ناکامی های پیهم افغانستان در ایجاد یک دولت - ملت پایدار، ریشه در میراثهای تاریخی، ضعفهای ساختاری و طرحهای سیاسی دارد. این مقاله با تمرکز بر دورهٔ پس از ۲۰۰۱ استدلال میکند که نبودِ هویت ملی مشترک، بیثباتی مزمن و ضعف نهادهای سیاسی، مانع ایجاد و تثبیت نظمی فراگیر در کشور شد. چارچوبهای دولتسازی برآمده از مداخلهٔ خارجی با واقعیتهای اجتماعی و سیاسی افغانستان سازگار نبود و مداخلات بینالمللی ــ به ویژه تلاشهای ایالات متحده و بریتانیا برای مهندسی سهمیهبندی قومی و ایجاد دولتی به شدت متمرکز ــ به جای کاهش شکافها، به تعمیق آنها انجامید. تداوم قطبیشدن قومی، پراکندگی نخبگان و توزیع قدرت نیز ضعف دولت را تشدید کرد و ظرفیت حکمرانی آن را محدود ساخت. مقاله با تحلیل پیوند میان این عوامل نشان میدهد که پروژهٔ دولت-ملتسازی در افغانستان، به سبب ناسازگاری بنیادین میان الگوهای وارداتی دولتسازی و بافت پیچیدهٔ اجتماعی کشور، از دستیابی به ثبات بازماند. درک این رابطه و تأثیر متقابل آن، برای بازاندیشی در رویکردهای آیندهٔ بازسازی سیاسی در جوامع چندپاره و متکثر ضروری است.
تاریخ معاصر افغانستان الگوی پایداری از شکنندگی سیاسی، ضعف نهادها و گسست اجتماعی را آشکار میسازد؛ الگویی که بارها تلاشها برای ساختن یک دولتـملتِ کارآمد را ناکام گذاشته است. با وجود کوششهای پیدرپی و به ویژه پس از ۲۰۰۱ ــ برای استقرار حکمرانی فراگیر، تقویت نهادهای دولتی و پرورش هویت ملی مشترک، افغانستان نتوانست نظمی سیاسی پایدار و ماندگار را ایجاد کند. ناتوانی مردم افغانستان در شکلدادن به هویت ملی، منسجم و تابآور، یکی از عوامل اصلی در شکلگیری تصویری افغانستان به مثابه دولتی ضعیف و ناکام بوده است. با این حال، این ناکامی حاصل یک لحظهٔ تاریخی یا کنشگر واحد نیست؛ بلکه برآیند انباشتهٔ میراثهای تاریخی، محدودیتهای ساختاری و مداخلات خارجی است که به گونهای متقابل یکدیگر را تقویت کردهاند. دورهٔ پس از ۲۰۰۱ از این حیث بسیار آموزنده است.
ادامه مقاله را در اینجا بخوانید👇