاسوسان به خلیفۀ مصر خبر آورد که در شهر موصل، نزد پادشاه آن دیار، کنیزکی زندگی میکند که در زیبایی و دلربایی مانند ندارد. خلیفه که وصف جمال او را شنید، آرام و قرار از دست داد. فوراً پهلوان نامدار خود را با لشکری بزرگ به سوی موصل فرستاد و گفت: «آن کنیزک را برای من بیاور.»


