چه سود از این همه دیوار، گر راهی نمیماند
از این نسل ستمدیده بهجز آهی نمیماند
میانِ این همه دیوار و این بنبستِ بیپایان
یقین دارم در این دنیا پناهگاهی نمیماند
مکن باور که خاموشی نصیبِ باغ میگردد
که در تقویمِ گلها فصل کوتاهی نمیماند
من از اشک زلیخا و غمِ یعقوب دانستم
که در تقدیرِ یوسف تا ابد چاهی نمیماند
مکن انکارِ این دریا، اگر روزی به پا خیزد
میان موج سرکش سّدِ دلخواهی نمیماند
خروش و خشم آتش از میان خلق برخیزد
به دیوارِ ستمکیشان پرِ کاهی نمیماند




