مقدمه
عبدالسمیع رفیع از نویسندگان و پژوهشگران حوزهٔ عرفان، ادبیات و روانشناسی است که بیش از پنج دهه از زندگی خود را به مطالعه و تفسیر آثار مولانا، بیدل و دیگر بزرگان ادب و عرفان فارسی اختصاص داده است. او با تحصیلات دانشگاهی در حوزههای ادبیات فارسی، تعلیم و تربیه و روانشناسی و سالها پژوهش و فعالیت، کوشیده است میان عرفان، فلسفه، ادبیات و روانشناسی پلی برقرار کند. حاصل این رویکرد، تألیف دهها عنوان کتاب و شکلگیری نگاه میانرشتهای به میراث عرفانی است؛ نگاهی که میکوشد متون کلاسیک را با پرسشها و نیازهای انسان معاصر پیوند دهد. آقای رفیع در این گفتوگو با خانهٔ مولانا، از جایگاه عرفان در جهان امروز، نسبت آن با روانشناسی، چالشهای عرفانپژوهی و راههای نزدیکتر کردن نسل جوان به آثار مولانا و بیدل سخن میگوید. در ادامه، شرح این گفتوگو خدمت شما پیشکش میگردد.
خانهٔ مولانا:
آقای رفیع گرامی!
با سپاس از فرصتی که برای این گفتوگو با خانهٔ مولانا فراهم کردید. اجازه بدهید از نقطهای آغاز کنیم که مخاطب بتواند هم با شخصیت شما و هم با مسیر فکریتان و آثار شما آشنا شود.
خانهٔ مولانا:
اگر قرار باشد مخاطبان برای نخستینبار با سمیع رفیع آشنا شوند، شما خود را چگونه روایت میکنید؟
سمیع رفیع:
بنام دادگر عمیم
برای نخستین آشنایی، من خود را نه با شمار کتابهایی که نوشتهام و نه با عنوانهایی که داشتهام معرفی میکنم؛ زیرا باور دارم که انسان را بیش از آنکه آثارش تعریف کنند، پرسشهایش تعریف میکنند.
من عبدالسمیع رفیع هستم؛ دانشآموخته و مدرس زبان و ادبیات فارسی، پژوهشگر روانشناسی، و سالها جوینده در قلمرو فلسفه، عرفان و اندیشهٔ انسانی. زندگی علمی من در میان سه جهان سپری شده است: جهان ادبیات، جهان روان انسان، و جهان معنا. ادبیات به من زبان آموخت، روانشناسی مرا با پیچیدگیهای انسان آشنا ساخت، و عرفان افقهای ژرفتری از آگاهی را پیش چشمم گشود.
بیش از چهار دهه از عمر خویش را در مطالعه، تدریس، پژوهش و تأمل در آثار بزرگان ادب و عرفان گذراندهام. در این سالها کوشیدهام متون کلاسیک را نه تنها از منظر ادبی، بلکه از زاویهٔ فلسفی، عرفانی، روانشناختی و انسانگرایانه بخوانم. به همین دلیل، آثار مولانا جلالالدین محمد بلخی و میرزا عبدالقادر بیدل برای من صرفاً میراث ادبی نبودهاند؛ بلکه هر یک جهانی از آگاهی و تجربهٔ انسانی بودهاند که باید دوباره کشف و بازخوانی شوند.
اگر بخواهم حاصل این سالها را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت: همواره کوشیدهام میان «متن» و «زندگی» پلی برقرار کنم. زیرا باور دارم که اندیشه، زمانی زنده است که بتواند در جان انسان امروز نیز معنا بیافریند. از همین رو، آثار و پژوهشهای من بیشتر تلاشی بودهاند برای نزدیککردن انسان معاصر به سرچشمههای حکمت، عشق، خودشناسی و آگاهی.
من خود را بیش از آنکه نویسنده بدانم، خوانندهای مشتاق میدانم؛ خوانندهای که سالیان دراز در محضر کتابها، اندیشهها و تجربههای انسانی نشسته است. هر کتابی که نوشتهام، در حقیقت ادامهٔ پرسشی بوده است که در درونم زاده شده و هر پژوهشی که انجام دادهام، تلاشی بوده برای نزدیکتر شدن به فهم انسان و رازهای وجود او.
اگر مخاطب برای نخستینبار با من روبهرو شود، دوست دارم مرا نه بهعنوان مؤلف چندین کتاب، بلکه بهعنوان انسانی بشناسد که هنوز در مسیر آموختن گام برمیدارد؛ سالکی که در میان ادبیات، روانشناسی، فلسفه و عرفان، همواره در جستوجوی یک حقیقت بوده است: فهم عمیقتر انسان و کیفیت آگاهانهتر زیستن.
شاید در نهایت، بهترین معرفی من همین باشد که بگویم: من عمری را صرف خواندنِ انسان در آیینهٔ ادب، عرفان و روان کردهام و آنچه نوشتهام، چیزی جز روایت این جستوجوی طولانی نبوده است.
خانهٔ مولانا:
نقطهی آغاز علاقهی شما به بیدل، مولانا و عرفان چه بود؟ آیا یک تجربه شخصی، مواجهه با یک متن، یا حضور یک استاد ویژه در شکلگیری این گرایش نقش تعیینکننده داشت؟
سمیع رفیع:
پاسخ این پرسش برای من، در حقیقت بازگشت به نخستین سالهای زندگی است؛ به روزگاری که هنوز بسیاری از مفاهیم را نمیدانستم، اما با عطر و آهنگ آنها زندگی میکردم.
اگر بخواهم صادقانه سخن بگویم، نقطهٔ آغاز آشنایی من با مولانا، بیدل و جهان عرفان، نه یک کتاب بود و نه یک استاد در معنای رسمی آن؛ بلکه پدرم بود. پدرم، که خود اهل معرفت و صاحب سلوک بود، نخستین معلم عرفان در زندگی من به شمار میآید. پیش از آنکه من با اصطلاحات تصوف، فلسفه یا عرفان آشنا شوم، او مرا با روح این جهان آشنا ساخت.
از روزگار صباوت، در خانهٔ ما نام مولانا و بیدل تنها نام دو شاعر نبود؛ حضور زندهای بود که در سخن و اندیشهٔ پدر جریان داشت. هنوز کودک بودم که او ابیاتی از مثنوی معنوی و غزلیات بیدل را برایم میخواند و با زبان ساده و پدرانه، رازهای نهفته در آنها را شرح میداد. آن روزها شاید همهٔ سخنان او را درنمییافتم، اما بذرِ شوق و پرسش در جانم کاشته میشد.
به یاد دارم که در بسیاری از شبها، پیش از آنکه با مفاهیم دانشگاهیِ ادبیات یا فلسفه آشنا شوم، با حکایتهای مولانا و اشارات بیدل زندگی میکردم. پدرم تنها شرح الفاظ نمیداد؛ میکوشید نشان دهد که این سخنان چگونه میتوانند در زندگی انسان حضور داشته باشند. او عرفان را بهعنوان مجموعهای از اصطلاحات عرضه نمیکرد، بلکه آن را شیوهای از دیدن و زیستن میدانست.
از اینرو، علاقهٔ من به عرفان، بیش از آنکه از مطالعه آغاز شده باشد، از یک تجربهٔ زیسته آغاز شد؛ تجربهٔ رشد در فضایی که در آن، معنویت و تفکر بخشی طبیعی از زندگی روزمره بود. بعدها که به مطالعهٔ جدی ادبیات، فلسفه، روانشناسی و عرفان روی آوردم، دریافتم که آنچه سالها در پی آن میگردم، در حقیقت ادامهٔ همان پرسشهایی است که پدرم در جان من بیدار کرده بود.
مولانا برای من نخستین بار از دریچهٔ صدای پدر وارد زندگی شد؛ صدایی که از عشق، انسان و تحول درونی سخن میگفت. بیدل نیز از همان روزها در ذهنم جای گرفت؛ هرچند فهم او سالها بعد و با مطالعه و تأمل بسیار برایم گشوده شد. شاید بتوانم بگویم که مولانا در آغاز، قلب مرا تسخیر کرد و بیدل بعدها ذهن مرا به چالش کشید. یکی مرا به جهان عشق برد و دیگری به جهان تأمل و پیچیدگی آگاهی.
البته در ادامهٔ زندگی، استادان بسیاری، کتابهای فراوانی و تجربههای گوناگونی در شکلگیری مسیر فکری من نقش داشتند؛ اما اگر بخواهم از یک عامل تعیینکننده نام ببرم، بیتردید آن عامل، تربیت معنوی و فکری پدرم است. او نخستین کسی بود که به من آموخت متون عرفانی را تنها نخوانم، بلکه با آنها زندگی کنم.
امروز که به گذشته مینگرم، احساس میکنم علاقهٔ من به مولانا، بیدل و عرفان، نه یک انتخاب ناگهانی، بلکه ادامهٔ جریانی بوده است که از کودکی در جانم آغاز شد. هر کتابی که بعداً نوشتم، هر پژوهشی که انجام دادم، و هر تفسیری که بر آثار عرفا نگاشتم، در حقیقت شاخهای از همان درختی است که پدرم سالها پیش در دل من کاشت.
اگر بخواهم این ماجرا را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت: نخستین استاد عرفان من، پدرم بود؛ مردی که پیش از آنکه خواندنِ متون عرفانی را به من بیاموزد، شیوهٔ نگریستن به جهان را آموخت. و شاید تمام پژوهشهای بعدی من، تلاشی بوده است برای فهم عمیقتر همان نگاهی که او در سالهای کودکی در جانم بیدار کرد.
خانهٔ مولانا:
در این سیر پژوهشی، کدام اثر یا مرحله را میتوان «نقطه عطف فکری» شما دانست؛ نقطهای که نگاهتان را نسبت به عرفان و ادبیات کلاسیک بهطور جدی دگرگون کرد؟
سمیع رفیع:
پاسخ به این پرسش، در واقع پاسخ به بخشی از سرگذشت فکری من است. هر پژوهشگری در مسیر زندگی علمی خود لحظههایی را تجربه میکند که پس از آن، دیگر جهان را همانگونه که پیشتر میدید، نمیبیند. برای من نیز چنین نقطهٔ عطفی وجود داشته است.
اگر بخواهم با صداقت سخن بگویم، مهمترین تحول فکری من در جریان مطالعهٔ عمیق آثار مولانا جلالالدین محمد بلخی و بهویژه در هنگام نگارش کتاب مفصلی که در حدود هزار صفحه دربارهٔ زندگی، اندیشه و آثار او نوشتم، رخ داد. پیش از آن نیز سالها با متون عرفانی مأنوس بودم و از کودکی در فضای عرفان پرورش یافته بودم؛ اما آشنایی با عرفان با «فهم ژرف عرفان» یکسان نیست. میان این دو، فاصلهای به وسعت یک عمر تأمل وجود دارد.
در آغازِ راه، من نیز مانند بسیاری از پژوهشگران، به عرفان بیشتر از منظر ادبی، تاریخی و گاه فلسفی مینگریستم. زیبایی زبان مولانا، شگفتی تصویرهای بیدل، و عمق اندیشهٔ عارفان مرا مجذوب میکرد؛ اما هرچه بیشتر در مثنوی فرو رفتم، بهتدریج دریافتم که با یک اثر ادبی معمولی روبهرو نیستم. مثنوی برای من از یک متن به یک «جهان» تبدیل شد.
در جریان سالهای طولانیِ مطالعه و نگارش آن کتاب، نخستین بار بهگونهای عمیق احساس کردم که بسیاری از آثار عرفانی کلاسیک را نمیتوان صرفاً با ابزارهای رایج نقد ادبی یا تحلیل فلسفی فهمید. آن متون، پیش از آنکه دربارهٔ جهان سخن بگویند، دربارهٔ «کیفیت دیدن جهان» سخن میگویند. این کشف، آرامآرام نگاه مرا دگرگون کرد.
پیش از آن، بیشتر میکوشیدم بفهمم که عارفان چه گفتهاند؛ اما پس از آن، برایم مهمتر شد که بفهمم آنان چگونه میدیدند. این تفاوت ظاهراً کوچک، مسیر فکری مرا تغییر داد. من از مطالعهٔ «محتوای عرفان» به مطالعهٔ «ساختار آگاهی عارفان» رسیدم.
مثنوی مولانا در این تحول نقش تعیینکننده داشت. هرچه بیشتر در حکایتها، تمثیلها و بسترهای معنایی آن تأمل میکردم، بیشتر درمییافتم که مولانا در پی انتقال معلومات نیست؛ او میخواهد نوعی دگرگونی در آگاهی مخاطب ایجاد کند. او نمیخواهد فقط چیزی را به انسان بیاموزد؛ میخواهد کیفیتِ دیدنِ او را تغییر دهد.
همین تجربه بود که بعدها مرا به سوی بازخوانی تازهٔ بیدل نیز سوق داد. در پرتو این نگاه، دیگر بیدل را صرفاً شاعری دشوارگو نمیدیدم؛ بلکه او را کاوشگری در قلمرو آگاهی مییافتم. آنچه پیشتر پیچیدگی زبانی به نظر میرسید، بهتدریج برایم به پیچیدگیِ تجربه و ادراک تبدیل شد.
از آن زمان به بعد، نگاه من به عرفان کلاسیک نیز دگرگون شد. دریافتم که عرفان را نباید تنها مجموعهای از اصطلاحات، مکاشفات یا آموزههای تاریخی دانست. عرفان در بنیاد خود، تلاشی برای پاسخگویی به یک پرسش بزرگ انسانی است: «انسان چگونه میتواند جهان، خود و حقیقت را عمیقتر ببیند؟»
شاید بتوانم بگویم که مهمترین نتیجهٔ آن دوره این بود که از «مطالعهٔ عرفان» به «فهم سلوک معرفت» رسیدم. به همین دلیل است که در سالهای بعد، بیش از آنکه به اختلاف طریقتها یا مکاتب بیندیشم، به کیفیت آگاهی و نحوهٔ دیدنِ عارفان توجه کردم. زیرا احساس کردم آنچه مولانا، بیدل، ابن عربی، شمس، ابوسعید و دیگر بزرگان را در ژرفترین سطح به هم پیوند میدهد، نه اصطلاحات مشترک، بلکه نوعی تحول در آگاهی است.
اگر بخواهم آن نقطهٔ عطف را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
نگارش کتاب مفصل دربارهٔ مولانا و سالها همنشینی با مثنوی، به من آموخت که عرفان بیش از آنکه راهِ اندیشیدن باشد، راهِ دیدن است؛ و از همانجا بود که مسیر پژوهشهای بعدی من، از بررسی متون عرفانی به کاوش در «کیفیت آگاهی و سلوک معرفت» تغییر یافت.
خانهٔ مولانا:
از نگاه شما، بیدلپژوهی و مولانا شناسی امروز چه ضرورت علمی، فکری یا فرهنگی دارد؟ اساساً چرا پرداختن به مولانا و بیدل هنوز در جهان معاصر اهمیت دارد و این حوزه چه خلأیی را پر میکند؟
سمیع رفیع:
پرسش بسیار مهمی است؛ زیرا امروز دیگر نمیتوان از مولانا و بیدل صرفاً بهعنوان دو شاعر بزرگ کلاسیک یاد کرد. اگر چنین کنیم، در حقیقت آنان را در گذشته زندانی کردهایم. به باور من، مولانا و بیدل بیش از آنکه متعلق به گذشته باشند، متعلق به آیندهاند؛ زیرا پرسشهایی که آنان مطرح کردهاند، همچنان از بنیادیترین پرسشهای انسان معاصر است.
از نگاه من، ضرورت مولاناشناسی و بیدلپژوهی در روزگار ما، پیش از آنکه ادبی یا تاریخی باشد، یک ضرورت انسانی و معرفتی است. ما در عصری زندگی میکنیم که انسان از نظر دانایی، بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات دسترسی دارد؛ اما در عین حال، از نظر معنا، آرامش درونی و فهم خویشتن، با بحرانهای عمیقی روبهروست. جهان امروز به ما آموخته است که چگونه جهان را تسخیر کنیم، اما کمتر به ما آموخته است که چگونه خود را بفهمیم. درست در همین نقطه است که مولانا و بیدل دوباره اهمیت پیدا میکنند.
مولانا برای من نمایندهٔ یکی از بزرگترین تلاشهای تاریخ بشر برای آشتیدادن انسان با خویشتن است. او در سراسر مثنوی و دیوان شمس، در پی پاسخ به این پرسش است که انسان چگونه میتواند از پراکندگی به وحدت برسد، از غفلت به آگاهی، و از خودِ محدود به خودِ گستردهتر. این مسئله، نه فقط مسئلهٔ قرن هفتم هجری، بلکه مسئلهٔ انسان قرن بیستویکم نیز هست.
از سوی دیگر، بیدل برای جهان معاصر اهمیتی شاید حتی ویژهتر دارد. اگر مولانا بیشتر به درمان گسستهای وجودی انسان میاندیشد، بیدل به پیچیدگیهای آگاهی میپردازد. انسان امروز در جهانی زندگی میکند که با تکثر اندیشهها، بحران هویت، نسبیتهای فرهنگی و پرسشهای پیچیدهٔ وجودی روبهروست. در چنین فضایی، ذهن بیدل برای ما آشناست؛ زیرا او نیز در جهانی پیچیده میاندیشد. بیدل شاعرِ آگاهیِ چندوجه، تردیدهای خلاق، و تأمل در ساختار ادراک است. به همین دلیل، هرچه جهان پیچیدهتر میشود، فهم بیدل نیز ضروریتر میگردد.
اما متأسفانه بخش مهمی از مولاناشناسی و بیدلپژوهی معاصر هنوز در سطح شرح لغات، تاریخ زندگی یا تحلیلهای صرفاً ادبی باقی مانده است. اینها البته ضروریاند، اما کافی نیستند. آنچه امروز بیش از هر چیز نیاز داریم، بازخوانی وجودی و انسانشناسانهٔ این بزرگان است. باید از خود بپرسیم: مولانا دربارهٔ آگاهی چه میگوید؟ بیدل دربارهٔ ذهن و ادراک چه میآموزد؟ چگونه میتوان از این میراث برای فهم انسان امروز بهره گرفت؟
به باور من، یکی از خلأهای بزرگ عصر ما، گسست میان دانش و حکمت است. دانشگاهها دانش تولید میکنند، اما همیشه معنا تولید نمیکنند. در حالی که مولانا و بیدل، هر دو در نقطهٔ تلاقی دانش، حکمت و تجربهٔ زیسته قرار دارند. مطالعهٔ آنان میتواند به پر کردن این شکاف کمک کند.
همچنین، مولانا و بیدل هر دو ظرفیت آن را دارند که پلی میان سنت و مدرنیته باشند. آنان ما را مجبور نمیکنند که به گذشته بازگردیم؛ بلکه به ما میآموزند چگونه گذشته را به زبان امروز بفهمیم. در آثار آنان، انسان نه بهعنوان موجودی تاریخی، بلکه بهعنوان موجودی در حال شدن و جستوجوگر معنا مطرح است. همین امر است که آثارشان را از محدودیت زمان آزاد میکند.
اگر بخواهم از منظر پژوهشی نیز سخن بگویم، معتقدم که بیدلپژوهی و مولاناشناسی هنوز در آغاز راهاند. هر نسل، مولانا و بیدلِ خود را کشف میکند. همانگونه که روانشناسان، فیلسوفان، زبانشناسان و متفکران معاصر توانستهاند خوانشهای تازهای از متون کلاسیک ارائه کنند، ما نیز باید این میراث را در پرتو پرسشهای زمانهٔ خود بازخوانی کنیم.
شخصاً هرچه بیشتر در آثار مولانا، بهویژه مثنوی، تأمل کردم و در جریان نگارش آن کتاب مفصل دربارهٔ او پیش رفتم، بیشتر دریافتم که عرفان کلاسیک صرفاً مجموعهای از تجربههای معنوی نیست؛ بلکه دانشی عمیق دربارهٔ انسان است. و هرچه بیشتر در جهان بیدل وارد شدم، بیشتر فهمیدم که او از پیچیدگیهای آگاهی سخن میگوید؛ موضوعی که امروز در روانشناسی، فلسفهٔ ذهن و علوم شناختی نیز از مهمترین مباحث است.
از اینرو، من مولاناشناسی و بیدلپژوهی را نه صرفاً یک فعالیت ادبی، بلکه نوعی انسانشناسی عمیق میدانم. این حوزه میتواند خلأیی را پر کند که بسیاری از دانشهای معاصر، با وجود همهٔ دستاوردهایشان، هنوز در پاسخگویی به آن ناتواناند: خلأِ معنا، خودفهمی، و کیفیتِ آگاهانهٔ زیستن.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
مولانا و بیدل برای ما تنها دو شاعر بزرگ نیستند؛ آنان دو آموزگار بزرگِ آگاهیاند. و تا زمانی که انسان در جستوجوی فهم خویشتن، معنا، عشق و حقیقت باشد، بازخوانی آثار آنان نه یک علاقهٔ ادبی، بلکه یک ضرورت فرهنگی، فکری و انسانی خواهد بود.
خانهٔ مولانا:
چرا به نظر شما بیدلپژوهی در افغانستان نسبت به دیگر حوزههای فارسیزبان بیشتر و جدیتر دنبال شده است؟ چه عوامل تاریخی، فرهنگی یا آموزشی در این تمرکز نقش داشتهاند؟
سمیع رفیع:
برای پاسخ به این پرسش، باید نخست یک سوءتفاهم رایج را برطرف کنیم. گاهی چنین تصور میشود که توجه گسترده به بیدل در افغانستان صرفاً ناشی از علاقهٔ ادبی است؛ در حالی که واقعیت بسیار عمیقتر از این است. بیدل در افغانستان تنها یک شاعر بزرگ نیست؛ او بخشی از حافظهٔ فرهنگی، زبانی و معنوی جامعه است. به همین دلیل، بیدلپژوهی در افغانستان نه یک جریان صرفاً دانشگاهی، بلکه پدیدهای فرهنگی و تاریخی بوده است.
به باور من، چند عامل اساسی در این مسئله نقش داشتهاند.
نخست، پیوند زبانی و ذهنی مردم افغانستان با زبان بیدل است. هرچند بیدل در هند زیسته است، اما زبان او برای بخش بزرگی از جامعهٔ فارسیزبان افغانستان، بهویژه در بدخشان، کابل، تخار، پروان، پنجشیر، بلخ و دیگر مناطق شمالی و شمالشرقی، زبانی بیگانه نبوده است. بسیاری از ساختارهای بیانی، تعبیرها، ظرافتهای ذهنی و حتی شیوهٔ تصویرسازی بیدل، با روح زبان گفتاری و ذهنیت فرهنگی این مناطق همخوانی داشته است.
من همواره گفتهام که برای فهم کامل بیدل، تنها دانستن لغت کافی نیست؛ باید با نوعی جهانبینی و ساختار ذهنی آشنا بود. این ساختار ذهنی در بخشهایی از فرهنگ افغانستان، بهصورت طبیعی حضور داشته است. به همین دلیل، بسیاری از ابیات بیدل برای خوانندهٔ اهل افغانستان، برخلاف آنچه در برخی مناطق دیگر دیده میشود، چندان بیگانه و دور از ذهن احساس نمیشود.
عامل دوم، حضور تاریخی بیدل در نظام آموزشی سنتی افغانستان است. در بسیاری از مدرسهها، مکتبخانهها و محافل علمی قدیم، دیوان بیدل در کنار گلستان، بوستان، مثنوی و دیوان حافظ تدریس و خوانده میشد. نسلهای متعددی از اهل علم و ادب، از نوجوانی با شعر بیدل انس پیدا میکردند. در نتیجه، بیدل از محیط دانشگاه آغاز نشد؛ بلکه پیش از آن، در متن فرهنگ آموزشی حضور داشت.
عامل سوم، جایگاه بیدل در خانوادهها و محافل مردمی است. در افغانستان، بهویژه در میان اهل فرهنگ و تصوف، بیدل تنها متعلق به خواص نبود. در بسیاری از خانهها، اشعار او خوانده میشد؛ در محافل ادبی و عرفانی از او یاد میشد؛ و در نشستهای شبانه، ابیات او موضوع بحث و تأمل قرار میگرفت. این حضور مردمی، یکی از مهمترین دلایل ماندگاری بیدل است.
در واقع، در افغانستان سنتی پدید آمد که میتوان آن را «بیدلخوانی» نامید؛ سنتی که صرفاً مطالعهٔ شعر نبود، بلکه نوعی مشارکت در جهان فکری بیدل به شمار میرفت. کمتر شاعری در زبان فارسی چنین جایگاهی در میان مردم عادی پیدا کرده است.
عامل چهارم، نزدیکی اندیشهٔ بیدل با روحیهٔ عرفانی جامعهٔ افغانستان است. فرهنگ افغانستان، بهویژه در حوزههای شمالی و شرقی، قرنها با تصوف، خانقاه، حلقههای ذکر و محافل عرفانی پیوند داشته است. بیدل نیز شاعری است که عرفان، تأمل فلسفی و تجربهٔ درونی را در هم آمیخته است. از این رو، خوانندهٔ افغان در شعر او تنها زیبایی ادبی نمیبیند؛ بلکه نوعی همسخنی معنوی احساس میکند.
عامل پنجم، نقش پژوهشگران و استادان افغانستان در زنده نگهداشتن این میراث است. در یک قرن اخیر، بسیاری از ادیبان، استادان دانشگاه و پژوهشگران افغانستان بخش مهمی از زندگی علمی خود را صرف شرح، تفسیر و معرفی بیدل کردهاند. این تلاشها سبب شده است که بیدلپژوهی در افغانستان از سطح علاقهٔ عمومی فراتر رود و به یک حوزهٔ جدی مطالعاتی تبدیل شود.
اما در کنار همهٔ این عوامل، من عامل دیگری را نیز مهم میدانم و آن «احساس خویشاوندی فرهنگی» است. هرچند بیدل از نظر تاریخی در دهلی میزیست، اما در ذهن و احساس بسیاری از فارسیزبانان افغانستان، او همواره یکی از نزدیکترین چهرههای فرهنگی به هویت فکری و ادبی آنان بوده است. به همین دلیل، بسیاری از مردم افغانستان بیدل را نه شاعری دوردست، بلکه عضوی از خانوادهٔ فرهنگی خود احساس کردهاند.
از اینرو، اگر بخواهم پاسخ این پرسش را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
بیدلپژوهی در افغانستان بیش از آنکه یک انتخاب علمی باشد، نتیجهٔ یک پیوند عمیق تاریخی، زبانی، فرهنگی و عرفانی است؛ پیوندی که بیدل را از سطح یک شاعر بزرگ فراتر برده و او را به بخشی از حافظهٔ زندهٔ مردم افغانستان تبدیل کرده است.
خانهٔ مولانا:
چرا بیدل در فضای ادبی ایران و تاجیکستان، با وجود اشتراک زبانی، تا حدی به حاشیه رفته یا کمتر مورد توجه نظاممند قرار گرفته است؟
سمیع رفیع:
پاسخ به این پرسش، نیازمند نگاهی منصفانه و تاریخی است. من معتقدم که مسئله، بیاعتنایی به میرزا عبدالقادر بیدل در ایران و تاجیکستان نیست؛ بلکه نوعی فاصلهٔ تاریخی، زبانی و روششناختی با جهان فکری اوست. به همین دلیل، بیدل هرگز به اندازهٔ حافظ، سعدی، فردوسی یا حتی مولانا، وارد جریان اصلی مطالعات ادبی این دو حوزه نشده است.
به باور من، نخستین علت، خودِ شخصیت فکری و عرفانی بیدل است. بیدل از آن دسته شاعرانی نیست که بتوان تنها با دانستن زبان فارسی به جهان او وارد شد. همانگونه که زبان او پیچیده است، سلوک عرفانی و ساختار آگاهی او نیز پیچیده است. دشواری بیدل تنها در واژگان یا ترکیبات نیست؛ دشواری اصلی در نوع دیدن اوست.
بسیاری از شاعران بزرگ فارسی را میتوان در سطحهای مختلف خواند؛ اما بیدل از همان آغاز، خواننده را به گوشههای عمیقتر ادراک فرامیخواند. او شاعری نیست که صرفاً احساس را بیان کند؛ او ساختار آگاهی را به تصویر میکشد. به همین دلیل، خواندن بیدل مستلزم نوعی مشارکت ذهنی و عرفانی است.
زبان بیدل، زبانی فشرده، چندوجهی و سرشار از تراکم معنایی است. ترکیبسازیهای او، تصویرآفرینیهای او، استعارهها و تشبیهات او غالباً بر پایهٔ تجربههای پیچیدهٔ ذهنی و عرفانی شکل گرفتهاند. در بسیاری موارد، خواننده پیش از آنکه با مشکل لغت روبهرو باشد، با مشکلِ نوع نگاه روبهروست. بیدل جهان را به گونهای میبیند که هر ذهنی بهآسانی به آن دسترسی پیدا نمیکند.
از همینرو، من همواره گفتهام که فهم بیدل تنها یک مسئلهٔ ادبی نیست؛ یک مسئلهٔ معرفتی است. زبان بیدل را نمیتوان جدا از سیر و سلوک عرفانی او فهمید. بسیاری از تصاویر و مفاهیم او بازتاب مستقیم تجربههای درونی و تأملات عرفانی او هستند. اگر آن زمینهٔ معرفتی شناخته نشود، شعر او به مجموعهای از ترکیبات دشوار و دور از ذهن تبدیل میشود.
به نظر من، در ایران و تاجیکستان، هرچند پژوهشهای ارزشمندی دربارهٔ بیدل انجام شده است، اما هنوز مطالعهٔ نظاممندِ رابطهٔ میان زبان، آگاهی، عرفان و جهانبینی بیدل به اندازهٔ کافی گسترش نیافته است. در بسیاری موارد، بیدل یا صرفاً از منظر سبک هندی بررسی شده، یا از منظر تاریخ ادبیات. در حالی که بیدل نیازمند نوعی خوانش میانرشتهای است؛ خوانشی که ادبیات، عرفان، فلسفه، روانشناسی و حتی مطالعات آگاهی را به هم پیوند دهد.
به همین دلیل است که من در بیش از بیست سال گذشته، بخش بزرگی از زندگی علمی خود را به مطالعهٔ بیدل اختصاص دادهام و بیش از بیستوپنج اثر مستقل دربارهٔ اندیشه، عرفان، جهانبینی، انسانشناسی و ساختار فکری او نوشتهام. انگیزهٔ من از این تلاشها صرفاً شرح اشعار بیدل نبوده است؛ بلکه کوشیدهام راهی برای ورود به جهان ذهنی و عرفانی او بگشایم.
من معتقدم که بیدل هنوز بهدرستی کشف نشده است. بسیاری از ظرفیتهای فکری او، بهویژه در حوزهٔ شناخت انسان، آگاهی، خودشناسی و پیچیدگی ادراک، همچنان نیازمند پژوهشهای گسترده است. جهان امروز که بیش از هر زمان دیگری با مسئلهٔ ذهن، آگاهی و هویت روبهروست، میتواند از بیدل بسیار بیاموزد.
از اینرو، آرزوی من این است که آثار و پژوهشهایی که طی سالیان دراز دربارهٔ بیدل فراهم کردهام، در ایران و تاجیکستان نیز مورد مطالعه و نقد قرار گیرد؛ نه از آن جهت که متعلق به من است، بلکه از آن جهت که میتواند دریچهای برای گفتوگوی تازه با بیدل بگشاید. من باور دارم که بیدل متعلق به یک جغرافیا نیست؛ او متعلق به تمام حوزهٔ تمدنی زبان فارسی است و هرچه شناخت ما از او عمیقتر شود، فهم ما از ظرفیتهای نهفتهٔ این زبان و این فرهنگ نیز عمیقتر خواهد شد.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
بیدل در ایران و تاجیکستان کمتر به حاشیه رفته است تا کمتر فهمیده شده باشد؛ زیرا فهم او تنها با دانستن زبان ممکن نیست، بلکه نیازمند ورود به جهان پیچیدهٔ عرفان، آگاهی و سلوک اوست؛ جهانی که هنوز ظرفیتهای فراوانی برای کشف و پژوهش در برابر ما گشوده است.
خانهٔ مولانا:
با توجه به تجربهی گسترده شما در بیدلپژوهی و عرفان، مهمترین کاستیهای روششناختی در مطالعات معاصر عرفان و ادبیات کلاسیک فارسی-دری را در چه میدانید؟
سمیع رفیع:
این پرسش، به گمان من، یکی از بنیادیترین پرسشهایی است که امروز در حوزهٔ عرفانپژوهی و ادبیات کلاسیک پارسی دری باید مطرح شود. زیرا پیش از آنکه از کمبود منابع یا ضعف پژوهشگران سخن بگوییم، باید از روشِ نگاه خود به این میراث پرسش کنیم.
بر اساس تجربهٔ چندین دهه مطالعه، تدریس و پژوهش در حوزهٔ عرفان، تصوف و ادبیات کلاسیک، احساس میکنم که مهمترین کاستیِ مطالعات معاصر ما، نه کمبود اطلاعات، بلکه کمبود روششناسیِ متناسب با ماهیت این متون است. ما غالباً متونی را که در بستر تجربهٔ وجودی و سلوک معنوی پدید آمدهاند، با ابزارهایی میخوانیم که برای فهم کامل آنها کافی نیستند.
نخستین کاستی، غلبهٔ نگاه صرفاً ادبی یا تاریخی بر متون عرفانی است. در بسیاری از پژوهشها، عرفان به موضوعی برای بررسی صنایع ادبی، سبکشناسی، نسخهشناسی یا تاریخ اندیشه تبدیل شده است. این تلاشها ارزشمند و ضروریاند، اما هنگامی که تنها در همین سطح باقی بمانند، جانِ متن از دست میرود. مثنوی مولانا، تذکرةالاولیا، فتوحات ابن عربی یا غزلیات بیدل، صرفاً آثار ادبی نیستند؛ اینها گزارشهایی از نوعی تجربهٔ آگاهیاند. اگر این بُعد دیده نشود، ما با پوست متن مواجه خواهیم بود، نه با روح آن.
دومین کاستی، فاصله گرفتن از تجربهٔ زیستهٔ عرفانی است. بسیاری از پژوهشگران عرفان، متون عرفانی را میشناسند، اما با جهانِ تجربهای که آن متون از آن برخاستهاند، آشنایی عمیقی ندارند. مقصود من این نیست که هر پژوهشگر باید عارف باشد؛ اما معتقدم که بدون آشنایی با منطق درونی سلوک، بسیاری از مفاهیم عرفانی بهدرستی فهمیده نمیشوند. عرفان را نمیتوان تنها از بیرون مطالعه کرد؛ بخشی از فهم آن نیازمند نوعی همدلیِ وجودی با موضوع است.
سومین کاستی، گسست میان رشتههای علمی است. متأسفانه هنوز هم عرفان در یک سو، فلسفه در سوی دیگر، روانشناسی در جایی دیگر، و ادبیات در حوزهای جداگانه مطالعه میشوند. در حالی که شخصیتهایی چون مولانا، بیدل، ابن عربی یا حافظ را نمیتوان در چارچوب یک رشته محدود کرد. آنان همزمان دربارهٔ انسان، آگاهی، زبان، معنا، اخلاق و هستی سخن میگویند. به باور من، آیندهٔ عرفانپژوهی در گروِ رویکردهای میانرشتهای است.
چهارمین کاستی، سطحیخوانیِ مفاهیم عرفانی است. بسیاری از اصطلاحات بزرگ عرفان، مانند عشق، فنا، توحید، معرفت، حضور، حیرت و انسان کامل، در مطالعات معاصر چنان تکرار شدهاند که گاه گمان میکنیم معنای آنها روشن است. در حالی که هر یک از این مفاهیم، جهانی از تجربه و اندیشه را در خود نهفته دارند. پژوهشگر باید بکوشد از سطح تعریفهای تکراری عبور کند و به پردههای عمیقتر آنها برسد.
اما در حوزهٔ بیدلپژوهی، مسئله شکل خاصتری پیدا میکند. به نظر من، یکی از ضعفهای مهم، خواندن بیدل بدون توجه به ساختار آگاهی او است. بسیاری از شارحان، یا در لغت و ترکیب متوقف میشوند، یا در زیباییشناسی سبک هندی. در حالی که بیدل پیش از آنکه شاعرِ الفاظ باشد، شاعرِ آگاهی است. او در حال توصیف نحوهٔ ادراک، پیچیدگی ذهن، و تجربهٔ انسان در برابر حقیقت است. بدون درک این بُعد، بسیاری از دشواریهای شعر او حل نخواهد شد.
پنجمین کاستی، فقدان یک نظریهٔ بومی برای فهم عرفان است. ما یا به تکرار شروح قدما بسنده کردهایم، یا مفاهیم مدرن را بدون تأمل کافی بر متون عرفانی تحمیل کردهایم. آنچه نیاز داریم، گفتوگویی خلاق میان میراث عرفانی و دانشهای معاصر است؛ گفتوگویی که نه سنت را قربانی مدرنیته کند و نه مدرنیته را نادیده بگیرد.
شخصاً در سالهای اخیر، هرچه بیشتر در آثار مولانا و بیدل تأمل کردهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که محور اصلی بسیاری از متون عرفانی، «آگاهی» است. عرفا پیش از آنکه دربارهٔ جهان سخن بگویند، دربارهٔ کیفیتِ دیدنِ جهان سخن میگویند. به همین دلیل، من در برخی از آثار خود کوشیدهام از مفهوم «سلوک معرفت» استفاده کنم؛ زیرا احساس میکنم بسیاری از اختلافهای ظاهری میان مکاتب عرفانی، در سطح عمیقتر به تفاوت در کیفیت آگاهی و نحوهٔ ادراک بازمیگردد.
اگر بخواهم مهمترین کاستی روششناختی مطالعات معاصر عرفان را در یک جمله بیان کنم، خواهم گفت:
ما هنوز بیش از آنکه به «چگونه دیدنِ» عارفان بپردازیم، به «چه گفتنِ» آنان پرداختهایم. در حالی که راز اصلی عرفان نه در محتواهای آن، بلکه در تحولی نهفته است که در آگاهی انسان ایجاد میکند.
و به باور من، آیندهٔ عرفانپژوهی زمانی روشنتر خواهد شد که مطالعهٔ متون عرفانی، از سطح تاریخ و ادبیات صرف، به سوی مطالعهٔ آگاهی، تجربهٔ انسانی و سلوک معرفت گسترش یابد. در آن صورت، مولانا، بیدل و دیگر بزرگان نه فقط موضوع پژوهش، بلکه همسخنان زندهٔ انسان معاصر خواهند شد.
خانهٔ مولانا:
امروز بسیاری از جوانان با متون دشوار عرفانی چون آثار بیدل و مثنوی معنوی ارتباط عمیق برقرار نمیکنند. این فاصله را بیشتر ناشی از پیچیدگی متن میدانید یا از ضعف نظام آموزشی، روشهای تبیین و سنتهای پژوهشی ما؟
سمیع رفیع:
به گمان من، اگر بخواهم صادقانه و بر اساس تجربهٔ چند دهه تدریس، پژوهش و همنشینی با نسلهای مختلف دانشجویان پاسخ دهم، باید بگویم که این فاصله بیش از آنکه ناشی از دشواری متون باشد، ناشی از ضعف در شیوهٔ معرفی، آموزش و تبیین این متون است.
البته نمیتوان انکار کرد که آثاری چون میرزا عبدالقادر بیدل و مولانا جلالالدین محمد بلخی از آسانترین متون ادبیات فارسی نیستند. مثنوی در بسترهای عمیق خود نیازمند تأمل است و شعر بیدل نیز به دلیل تراکم اندیشه، پیچیدگی تصویر و ظرافتهای زبانی، خواننده را به آسانی به درون خود راه نمیدهد. اما تاریخ خود بهترین شاهد است که دشواری متن، بهتنهایی مانع ارتباط مخاطب نمیشود.
برای نمونه، در گذشته که امکانات آموزشی امروز وجود نداشت، مثنوی در خانقاهها، مکتبخانهها، حلقههای درس و حتی در بسیاری از خانهها خوانده میشد. دیوان بیدل نیز در افغانستان در میان مردم، اهل مدرسه و محافل فرهنگی حضوری زنده داشت. اگر دشواری متن علت اصلی بود، این پیوند عمیق هرگز شکل نمیگرفت.
به نظر من، مشکل اصلی از آنجا آغاز میشود که ما متون عرفانی را پیش از آنکه برای جوانان «زنده» کنیم، برای آنان «دشوار» معرفی میکنیم. بسیاری از دانشجویان و جوانان پیش از آنکه با مولانا یا بیدل روبهرو شوند، از دشواری آنها هراسیدهاند. گویی نخست دیواری از پیچیدگی میان آنان و متن ساختهایم و سپس انتظار داریم از آن عبور کنند.
مشکل دیگر، شیوهٔ آموزش است. در بسیاری از نظامهای آموزشی، ادبیات کلاسیک بیشتر به مجموعهای از اطلاعات تاریخی، شرح لغات و صنایع ادبی تقلیل یافته است. دانشجو میآموزد که فلان بیت چه آرایهای دارد یا در چه قرنی سروده شده است، اما کمتر میآموزد که آن بیت دربارهٔ زندگی، آگاهی و تجربهٔ انسانی چه میگوید.
من بارها گفتهام که جوان امروز بیش از آنکه به شرح لغت نیاز داشته باشد، به کشف معنا نیاز دارد. اگر بتوانیم به او نشان دهیم که مولانا دربارهٔ اضطراب، تنهایی، عشق، هویت و خودشناسی سخن میگوید، یا بیدل دربارهٔ پیچیدگی ذهن، ادراک، تردید و آگاهی تأمل میکند، آنگاه این متون برای او ناگهان زنده خواهند شد.
یکی دیگر از ضعفهای ما، فاصله گرفتن از سنتِ شرح و تفسیر خلاق است. در گذشته، استادان تنها متن را نمیخواندند؛ آن را زندگی میکردند و به زندگی پیوند میزدند. امروز گاهی متن را از بستر انسانیاش جدا کردهایم. در نتیجه، دانشجو با مجموعهای از ابیات و اصطلاحات روبهرو میشود، نه با یک تجربهٔ زنده.
در مورد بیدل، این مسئله حتی جدیتر است. بیدل را نمیتوان تنها از راه لغتنامه فهمید. زبان او بازتاب جهانبینی اوست. هرچه سلوک عرفانی و تأملات وجودی او را بهتر بشناسیم، زبانش نیز روشنتر میشود. متأسفانه در بسیاری از موارد، ما بیدل را از عرفانش جدا کردهایم و تنها به دشواریهای زبانی او پرداختهایم. طبیعی است که در چنین وضعی، جوان احساس کند با متنی بسته و دور از دسترس روبهروست.
به باور من، جوان امروز از مولانا و بیدل دور نشده است؛ بلکه ما هنوز راه نزدیککردن آنان را به نسل جدید بهدرستی نیافتهایم. هرگاه این بزرگان را نه بهعنوان یادگارهای موزهای، بلکه بهعنوان اندیشمندانی زنده معرفی کنیم، مخاطب جوان نیز با شوق به سوی آنان میآیند.
من در سالهای تدریس خود بارها شاهد بودهام که دانشجویی که در آغاز هیچ علاقهای به متون عرفانی نداشته، پس از فهم یک حکایت از مثنوی یا یک اندیشه از بیدل، به خوانندهای مشتاق تبدیل شده است. این تجربه به من آموخته است که مشکل اصلی در مخاطب نیست؛ در شیوهٔ ارتباط ما با مخاطب است.
بنابراین، اگر بخواهم پاسخ خود را خلاصه کنم، خواهم گفت:
دشواری متن سهمی در این فاصله دارد، اما سهم اصلی از آنِ ضعف نظام آموزشی، روشهای تبیین و سنتهای پژوهشی ماست. جوان امروز از عرفان گریزان نیست؛ او در جستوجوی معنایی است که با زندگیاش پیوند داشته باشد. هرگاه بتوانیم مولانا و بیدل را از سطح محفوظات ادبی به سطح تجربهٔ انسانی و آگاهی بیاوریم، خواهیم دید که این متون هنوز هم توانایی شگفتانگیزی برای سخن گفتن با نسل معاصر دارند.
خانهٔ مولانا:
با توجه به آشنایی شما با روانشناسی معاصر و سنت عرفانی شرق، آیا این دو حوزه را در مسیر همگرایی و تعامل بیشتر در آینده میبینید یا میان آنها نوعی فاصله ساختاری وجود دارد؟
سمیع رفیع:
این پرسش از جمله پرسشهایی است که سالها ذهن مرا به خود مشغول داشته است؛ زیرا بخش مهمی از زندگی علمی من در دو قلمرو سپری شده است که در نگاه نخست از یکدیگر دور به نظر میرسند: روانشناسی معاصر و عرفان شرقی. اما هرچه بیشتر در هر دو حوزه تأمل کردهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که نهتنها میان آنها تعارض ذاتی وجود ندارد، بلکه در آینده، ناگزیر به سوی گفتوگویی عمیقتر و همگرایی گستردهتر حرکت خواهند کرد.
البته پیش از هر چیز باید بپذیریم که این دو حوزه از دو افق متفاوت آغاز میشوند. روانشناسی مدرن عمدتاً از مشاهده، تجربه، پژوهش تجربی و مطالعهٔ رفتار و ذهن انسان حرکت میکند. در مقابل، عرفان از تجربهٔ درونی، سلوک وجودی و تحول آگاهی آغاز میشود. یکی بیشتر به توصیف و تبیین میپردازد و دیگری بیشتر به دگرگونی و تحقق.
اما همین تفاوت به معنای تضاد نیست.
به باور من، روانشناسی و عرفان در نهایت هر دو با یک موضوع سروکار دارند و آن «انسان» است. هر دو میخواهند بدانند انسان کیست، چگونه رنج میبرد، چگونه دچار گسست و آشفتگی میشود، و چگونه میتواند به تعادل، آرامش و کمال نزدیک گردد. تفاوت بیشتر در زبان و روش است تا در موضوع.
برای مثال، آنچه روانشناسی امروز دربارهٔ خودآگاهی، رشد شخصیت، یکپارچگی روان، معناجویی، تابآوری، حضور ذهن و شکوفایی انسان مطرح میکند، در بسیاری موارد با مفاهیمی که قرنها پیش در سنت عرفانی ما تحت عنوان معرفت نفس، حضور، مراقبه، ذکر، سلوک و انسان کامل مطرح بودهاند، نقاط تماس قابل توجهی دارد.
البته من هرگز طرفدار آن نیستم که عرفان را به روانشناسی تقلیل دهیم یا روانشناسی را در عرفان حل کنیم. هر دو حوزه استقلال و قلمرو خاص خود را دارند. عرفان در نهایت به پرسش حقیقت، معنا و تعالی میپردازد؛ در حالی که روانشناسی بیشتر به توصیف و درمان جنبههای روانی انسان توجه دارد. اما میان این دو قلمرو، ناحیهٔ وسیعی از گفتوگو وجود دارد که هنوز بهطور کامل کشف نشده است.
به نظر من، یکی از تحولات مهم سدهٔ اخیر این بوده است که خودِ روانشناسی نیز از نگاه صرفاً مکانیکی به انسان فاصله گرفته است. ظهور روانشناسی انسانگرا، روانشناسی وجودی، روانشناسی مثبتگرا و حتی برخی جریانهای نوین علوم شناختی نشان میدهد که توجه به معنا، تجربهٔ درونی و کیفیت آگاهی روزبهروز بیشتر میشود.
در همین حال، عرفان نیز اگر بخواهد با انسان معاصر سخن بگوید، ناگزیر است با یافتههای جدید دربارهٔ روان انسان وارد گفتوگو شود. بسیاری از مفاهیم عرفانی را امروز میتوان با زبانی تازهتر و قابل فهمتر برای نسل جدید توضیح داد، بیآنکه از عمق معنوی آنها کاسته شود.
شخصاً در مطالعات خود بر آثار مولانا و بیدل، بارها احساس کردهام که این بزرگان در بسیاری موارد به مسائلی پرداختهاند که امروز روانشناسان نیز با آنها درگیرند؛ مسائلی مانند هویت، خودفریبی، اضطراب، تعارضهای درونی، رشد شخصیت، معنا، عشق و تحول آگاهی. البته زبان آنها زبان علم تجربی نیست، اما تجربههایی را توصیف میکنند که همچنان برای انسان امروز قابل درک و قابل استفاده است.
با این حال، باید به یک تفاوت بنیادین نیز توجه داشت. روانشناسی معمولاً میپرسد: «انسان چگونه عمل میکند؟» اما عرفان بیشتر میپرسد: «انسان چگونه میتواند دگرگون شود؟» روانشناسی بیشتر به توصیف وضعیت موجود میپردازد و عرفان به افقهای ممکنِ وجود انسان نظر دارد. این تفاوت مهمی است که نباید نادیده گرفته شود.
من آینده را نه در ادغام این دو حوزه، بلکه در گفتوگوی خلاق میان آنها میبینم. به گمان من، روانشناسی میتواند به عرفان کمک کند تا زبان خود را برای انسان امروز روشنتر سازد، و عرفان نیز میتواند به روانشناسی کمک کند تا افقهای عمیقتری از معنا، آگاهی و رشد انسانی را ببیند.
در نهایت، اگر بخواهم دیدگاه خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
میان روانشناسی معاصر و عرفان شرقی فاصلهای روشی وجود دارد، اما جداییِ ماهیتی وجود ندارد. هر دو در جستوجوی فهم انساناند؛ یکی بیشتر از بیرون به انسان مینگرد و دیگری بیشتر از درون. و من باور دارم که آیندهٔ مطالعات انسانی، نه در رقابت این دو، بلکه در گفتوگوی عمیق و سازندهٔ میان آنها رقم خواهد خورد.
شاید روزی برسد که آنچه عارفان از «سلوک آگاهی» سخن میگفتند و آنچه روانشناسان از «رشد و تحول انسان» بحث میکنند، در افقی گستردهتر به یکدیگر نزدیک شوند؛ زیرا هر دو، در نهایت، روایتهایی متفاوت از یک جستوجوی مشترکاند: جستوجوی انسان برای شناخت خویشتن و یافتن معنای زندگی.
خانهٔ مولانا:
در جهان امروز که انسان با بحرانهایی چون اضطراب، تنهایی و فقدان معنا روبهرو است، عرفان چه ظرفیتهایی برای پاسخگویی به نیازهای وجودی انسان معاصر دارد؟
سمیع رفیع:
این پرسش، در حقیقت یکی از مهمترین پرسشهای زمانهٔ ماست. شاید اگر این پرسش در چند قرن پیش مطرح میشد، پاسخ آن بیشتر جنبهٔ نظری میداشت؛ اما امروز، در جهانی که انسان با انواع پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک احاطه شده و در عین حال با اضطراب، تنهایی، بیقراری و بحران معنا دستوپنجه نرم میکند، این پرسش به مسئلهای وجودی تبدیل شده است.
من بر این باورم که بزرگترین بحران انسان معاصر، کمبود اطلاعات نیست؛ کمبود معناست. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری میداند، اما الزاماً بیش از گذشته نمیفهمد. او توانسته است فاصلههای جغرافیایی را از میان بردارد، اما گاه از خودِ خویش دورتر شده است. شبکههای ارتباطی گستردهتر شدهاند، اما احساس تنهایی نیز عمیقتر شده است. امکانات رفاهی افزایش یافتهاند، اما اضطراب و ناآرامی نیز به موازات آن رشد کردهاند.
در چنین وضعیتی، عرفان میتواند ظرفیتهای مهمی برای پاسخگویی به نیازهای وجودی انسان معاصر داشته باشد؛ البته نه بهعنوان یک ایدئولوژی و نه بهعنوان جایگزین علم، بلکه بهعنوان دانشی دربارهٔ معنا، آگاهی و کیفیت زیستن.
نخستین ظرفیت عرفان، بازگرداندن انسان به خویشتن است.
بخش بزرگی از اضطرابهای انسان امروز از آنجا ناشی میشود که پیوسته در بیرون از خود زندگی میکند. او دائماً در معرض هجوم اطلاعات، اخبار، تصاویر و خواستههای بیشمار قرار دارد. عرفان از همان آغاز، انسان را به درون دعوت میکند. دعوت عرفان، دعوت به فرار از جهان نیست؛ دعوت به بازگشت به مرکز وجود است.
مولانا در حقیقت از همین مسئله سخن میگوید؛ اینکه انسان پیش از آنکه جهان را اصلاح کند، باید با خویش آشتی کند. عرفان به انسان میآموزد که آرامش، پیش از آنکه در شرایط بیرونی پیدا شود، باید در کیفیت آگاهی جستوجو گردد.
دومین ظرفیت عرفان، درمان تنهایی وجودی است.
باید میان تنهایی اجتماعی و تنهایی وجودی تفاوت قائل شد. بسیاری از انسانها در میان جمع نیز احساس تنهایی میکنند. این تنهایی از آنجا ناشی میشود که انسان پیوند خود را با معنای عمیقتر زندگی از دست داده است.
عرفان میکوشد این گسست را ترمیم کند. عارفان در طول تاریخ، انسان را جزیرهای جداافتاده نمیدیدند؛ بلکه او را جزئی از یک کل بزرگتر میدانستند. خواه این کل را حقیقت بنامیم، خواه هستی، خواه خداوند. هنگامی که انسان خود را در نسبت با یک حقیقت فراگیرتر تجربه میکند، احساس تنهایی او دگرگون میشود.
سومین ظرفیت عرفان، پاسخ به بحران معناست.
به نظر من، این مهمترین خدمت عرفان به انسان معاصر است.
بسیاری از بحرانهای روانی امروز، در عمق خود به بحران معنا بازمیگردند. انسان میپرسد: برای چه زندگی میکنم؟ رنج چه معنایی دارد؟ موفقیت برای چیست؟ عشق چیست؟ مرگ چه جایگاهی در زندگی دارد؟
علم میتواند دربارهٔ چگونگی پدیدهها سخن بگوید؛ اما پاسخ به چراییِ زندگی، بیشتر در قلمرو فلسفه، دین و عرفان قرار میگیرد. عرفان، زندگی را صرفاً مجموعهای از حوادث پراکنده نمیبیند؛ بلکه آن را سفری برای رشد آگاهی و کشف معنا میداند.
چهارمین ظرفیت عرفان، تربیتِ نوعی آگاهی متعادل است.
یکی از مشکلات انسان امروز، پراکندگی ذهن است. ذهن پیوسته میان گذشته و آینده در رفتوآمد است. عرفان، قرنها پیش از آنکه روانشناسی مدرن از حضور ذهن سخن بگوید، بر مفهوم حضور تأکید میکرد.
اما حضور در عرفان، تنها یک تکنیک روانی نیست. حضور، کیفیتی از بودن است؛ نوعی بیداری نسبت به خود، دیگران و جهان.
پنجمین ظرفیت عرفان، اخلاقِ مبتنی بر آگاهی است.
در جهان امروز، بسیاری از نظامهای ارزشی دچار تزلزل شدهاند. عرفان میتواند اخلاق را از سطح اجبار به سطح آگاهی ارتقا دهد. عارفان راستین، اخلاق را نه از ترس، بلکه از فهم عمیق پیوند میان انسانها و وحدت بنیادین هستی میآموختند.
اما در عین حال باید نکتهای را نیز روشن بگویم.
آنچه من میبینم، ضرورت گفتوگوی این حوزههاست. انسان امروز هم به دانش نیاز دارد و هم به معنا؛ هم به درمان روانی نیاز دارد و هم به رشد معنوی؛ هم به عقل نیاز دارد و هم به حکمت.
شاید به همین دلیل است که من در سالهای اخیر، بیش از پیش به این باور رسیدهام که ارزش حقیقی عرفان نه در کرامات، نه در اصطلاحات پیچیده، و نه در ادعاهای معنوی است؛ بلکه در توانایی آن برای کمک به انسان در زیستنِ آگاهانهتر است.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
در روزگاری که انسان معاصر از اضطراب، تنهایی و فقدان معنا رنج میبرد، بزرگترین هدیهٔ عرفان این است که به او یادآوری میکند، زندگی تنها مسئلهای برای حل کردن نیست؛ رازی برای فهمیدن، حضوری برای تجربه کردن، و فرصتی برای بیدار شدن است. و شاید همین بیداری، آن چیزی باشد که انسان امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد.
خانهٔ مولانا:
از دید شما، پژوهش در عرفان و ادبیات کلاسیک باید در چارچوب صرفاً اکادمیک باقی بماند یا لازم است با زیست روزمره، تجربه زیسته و مسائل اجتماعی انسان امروز پیوند عمیقتری پیدا کند؟
سمیع رفیع:
این پرسش، به باور من، از مهمترین پرسشهای مربوط به آیندهٔ مطالعات عرفانی و ادبیات کلاسیک است. زیرا پاسخ ما به این پرسش، در حقیقت تعیین میکند که آیا عرفان و ادبیات کلاسیک در آینده به میراثی زنده تبدیل خواهند شد یا به مجموعهای از اسناد ارزشمند اما دور از زندگی.
اگر بخواهم نظر خود را به صراحت بیان کنم، باید بگویم که پژوهش در عرفان و ادبیات کلاسیک هرگز نباید از بنیانهای علمی و آکادمیک خود فاصله بگیرد؛ اما اگر تنها در چارچوب آکادمیک باقی بماند، بخش بزرگی از رسالت و ظرفیت وجودی خود را از دست خواهد داد.
دانشگاه برای ما دقت، روش، نقد و استحکام علمی به ارمغان میآورد و این امر بسیار ضروری است. بدون روش علمی، پژوهش به ذوقورزی و برداشتهای شخصی فرو میغلتد. اما در عین حال، نباید فراموش کنیم که مولانا، بیدل، عطار، سنایی، ابوسعید، و دیگر بزرگان عرفان، آثار خود را برای تشکیل یک رشتهٔ دانشگاهی ننوشته بودند. آنان با مسئلهای بسیار عمیقتر درگیر بودند: مسئلهٔ انسان.
وقتی مثنوی را میخوانیم، با متنی روبهرو نیستیم که صرفاً برای تحلیل ادبی پدید آمده باشد. مولانا در پی آن بود که رنج انسان را بفهمد، او را از خواب غفلت بیدار کند و کیفیت آگاهی او را دگرگون سازد. بیدل نیز صرفاً در حال آفرینش استعارههای پیچیده نبود؛ او دربارهٔ سرگشتگی ذهن، پیچیدگی ادراک و جستوجوی معنا سخن میگفت.
از اینرو، من معتقدم که پژوهش در عرفان و ادبیات کلاسیک باید دو بال داشته باشد: بالِ علمی و بالِ وجودی.
اگر تنها بال علمی باشد، پژوهش دقیق خواهد بود، اما ممکن است روح خود را از دست بدهد. در این حالت، مولانا به موضوع پایاننامه تبدیل میشود، نه به همسخن انسان معاصر. بیدل به مسئلهای سبکشناختی فروکاسته میشود، نه به متفکری دربارهٔ آگاهی.
و اگر تنها بال وجودی باشد و از روش علمی فاصله بگیرد، خطر تفسیرهای سلیقهای و برداشتهای غیرمستند پدید میآید.
هنر واقعی در جمع میان این دو است.
من شخصاً در سالهای پژوهش خود، بهویژه در جریان نگارش آثار مربوط به مولانا و بیدل، به این نتیجه رسیدهام که متون عرفانی زمانی جان میگیرند که میان متن و زندگی پلی برقرار شود.
برای مثال، اگر امروز دربارهٔ عشق در مثنوی سخن میگوییم، باید بتوانیم نسبت آن را با بحران تنهایی انسان معاصر نیز نشان دهیم. اگر دربارهٔ خودشناسی در آثار بیدل بحث میکنیم، باید بتوانیم آن را با مسئلهٔ هویت، اضطراب و پیچیدگی آگاهی در جهان امروز پیوند دهیم.
در غیر این صورت، عرفان به موزه تبدیل خواهد شد؛ و موزه، هرچند ارزشمند است، محل زندگی نیست.
به باور من، یکی از کاستیهای برخی مطالعات معاصر این است که متون کلاسیک را بیش از حد تاریخی کردهاند. گویی مولانا تنها متعلق به قرن هفتم است و بیدل تنها به قرن یازدهم هجری تعلق دارد. در حالی که عظمت این بزرگان در آن است که پرسشهای آنان هنوز زندهاند.
انسان امروز نیز مانند انسان دیروز از عشق سخن میگوید، از رنج میگریزد، از مرگ میهراسد، در جستوجوی معناست، با خودفریبی دستوپنجه نرم میکند و آرزوی آرامش دارد. بنابراین، اگر این متون درست خوانده شوند، میتوانند در متن زندگی امروز نیز حضور داشته باشند.
من حتی فراتر از این میاندیشم. به نظر من، آیندهٔ عرفانپژوهی در پیوند میان ادبیات، روانشناسی، فلسفه، علوم انسانی و تجربهٔ زیستهٔ انسان معاصر شکل خواهد گرفت. نسل جدید بیش از آنکه به محفوظات تاریخی علاقهمند باشد، میخواهد بداند که این آثار چگونه میتوانند به فهم زندگی او کمک کنند.
این به معنای کاربردی کردن سطحی عرفان نیست؛ بلکه به معنای بازگرداندن آن به مأموریت اصلیاش است. عرفان در اصل برای پاسخ به مسائل وجودی انسان پدید آمده بود. اگر امروز نتواند با مسائل وجودی انسان معاصر سخن بگوید، بخشی از رسالت تاریخی خود را از دست خواهد داد.
من همواره گفتهام که بزرگترین خدمت مولانا، بیدل و دیگر عرفا این نیست که مجموعهای از آموزهها را به ما منتقل کردهاند؛ بلکه این است که شیوهای از دیدن را به ما آموختهاند. و این شیوهٔ دیدن، هنوز هم میتواند در زندگی انسان امروز معنا داشته باشد.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
پژوهش در عرفان و ادبیات کلاسیک باید بر بنیاد استوارِ آکادمیک استوار بماند، اما نباید در دیوارهای دانشگاه محبوس شود؛ زیرا این میراث در اصل برای فهم انسان، رنج انسان، آگاهی انسان و معنای زندگی انسان پدید آمده است. هر اندازه که بتوانیم میان این متون و تجربهٔ زیستهٔ انسان امروز پلی عمیقتر بسازیم، به همان اندازه به روح واقعی عرفان و ادبیات کلاسیک نزدیکتر شدهایم.
و شاید رسالت پژوهشگر معاصر نیز همین باشد: نه فقط شرح متن، بلکه زنده نگهداشتن گفتوگوی میان متن و زندگی و من در نوشتن کتابهایم همین کار را میکنم.
خانهٔ مولانا:
با توجه به تجربهی زیسته شما در اروپا، تفاوت رویکرد پژوهشگران غربی و شرقی را در مواجهه با عرفان و ادبیات چگونه ارزیابی میکنید؟
سمیع رفیع:
این پرسش برای من تنها یک بحث نظری نیست، بلکه تا اندازهای حاصل تجربهٔ زیستهٔ شخصی نیز هست. سالهایی که در اروپا زندگی کردهام و فرصت تعامل با استادان، پژوهشگران و مراکز علمی غربی را داشتهام، این امکان را فراهم کرد که از نزدیک با شیوهٔ نگاه آنان به عرفان، ادبیات و میراث فکری شرق آشنا شوم. از سوی دیگر، ریشههای فرهنگی، عرفانی و ادبی خودم نیز در سنت شرقی شکل گرفته است. به همین دلیل، این تفاوتها را نه از بیرون، بلکه تا حدی از درون هر دو فضا مشاهده کردهام.
اگر بخواهم در یک نگاه کلی سخن بگویم، باید بگویم که پژوهشگر غربی غالباً با ذهنی تحلیلی و روشمند به سراغ عرفان میرود، در حالی که پژوهشگر شرقی غالباً با ذهنی همدلانه و مشارکتجویانه به آن نزدیک میشود.
هیچیک از این دو رویکرد بهخودیخود بر دیگری برتری ندارد؛ هر کدام قوتها و کاستیهای خاص خود را دارند.
پژوهشگر غربی معمولاً میکوشد میان خود و موضوع مطالعه فاصلهای علمی حفظ کند. او به تاریخ متن، زمینههای اجتماعی، ساختار زبانی، تطور مفاهیم و روشهای تحلیلی توجه فراوان دارد. در بسیاری از دانشگاههای اروپایی، وقتی دربارهٔ مولانا، ابن عربی یا بیدل سخن گفته میشود، نخست این پرسش مطرح میشود که این اندیشه در چه بستر تاریخی شکل گرفته، چه منابعی بر آن اثر گذاشته و چگونه میتوان آن را بهصورت روشمند تحلیل کرد.
این رویکرد یک مزیت بزرگ دارد و آن دقت علمی است. پژوهشگر غربی معمولاً کمتر اسیر شیفتگی میشود و بیشتر میکوشد موضوع را نقد و تحلیل کند. به همین دلیل، بسیاری از تحقیقات نسخهشناختی، متنپژوهی و مطالعات تطبیقی ارزشمند دربارهٔ عرفان اسلامی در مراکز علمی غرب انجام شده است.
اما در کنار این مزیت، گاهی نوعی فاصلهٔ وجودی نیز دیده میشود. یعنی متن عرفانی بهخوبی تحلیل میشود، اما همیشه تجربه نمیشود. گاه عارف به موضوع مطالعه تبدیل میشود، نه به همسخن پژوهشگر.
در مقابل، پژوهشگر شرقی معمولاً با نوعی نزدیکی عاطفی و فرهنگی به متون عرفانی نزدیک میشود. مولانا، حافظ، عطار، بیدل یا ابوسعید برای او صرفاً موضوع پژوهش نیستند؛ بخشی از حافظهٔ فرهنگی و معنوی او هستند. او بسیاری از این متون را از کودکی شنیده، با آنها زندگی کرده و با زبان و فضای فکری آنها مأنوس بوده است.
این نزدیکی، مزیتی بزرگ به همراه دارد و آن فهم شهودیتر و همدلانهتر است. گاهی یک پژوهشگر شرقی از خلال یک بیت یا یک حکایت، نکتهای را درمییابد که صرفاً با تحلیل تاریخی قابل دستیابی نیست.
اما همین نزدیکی، گاه میتواند به نقطهٔ ضعف نیز تبدیل شود. زیرا در برخی موارد، شیفتگی و تعلق عاطفی مانع نگاه انتقادی میشود. ما در شرق گاه به جای آنکه متفکران خود را بخوانیم، آنان را تقدیس میکنیم. و تقدیس، هرچند از سر احترام باشد، همیشه به فهم عمیقتر نمیانجامد.
به همین دلیل، من سالهاست که به این نتیجه رسیدهام که آیندهٔ مطالعات عرفانی نه در رویکرد صرفاً غربی است و نه در رویکرد صرفاً شرقی؛ بلکه در گفتوگوی میان این دو قرار دارد.
ما از غرب میتوانیم دقت روششناختی، نقد علمی، مستندسازی و نگاه نظاممند را بیاموزیم. و از شرق میتوانیم فهم وجودی، همدلی با متن، و درک تجربهٔ زیستهٔ عرفانی را حفظ کنیم.
در مورد عرفان بهطور خاص، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکند. زیرا عرفان نه صرفاً یک نظریه است و نه صرفاً یک تجربه. عرفان در نقطهٔ تلاقی اندیشه و زیستن قرار دارد. اگر تنها تجربه را ببینیم، به ذهنیگرایی میافتیم؛ و اگر تنها تحلیل را ببینیم، روح متن را از دست میدهیم.
شخصاً در جریان پژوهش دربارهٔ مولانا و بیدل، بارها احساس کردهام که برخی پژوهشهای غربی، از نظر روش و دقت علمی درخشاناند، اما گاه از فهم درونی فضای عرفانی فاصله دارند. در مقابل، برخی پژوهشهای شرقی سرشار از عشق و آشنایی با متناند، اما از انسجام روششناختی لازم برخوردار نیستند.
از اینرو، من همواره کوشیدهام در آثار خود میان این دو افق پلی ایجاد کنم؛ یعنی هم به روش علمی وفادار بمانم و هم پیوند متن را با تجربهٔ انسانی و سلوک معنوی حفظ کنم.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
پژوهشگر غربی غالباً عرفان را بهتر تحلیل میکند و پژوهشگر شرقی غالباً آن را عمیقتر احساس میکند؛ اما آیندهٔ عرفانپژوهی از آنِ نسلی خواهد بود که بتواند همزمان با دقتِ علمیِ غرب و فهمِ وجودیِ شرق به سراغ این میراث برود.
و به گمان من، درست در همین نقطه است که گفتوگوی تمدنها معنای حقیقی خود را پیدا میکند؛ نه در تکرار تفاوتها، بلکه در آموختنِ متقابل برای فهم عمیقتر انسان و حقیقت.
خانهٔ مولانا:
در عصر شبکههای اجتماعی و تولید محتوای کوتاه، آیا خطر سطحیشدن فهم عرفان و ادبیات کلاسیک را جدی میدانید؟ در چنین شرایطی، نقش و مسئولیت پژوهشگران و اصحاب فرهنگ چیست؟
سمیع رفیع:
این پرسش، به گمان من، یکی از حساسترین پرسشهای فرهنگی روزگار ماست. زیرا ما در دورهای زندگی میکنیم که برای نخستین بار در تاریخ، سرعتِ انتقال اطلاعات از سرعتِ تأمل و فهم پیشی گرفته است. انسان امروز در چند دقیقه به حجمی از اطلاعات دسترسی دارد که شاید در گذشته برای دستیابی به آن ماهها یا سالها زمان لازم بود. اما همین فرصت بزرگ، در دل خود خطری بزرگ نیز نهفته دارد؛ و آن، سطحیشدن فهم است.
اگر بخواهم صریح سخن بگویم، بله، من این خطر را بسیار جدی میدانم؛ نه فقط در حوزهٔ عرفان و ادبیات کلاسیک، بلکه در کل حوزهٔ فرهنگ و اندیشه. اما در مورد عرفان، این خطر به مراتب بیشتر است؛ زیرا عرفان اساساً بر تأمل، درنگ، تجربهٔ درونی و تدریج استوار است، در حالی که منطق شبکههای اجتماعی بر سرعت، اختصار، هیجان و مصرفِ فوری محتوا بنا شده است.
عرفان در ذات خود، دعوت به مکث است؛ اما فضای مجازی غالباً دعوت به عبور سریع است.
وقتی مولانا مثنوی را میسرود، یا بیدل در پیچیدگیهای آگاهی تأمل میکرد، مخاطب را به سفری درونی فرا میخواند. چنین سفری با چند جملهٔ کوتاه، یک تصویر زیبا یا یک نقلقول جداشده از متن اصلی به دست نمیآید. عرفان، بیش از آنکه محصول دانستن باشد، حاصل ماندن و اندیشیدن است.
امروز متأسفانه گاه میبینیم که از مولانا، حافظ، بیدل یا دیگر بزرگان، تنها چند جملهٔ انگیزشی باقی میماند. ابیاتی که در متن اصلی حامل یک جهان فکری و عرفانی بودهاند، از بستر خود جدا میشوند و به پیامهای روزمره و گاه سطحی تقلیل مییابند. در نتیجه، مخاطب گمان میکند که عرفان مجموعهای از سخنان زیبا و آرامبخش است؛ در حالی که عرفان راستین، بسیار عمیقتر، پیچیدهتر و گاه تکاندهندهتر از آن است.
برای مثال، مولانا تنها شاعر عشق نیست؛ متفکری است که دربارهٔ تحول آگاهی، رنج، خودفریبی، مسئولیت و حقیقت سخن میگوید. بیدل تنها شاعر تصاویر شگفت نیست؛ او کاوشگر ذهن و تجربهٔ انسانی است. اگر این ابعاد نادیده گرفته شوند، ما با سایهٔ عرفان روبهرو خواهیم بود، نه با خود عرفان.
اما در عین حال، من نگاه کاملاً بدبینانه نیز ندارم. همان شبکههای اجتماعی که میتوانند سبب سطحیشدن شوند، میتوانند به دروازهای برای آشنایی نسل جدید با میراث فرهنگی نیز تبدیل شوند. مسئله در خودِ ابزار نیست؛ در شیوهٔ استفاده از آن است.
به نظر من، مسئولیت اصلی در اینجا بر دوش پژوهشگران، استادان، نویسندگان و اصحاب فرهنگ قرار دارد.
نخستین مسئولیت ما، ترجمهٔ مفاهیم عمیق به زبان قابل فهم برای انسان امروز است. اگر نسل جوان به سراغ محتوای کوتاه میرود، ما نباید صرفاً او را سرزنش کنیم؛ باید بیاموزیم چگونه پلی میان عمق و دسترسپذیری ایجاد کنیم.
دومین مسئولیت، دفاع از عمق در عصر شتاب است. پژوهشگر نباید به خاطر جلب توجه، پیچیدگیهای اندیشه را قربانی سادگیِ افراطی کند. هنر واقعی آن است که مفاهیم دشوار را روشن کنیم، نه آنکه آنها را سطحی کنیم.
سومین مسئولیت، بازگرداندن متن به زمینهٔ اصلی آن است. هر بیت حافظ، مولانا یا بیدل در شبکههای اجتماعی باید دریچهای به سوی متن کامل باشد، نه جایگزینی برای آن. اگر مخاطب از یک جملهٔ کوتاه به مطالعهٔ عمیقتر ترغیب شود، آن محتوا رسالت خود را انجام داده است.
چهارمین مسئولیت، تربیتِ ذوقِ تأمل است. به باور من، یکی از مهمترین وظایف فرهنگی عصر ما، آموزشِ دوبارهٔ «درنگ کردن» است. ما باید نسل جوان را با لذتِ خواندنِ عمیق، اندیشیدنِ آرام و گفتوگوی جدی آشنا کنیم. عرفان بیش از هر چیز، به این ظرفیت نیاز دارد.
من شخصاً در سالهای اخیر، هرچه بیشتر دربارهٔ مولانا، بیدل و عرفان نوشتهام، بیشتر به این نتیجه رسیدهام که وظیفهٔ پژوهشگر تنها تولید دانش نیست؛ بلکه حفظِ پیوند میان عمق و زندگی است. اگر ما نتوانیم این پیوند را حفظ کنیم، عرفان به مجموعهای از نقلقولهای پراکنده تبدیل خواهد شد؛ و اگر بتوانیم، همین ابزارهای نوین میتوانند پلی برای ورود نسل جدید به جهان اندیشه باشند.
اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت:
بزرگترین خطر عصر شبکههای اجتماعی، نه کمشدن اطلاعات، بلکه کمعمقشدن فهم است. و بزرگترین مسئولیت پژوهشگران و اصحاب فرهنگ، آن است که در میان هیاهوی سرعت، از عمق پاسداری کنند؛ نه با دوری از زمانه، بلکه با یافتن زبانهایی تازه برای انتقال میراثی کهن و ژرف.
زیرا در نهایت، عرفان و ادبیات کلاسیک برای آن پدید نیامدهاند که تنها خوانده شوند؛ برای آن پدید آمدهاند که انسان را به تأمل، خودشناسی و بیداری دعوت کنند. و این نیاز، امروز شاید بیش از هر زمان دیگری زنده و ضروری است.
خانهٔ مولانا:
به نظر شما آیندهی بیدلپژوهی و مولاناپژوهی در جهان فارسیزبان چگونه ترسیم میشود؟ آیا نشانههایی از شکلگیری نسل تازهای از محققان در این حوزهها دیده میشود؟
سمیع رفیع:
این پرسش را باید با نگاه امیدوارانه، اما واقعبینانه پاسخ داد. من معتقدم که آیندهٔ بیدلپژوهی و مولاناپژوهی در جهان فارسیزبان، آیندهای روشن است؛ اما این روشنایی خودبهخود حاصل نخواهد شد. این آینده بستگی دارد به اینکه نسل جدید پژوهشگران بتوانند از دستاوردهای گذشتگان عبور کنند و پرسشهای تازهای را پیش روی این میراث عظیم قرار دهند.
به باور من، مولانا و بیدل هر دو وارد مرحلهای شدهاند که دیگر صرفاً موضوع تحقیق ادبی نیستند. آنان به تدریج به موضوعی میانرشتهای تبدیل میشوند. در گذشته، بیشتر پژوهشها بر شرح لغات، سبکشناسی، نسخهشناسی، تاریخ ادبیات و گاه تفسیرهای سنتی متمرکز بود. این تلاشها بنیانهای ارزشمندی را فراهم کردهاند، اما نسل آینده ناگزیر است از این مرحله فراتر برود.
در مورد مولانا، به نظر من این تحول زودتر آغاز شده است. امروز در بسیاری از دانشگاههای جهان، مولانا نه تنها در رشتهٔ ادبیات، بلکه در حوزههای فلسفه، الهیات، روانشناسی، مطالعات دین، علوم انسانی و حتی مطالعات صلح و گفتوگوی فرهنگی مورد توجه قرار گرفته است. مولانا به تدریج از یک شاعر بزرگ به یک متفکر جهانی تبدیل شده است.
اما در مورد بیدل، وضعیت متفاوت و در عین حال بسیار امیدوارکننده است. من همواره گفتهام که بیدل هنوز به اندازهٔ مولانا شناخته نشده است، نه به این دلیل که اهمیت کمتری دارد، بلکه به این دلیل که فهم او دشوارتر است. در حقیقت، بسیاری از ظرفیتهای فکری بیدل هنوز کشف نشدهاند.
اتفاقاً من گمان میکنم که جهان معاصر بهتدریج آمادگی بیشتری برای فهم بیدل پیدا میکند. زیرا بسیاری از پرسشهایی که بیدل مطرح میکند، به مسائل امروز انسان نزدیکاند: مسئلهٔ آگاهی، پیچیدگی ادراک، هویت، تردید، چندگونهگی تجربه و رابطهٔ ذهن با واقعیت.
در روزگاری که علوم شناختی، فلسفهٔ ذهن، روانشناسی آگاهی و مطالعات میانرشتهای گسترش یافتهاند، بیدل میتواند خوانشهای تازهای پیدا کند. به همین دلیل، من آیندهٔ بیدلپژوهی را بسیار گستردهتر از آن چیزی میبینم که امروز وجود دارد.
اما پرسش مهمتر این است که آیا نشانههایی از ظهور نسل جدید پژوهشگران دیده میشود؟
پاسخ من مثبت است.
من در سالهای اخیر، چه در افغانستان، چه در ایران، چه در تاجیکستان و چه در میان پژوهشگران فارسیزبان مقیم اروپا و هند، نشانههایی از یک تحول نسلی را مشاهده کردهام. نسل جدید بیش از گذشته به رویکردهای میانرشتهای علاقه نشان میدهد. آنان میخواهند مولانا را در گفتوگو با روانشناسی بخوانند، بیدل را در پیوند با فلسفهٔ آگاهی بررسی کنند، و عرفان را با مسائل انسان معاصر مرتبط سازند.
این تحول بسیار ارزشمند است؛ زیرا عرفان زمانی زنده میماند که بتواند با پرسشهای هر عصر وارد گفتوگو شود.
با این حال، من یک نگرانی نیز دارم. نسل جدید گاهی با حجم عظیمی از اطلاعات روبهروست، اما فرصت کمتری برای ممارست و تأمل عمیق دارد. مولانا و بیدل هر دو به صبر پژوهشی نیاز دارند. فهم آنان تنها با مطالعهٔ چند مقاله یا چند نقلقول حاصل نمیشود. پژوهشگر آینده باید هم از روشهای نوین علمی بهره ببرد و هم سنتِ تأملِ عمیق را حفظ کند.
در مورد بیدل، بهویژه معتقدم که هنوز جای بسیاری از کارهای بنیادی خالی است. ما نیازمند پژوهشهایی هستیم که زبان بیدل را با جهانبینی او پیوند دهند؛ عرفان او را با ساختار آگاهی او بررسی کنند؛ و شعر او را از حصار صرفِ سبک هندی بیرون آورند.
شخصاً امیدوارم که آثار و پژوهشهایی که طی بیش از دو دهه دربارهٔ بیدل نوشتهام و شمار آنها به بیش از بیستوپنج عنوان میرسد، بتواند سهمی هرچند کوچک در این مسیر داشته باشد. آرزوی من این است که این آثار نه تنها در افغانستان، بلکه در ایران، تاجیکستان و دیگر مراکز علمی جهان فارسیزبان نیز مورد مطالعه قرار گیرند و به گفتوگویی گستردهتر دربارهٔ بیدل بینجامند.
من باور دارم که بیدل هنوز در آغاز راهِ کشف شدن است.
اگر بخواهم چشمانداز آینده را در یک تصویر خلاصه کنم، خواهم گفت: مولانا مانند خورشیدی است که جهان او را شناخته، اما هنوز همهٔ پردههای نورش را نفهمیده است؛ و بیدل مثل قلهای است که عظمتش دیده شده، اما بسیاری از راههای رسیدن به آن هنوز پیموده نشده است.
از اینرو، اگر نسل جدید بتواند میان دانشِ روشمند، فهمِ وجودی، و پرسشهای معاصر پلی برقرار کند، من آیندهٔ مولاناپژوهی و بیدلپژوهی را بسیار درخشان میبینم.
و اگر بخواهم پاسخ خود را در یک جمله به پایان برسانم، خواهم گفت:
آیندهٔ مولاناپژوهی و بیدلپژوهی از آنِ نسلی خواهد بود که این بزرگان را نه صرفاً به عنوان شاعران گذشته، بلکه به عنوان متفکران زندهٔ آگاهی و انسانشناسی بخواند؛ نسلی که بتواند میان میراث کهن و پرسشهای نو پلی استوار بنا کند.
خانهٔ مولانا:
در پایان، با توجه به پیوندی که میان روانشناسی، فلسفه و عرفان در اندیشهی شما دیده میشود، مهمترین پرسش وجودی انسان آینده چه خواهد بود و عرفان چه نقشی در پاسخ به آن ایفا خواهد کرد؟
سمیع رفیع:
این پرسش، شاید عمیقترین پرسشی باشد که در پایان این گفتوگو میتوان مطرح کرد؛ زیرا ما را از بحث دربارهٔ متون، مکاتب و نظریهها فراتر میبرد و به سرنوشت خودِ انسان میرساند.
اگر بخواهم بر اساس تجربهٔ سالیان دراز مطالعه در عرفان، فلسفه و روانشناسی، و نیز بر اساس تأمل در وضعیت جهان معاصر سخن بگویم، گمان نمیکنم مهمترین پرسش انسان آینده این باشد که «چه میداند؟» یا حتی «چه دارد؟»؛ زیرا دانش و فناوری با شتابی بیسابقه در حال گسترشاند و امکانات زندگی نیز هر روز پیچیدهتر میشوند.
به باور من، مهمترین پرسش انسان آینده این خواهد بود:
«من در میان این همه آگاهی، قدرت، فناوری و امکان، چگونه انسان باقی بمانم؟»
یا به بیانی دیگر:
«معنای انسان بودن چیست؟»
من تصور میکنم که بحران اصلی آینده، بحرانِ دانش نخواهد بود؛ بحرانِ هویت و معنا خواهد بود.
انسان آینده احتمالاً بیش از هر نسل دیگری خواهد توانست جهان بیرون را بشناسد؛ اما در عین حال ممکن است بیش از هر زمان دیگری در شناخت خویشتن دچار سرگردانی شود. هوش مصنوعی، زیستفناوری، مهندسی ژنتیک، جهانهای مجازی و تحولات شگرف علمی، بسیاری از مرزهای سنتی را دگرگون خواهند کرد. اما در میان همهٔ این پیشرفتها، یک پرسش همچنان باقی خواهد ماند:
«انسان کیست؟»
این همان پرسشی است که از سقراط تا مولانا، از ابن عربی تا بیدل، و از فیلسوفان تا روانشناسان، همواره در مرکز اندیشهٔ بشری قرار داشته است.
من گمان میکنم که انسان آینده بیش از آنکه از ناآگاهی رنج ببرد، از پراکندگی رنج خواهد برد. او اطلاعات فراوان خواهد داشت، اما ممکن است انسجام درونی کمتری داشته باشد. با هزاران نفر ارتباط خواهد داشت، اما شاید تنهاتر از همیشه باشد. ابزارهای بیشتری برای تغییر جهان خواهد داشت، اما شاید کمتر بداند که با خود چه کند.
در چنین وضعیتی، نقش عرفان اهمیت تازهای پیدا میکند.
البته نه عرفان به معنای مجموعهای از اصطلاحات پیچیده، نه عرفان به معنای گریز از جهان، و نه عرفان به معنای پناه بردن به گذشته.
من از عرفان بهعنوان دانشی دربارهٔ آگاهی و معنا سخن میگویم.
عرفان میتواند به انسان آینده یادآوری کند که ارزش او تنها در دانستن نیست، در بودن نیز هست.
روانشناسی معاصر عمدتاً به ما کمک میکند بفهمیم چگونه کار میکنیم؛ فلسفه میکوشد روشن کند چگونه میاندیشیم؛ اما عرفان میپرسد چگونه میتوانیم بیدار شویم.
از این منظر، نقش عرفان در آینده شاید بیش از هر چیز، حفظ بُعد انسانیِ انسان باشد.
من بارها در مطالعهٔ مولانا و بیدل به این نتیجه رسیدهام که بزرگترین دغدغهٔ آنان نه جهان بیرون، بلکه کیفیت آگاهی انسان بود. آنان میخواستند انسان را از خواب عادت، از اسارت خودبینی و از پراکندگی نجات دهند.
به گمان من، انسان آینده نیز دقیقاً به همین نیاز خواهد داشت.
اما عرفان آینده، اگر بخواهد زنده بماند، ناگزیر باید وارد گفتوگو با فلسفه و روانشناسی شود. دیگر نمیتوان میان این حوزهها دیوار کشید. روانشناسی دربارهٔ سازوکارهای ذهن سخن میگوید، فلسفه دربارهٔ حقیقت و معنا میاندیشد، و عرفان دربارهٔ تحول آگاهی و تجربهٔ زیسته سخن میگوید.
آینده از آنِ گفتوگوی این سه حوزه است.
شاید روزی برسد که روانشناس، فیلسوف و عارف، هر سه در برابر یک پرسش مشترک بنشینند:
«انسان چگونه میتواند در جهانی پیچیده، آزاد، آگاه و معنادار زندگی کند؟»
و من گمان میکنم که پاسخ این پرسش نه صرفاً در علم است، نه صرفاً در فلسفه و نه صرفاً در عرفان؛ بلکه در گفتوگوی میان آنهاست.
اگر بخواهم این گفتوگو را با یک جمعبندی شخصی به پایان برسانم، خواهم گفت:
به باور من، مهمترین پرسش وجودی انسان آینده این نخواهد بود که جهان چیست؛ بلکه این خواهد بود که “من در این جهان چه کسی هستم؟” و مهمترین رسالت عرفان نیز کمک به انسان برای یافتن پاسخی زنده، آگاهانه و تجربهشده به همین پرسش خواهد بود.
زیرا در نهایت، همهٔ راههای فلسفه، روانشناسی و عرفان، هرچند از مسیرهای متفاوتی میگذرند، به یک نقطه میرسند: شناخت انسان.
و شاید بزرگترین حقیقتی که آینده دوباره کشف خواهد کرد، همان حقیقتی باشد که عارفان قرنها پیش با زبانهای گوناگون بیان کردهاند:
سفرِ اصلیِ انسان، سفر در جهان نیست؛ سفر در خویشتن است.
در پایان این گفتوگو، وظیفهٔ خود میدانم که از طرح این پرسشهای ژرف، اندیشیده و معنادار صمیمانه سپاسگزاری کنم.
در روزگاری که بسیاری از گفتوگوها به سطح خبرها، حاشیهها و شتابِ زندگی روزمره محدود میشود، کمتر پیش میآید که مجموعهای از پرسشها، انسان را به تأمل در باب ادبیات، عرفان، روانشناسی، فرهنگ و سرنوشت انسان فرا بخواند. پرسشهایی که در این گفتوگو مطرح شد، صرفاً پرسش دربارهٔ یک پژوهشگر، یک کتاب یا یک حوزهٔ علمی نبود؛ بلکه هر یک دریچهای بود به سوی مسائل بنیادیترِ انسان و فرهنگ.
از این جهت، من این گفتوگو را تنها یک مصاحبه نمیدانم؛ بلکه آن را نوعی گفتوگوی فکری و فرهنگی میبینم که فرصت داد تا دربارهٔ بخشی از تجربههای علمی، دغدغههای فرهنگی و تأملات چندین دههٔ خویش سخن بگویم.
از خانهٔ مولانا که این پرسشها را با دقت و ژرفاندیشی طرح کردهاند، سپاسگزارم. ارزش یک گفتوگو تنها به پاسخها نیست؛ بلکه پیش از هر چیز به کیفیت پرسشها وابسته است. پرسشهای خوب، اندیشه را به حرکت درمیآورند و افقهای تازهای برای تأمل میگشایند.
اگر در این گفتوگو سخنی دربارهٔ مولانا، بیدل، عرفان، روانشناسی یا فرهنگ معاصر گفته شد، در حقیقت همهٔ آنها به یک دغدغهٔ مشترک بازمیگشت: دغدغهٔ فهم انسان و کیفیت آگاهانهتر زیستن.
امیدوارم این گفتوگو بتواند زمینهای برای بحثهای گستردهتر در حوزهٔ ادبیات، عرفان، روانشناسی و علوم انسانی فراهم سازد و نسل جوان را به مطالعهٔ عمیقتر میراث فکری و معنوی ما ترغیب کند.
در پایان، با همهٔ فروتنی، خود را همچنان دانشجویی در مکتب ادب، عرفان و شناخت انسان میدانم؛ دانشجویی که پس از سالها مطالعه و پژوهش، بیش از هر زمان دیگری به گستردگیِ نادانستههای خویش آگاه شده است.
از فرصتی که برای این گفتوگو فراهم آمد، صمیمانه سپاسگزارم و برای همهٔ جویندگان دانش، حقیقت و آگاهی، توفیق، آرامش و روشنایی آرزو میکنم.





